سه‌شنبه، آذر ۰۳، ۱۳۸۸

اینجا گیرستون است


یکم: فردوسی‌پور
در دورانی که فردوسی‌پور و برنامه نود توقیف بودند، خیلی‌‌ها غیبت او را به عدم حمایتش از ا.ن نسبت می‌دادند و می‌گفتند او هم مثل اکثر چهره‌های مردمی تلویزیون را بایکوت کرده. اما اگر کسی فردوسی‌پور و برنامه نود را با دقت بیشتری دنبال می‌کرد، به یک نکته ظریف در مورد او می‌رسید. فردوسی‌پور هم مثل مهران مدیری، اعتراضش را با سکوت نشان نمی‌دهد. این دو نفر همیشه، حتی در دورانی که کسی جرأت بیان واقعیت‌ها را نداشت، با زبان طنز و ذهن خلاق خود، اعتراض خود را در غالبی عامه‌پسند، از طریق همان صدا و سیمای معلوم الحال بیان می‌کردند! به هر حال فردوسی‌پور برگشت و این بار شمشیرش را از رو بست. فردوسی‌پور یکی دو هفته قبل، بدون هیچ تعارفی از آرش کوشا در مورد نسبت خانوادگی‌اش با اسفندیار رحیم مشایی (پدر زن پسر ا.ن) پرسید و عنوان کرد که آیا درسته که می‌گن اسفندیار رحیم مشایی دایی شماست (به عبارت دیگر آرش کوشا پسر عمه همسر پسر ا.ن می‌باشد)؟ البته آرش کوشا در جواب گفت بالاخره همه با همه نسبت فامیلی دارن! ولی در پی اصرار فردوسی‌پور به جواب صریح، مجبور به دروغگویی شد و گفت: نه اسفندیار رحیم مشایی دایی من نیست!
هنوز مچ‌گیری او از مدیر عامل جوان و جدید باشگاه ورزشی سایپا ورد زبان همه بود که او دوباره یک آس دیگر رو کرد. آس دیگر فردوسی‌پور هنگام نقد منشور اخلاقی رو شد. جایی که او با آوردن رک‌ترین کارشناس فوتبال ایران (امیر حاج رضایی)، عزیز محمدی (رئیس سازمان لیگ برتر) و منشور اخلاقی فدراسیون فوتبال را به چالشی بزرگ کشاند. فردوسی‌پور در برنامه‌اش به شدت از حریم خصوصی بازیکنان و مربیان فوتبال دفاع کرد و عزیز محمدی را متهم به دخالت در مسائل شخصی بازیکنان نمود. هر چند که با این اوضاع و احوال به تداوم برنامه ورزشی – انتقادی نود امید چندانی نیست، اما فردوسی‌پور تا همین جا هم دین خود را ادا کرده و در قلب مردم ایران تا ابد جا خوش کرده است.
×××

دوم: قُپی‌های قطبی!
افشین قطبی فردی بسیار مؤدب و خوشروست. اما این دو ویژگی خوب دلیل بر مربی خوب بودن نیست. او حتی تحلیلگر (آنالیزور و یا به قول قلعه‌نوعی "آنالیز") معقولی است. اما باز هم همه ابزار یک سرمربی خوب بودن را ندارد. او در تصمیم گیری‌های سریع ضعیف است. او از بازیکنان در پست‌های غیر تخصصی‌شان بازی می‌گیرد. او جرأت تغییر سیستم در مواقع حیاتی را ندارد. با استناد به همه این دلایل، تیم ملی فوتبال ایران در 5 دیدار رسمی اخیر خود (سه دیدار مقدماتی جام جهانی و دو دیدار مقدماتی جام ملت‌های آسیا)، به سرمربیگری او، دو برد، دو تساوی و یک باخت داشته است. توجه داشته باشید که در این پنج دیدار، فقط یکی از حریفانمان (کره‌جنوبی) از ما قوی‌تر بوده که این تیم هم پیش از دیدار با ما صعودش به جام جهانی مسجل بوده است. بله، افشین قطبی که ابتدا به آفریقای جنوبی دستور آماده باش برای پذیرایی از تیم ملی ایران در جام حهانی را داده بود و پس از ناکامی در آن مسابقات، با اطمینان از قهرمانی ایران در جام ملت‌های آسیا (قطر 2011) سخن می‌گفت، حالا پس از شکست مقابل اردن (تیم صد و بیست و هشتم در رنکینگ فیفا) می‌گوید می‌خواهیم به عنوان تیم اول به جام ملت‌های آسیا صعود کنیم. توجه داشته باشید که در گروه چهار تیمی ایران، تایلند (رتبه 107 در رنکینگ فیفا)، سنگاپور (رتبه 111 در رنکینگ فیفا) و اردن (رتبه 128 در رنکینگ فیفا) حضور دارند و دو تیم از این چهار تیم به جام ملت‌های آسیا صعود می‌کنند. جداً که سرگروهی در این گروه دشوار شق القمر ورژن افشین قطبی خواهد بود!
×××

سوم: رابطه س.ک.س ضربدری، تجاوز گروهی و ترویج س.ک.سی از نوع اسلامی!
تا جایی که من شنیده‌ام (بنا به محدودیت سنی)، زمانی که مردم، "شهر نو" را در تهران به آتش کشیدند (1357)، سید محمود علایی طالقانی (یا همان آیت الله طالقانی) از مخالفان جمع آوری شهر نو بود. هر چند که او در دفاع از عقیده‌اش شهر نو را به توالتی برای شهر تهران توصیف کرده بود، اما در واقع او به فکر راه چاره‌ای برای مشکلات جنسی جامعه مریض ما بود. به هر حال شهر نو که نزدیک به 25 سال در میان دیوارهایی بلند محصور بود (در سال 1333 به دستور سرلشگر زاهدی دیواری دور این محله کشیده شده بود که به قلعه شهر نو یا قلعه زاهدی معروف بود)، به ویرانه‌ای مبدل گشت تا شهر تهران به ظاهر اسلامی‌تر شود. با گذشت زمان، آمار جنایت‌های جنسی بیشتر و بیشتر شد. دیگر حتی طرح خانه عفاف و خانه ریحانه هم راه به جایی نبرد. در واقع ناهنجاری آن جا بود که جوانان بنا به اقتضای غریزه‌شان، نیاز به رابطه روحی و جسمی با جنس مخالف خود را داشتند، اما شرایط اجتماع برای این روابط مهیا نبود. آموزش‌ روابط جنسی بسیار محدود و در حد یک کلاس یک ساعته برای کسانی بود که در آستانه ازدواج بودند. هیچ کس از ضربه‌های روحی ناشی از س.ک.س ناموفق با جوانان حرف نمی‌زد و این ناهنجاری‌ها روز به روز در سطح جامعه گسترش می‌یافت. از سوی دیگر منابع نامحدود پ.و.ر.ن در اینترنت هم لحظه لحظه به اطلاعات عمومی جامعه جوان ایران اضافه می‌کرد. همه این موارد را که در کنار بگذاریم، به این می‌رسیم که چرا نیروی انتظامی در جامعه اسلامی مورد ادعایش، اقرار می‌کند که 10 زوج را که با هم و در کنار هم رابطه جنسی داشته‌اند، دستگیر کرده است. یعنی پدیده Partner Swapping (س.ک.س ضربدری) که از مدرن‌ترین پدیده‌های روابط جنسی است، در جامعه‌ای که کلاس‌های دانشگاه‌هایش دخترانه – پسرانه است، رشد کرده! جالب اینجاست که در بین دستگیر شدگان، نام کارمندان دولت و کسانی که فرزند دارند، نیز به چشم می‌خورد.
نمونه دیگرش در لواسان است که سه نفر – به هر دلیل – به زن جوانی تجاوز می‌کنند، آن‌هم مقابل چشم فرزندانش. در قیامدشت هم 6 نفر (از جمله دو نفر در لباس نیروی انتظامی) زنی دیگر را هتک حرمت می‌کنند.
حالا بعد از 30 سال خشکه مذهبی‌وار حکومت کردن، نیروی انتظامی که از کنترل تحرکات جنسی اجتماع عاجز و مستأصل شده، لب به اعتراف گشوده و برای کاهش جنایت‌ها و انحرافات جنسی، ترویج س.ک.س بدون داشتن رابطه و تنها به واسطه خواندن خطبه عقد موقت را مجاز و مؤثر دانسته! یعنی یه چیزی تو مایه‌های "پیتزای قورمه‌سبزی".
×××

چهارم: حضور استاد شجریان در جمع 50 صدای برتر دنیا پس از 51 سال خوانندگی
اگر مرا بشناسید، حتماً می‌دانید که نظر من راجع به استاد شجریان چیست. من آنقدر به هنر و صدای استاد شجریان علاقه دارم که نمی‌توانم کسی را با او مقایسه کنم. اما یک مسأله‌ای را نمی‌توانم هضم کنم و آن هم قرار گرفتن در لیست 50 نفر دارنده بهترین صدای جهان آنهم درست پس از ابراز علنی مخالفت با دولت کودتا و صدا و سیما است. چطور در طول 51 سال گذشته او به ناحق در این لیست نبوده و حالا درست در زمانی که به اذعان خود دیگر از جنبه صدا در اوج نیست، می‌رود در لیست 50 نفر صدای برتر دنیا؟ چطور او که به خاطر آلبوم فریاد و بی تو به سر نمی‌شود دو بار نامزد دریافت Grammy Award شده بود، برنده نشد ولی یک دفعه پرید در بین 50 صدای برتر جهان؟ نه اشتباه نکنید، از دید من او صاحب برترین صدای دنیاست ولی این دخالت سیاست در هنر چه از نوع اسلامی‌اش و چه از نوع آمریکایی‌اش (بخوانید یهودی‌اش) برایم غیر قابل تحمل است.
×××

پنجم: قیمت مقام معظم رهبری
بنا به اخبار تأئید نشده، احمد زید آبادی روزنامه نگار و دبیرکل ادوار تحکیم وحدت، به جرم عدم استفاده از واژه "مقام معظم رهبری" هنگام خطاب خامنه‌ای به 6 سال زندان، 5 سال تبعید به گناباد و محرومیت مادام‌العمر از فعالیت سیاسی محکوم شده. جناب رهبری تخفیف بدین مشتری بشیم!
×××

ششم: غفلت شده بود و خلق وحشی در بحر گناه می‌تپیدند!
روزنامه همشهری نه به خاطر اختلافات دولت با شهرداری بر سر مترو، بلکه به خاطر درج یک آگهی برای یک هفته توقیف شد! به گزارش خبرگزاری ایلنا، این دستور توقیف به دلیل درج یك آگهی گردشگری است كه در تصویر مندرج آگهی یاد شده عكس یكی از مراكز مربوط به فرقه بهائیت به چاپ رسیده است.
×××

هفتم: راگبی خشن‌تر است یا بوکس و کشتی؟
این خبر رو از روزنامه اعتماد بخوانید:

روز گذشته خبرگزاری فارس خبری با عنوان «پخش زنده مسابقات آمریکایی و خشن در کیش از شبکه پنج» روی خروجی خود گذاشته و در متن این گزارش به شکایت از عملکرد شبکه پنج پرداخته بود.

شنبه شب گذشته مسابقه راگبی در کیش از شبکه پنج به طور مستقیم پخش شد و چند کارشناس ورزشی در خصوص این ورزش و مسابقات آن در جزیره کیش توضیحاتی دادند.

هرچند زمان پخش مسابقه راگبی نسبت به سایر مسابقات ورزشی کمتر بود اما خبرگزاری فارس نوگرایی شبکه پنج را بی‌سابقه و بی‌فایده عنوان کرد؛ «یکی از مهم ترین ابهامات این است که چه عاملی موجب می شود یک شبکه استانی چنین رقابت‌هایی را به صورت زنده پخش کند و مدتی طولانی با افراد مختلفی به گفت وگوی زنده درباره آن بپردازد؟ آیا مشکل ورزش تهران به عنوان پایتخت جمهوری اسلامی ایران و یکی از مهم ترین کلان‌شهرهای قاره کهن حل شده که این شبکه به پوشش مسابقات راگبی و آن هم در جزیره توریستی کیش می‌پردازد؟» جالب توجه است که انتقاد خبرگزاری فارس تنها به «پخش زنده» این مسابقات مربوط نمی‌شود بلکه مشکل اصلی این مسابقات «آمریکایی و خشن بودن» آن است. در بخشی از این گزارش آمده؛ «مدیران شبکه تهران براساس چه تحلیل و رویکردی به پوشش مستقیم مسابقات رشته‌ای می‌پردازند که موجب ترویج خشونت در سطح جامعه می‌شود؟ راگبی اکنون به عنوان یک رشته آمریکایی لوکس در جهان شناخته می شود...» ظاهراً انتقادات خبرگزاری فارس مدیر گروه ورزش، تفریحات و سرگرمی شبکه تهران را قانع نکرد و او این شکایت را نمی‌پذیرد و طی مصاحبه‌ای با همین سایت خبری دلایل پخش این مسابقات را توضیح می‌دهد؛ «اگر ما بخواهیم در همه حوزه‌های ورزشی مدال آور شویم، باید اول ورزش‌ها به مردم شناسانده شوند و بعد استعدادیابی شود و بتوانند مدرسه راگبی راه اندازی کنند و فدراسیون به صورت عمومی فعالیت کند.» بنا بر اعتقاد ناصر کریمان مدیر گروه ورزش شبکه پنج تهران این روزها همه مردم به شدت فوتبال زده شده و روی حواشی آن متمرکز شده اند. با این اوصاف پخش مسابقات متنوع و تازه می‌تواند فضای تازه‌یی در ورزش کشور ایجاد کند. همچنین ناصر کریمان «لوکس و خشن بودن» مسابقات راگبی را تکذیب کرد و به خبرنگار خبرگزاری فارس گفت؛ «برخلاف آنچه در اخبار انتقادی علیه پخش مسابقات راگبی از شبکه تهران نوشته شده این ورزش آمریکایی نیست و اصل آن انگلیسی است و ربطی به آمریکا ندارد. فوتبال آمریکایی 15 نفره و راگبی 7 نفره است و کلاً 10 دقیقه زمان برای بازی دارد و فضاهای خشونت بار از آن حذف شده است.»


چی بگم من آخه؟
×××

هشتم: حدیثی از امام صادق:
اما شطرنج، پس نگاه داشتن آن كفر است و بازى كردن با آن شرك و یاد دادنش به كسى گناه كبیره هلاك كننده است و سلام كردن بر كسی كه بازى كند گناه است و كسی كه دست در میان آن گرداند چنان است كه دست درمیان گوشت خوك گرداند و كسى كه نظر به سوى آن كند چنان است كه به فرج مادر خود نظر كند.

منبع: حلیه المتقین علامه مجلسی

دوشنبه، آذر ۰۲، ۱۳۸۸

ما "خود تبعیدی‌ها"


سلام بر ژنرال مقرب خودمان

ژنرال هنوز دو – سه برج از نامه‌مان در سوز هجرت مخمل دربار سپری نشده که پیش‌بینی‌های تلخمان راجع به هجرت عروس و داماد دربار هم رنگ و بوی حقیقت به خود گرفت. ژنرال! این چند روز آخر، از هر فرصتی استفاده کردیم تا در کنار عروسمان باشیم و داماد فراریمان، تا بلکه کمی از دیدنشان سیر شویم. اما از ما که پنهان نیست، از شما چه پنهان که این فراق را دشواری‌های بسیاری است. از دیشب خوابمان سپوخته گردیده و دلمان بی تاب است و بازویمان گرفتار دردی عصبی. از چشم‌هامان هم که نگوییم بهتر است. می‌دانی ژنرال! ما "خود تبعیدی‌ها"، همین چند نفر دور و بر خودمان را جایگزین هر آنچه داشتیم و نداشتیم، کرده‌ایم. امیدمان در چشم یکی است و آرزویمان در دل دیگری. ژنرال! می‌دانیم که این نهایت خودخواهی ماست که دلمان نمی‎خواهد کسی از پیشمان برود. ولی دست خودمان نیست. مهر مقرّبان دربارمان بد جوری در دلمان افتاده.
ژنرال! به قول "ابو رایان مشوّش الدوله" باغ گلمان را به هنگامش، سمپاشی نکردیم و آفت زد.
ژنرال! مخلص کلام این که دل و دماغی برایمان نمانده، اوضاعمان مرغ سحری است و هوای حوصله‌مان ابری.

سایه‌مان بر سرت مستدام

چهارشنبه، آبان ۲۷، ۱۳۸۸

شیخ پشم‌الدین نطنز آبادی اصل بریزبن

در گفتگوی جارچی واحد مرکزی خبر با شیخ پشم‌الدین نطنز آبادی اصل بریزبن که چند روزی را به سلوک در ینگه دنیا پرداختندی می خوانیم:
از بلاد بریزبن سوار طیاره مزین به نماد کانگارو گشتیم و نیم روزی را در آن لوله دراز محبوس ماندیم. فلذا جز خوردن و خوابیدن و خیره ماندن به تلویزیونی کوچکتر از رادیو ترانزیستوری آقاجانمان، کاری ازمان بر نمی‌امد مگر گلاب به رویتان.
اما چشمتان روز بد نبیناد که آشیانه طیاره‌های بلاد لوس انجلس، مخروبه‌ای بیش نبود! القصه! بنا به برنامه مرکبی کرایه نمودیم و هفت شبانه روز شوفرش بودیم!
باری غرضمان از نگارش این سفرنامه نه اشاراتی به سرزمین عروسک‌هاست و نه کارگاه هنر هفتم که هر دو در جای خود تحسین برانگیز هستند. مزاح نمی‌کنیم! باور کنید هیچ کدام از عجایب این شهر عجیب ما را به اندازه طراحی بزرگراه‌های این شهر متعجب نساخت. پروردگار روح کاشف نقشه خوان برقی را قرین رحمت کناد که اگر این شیء نیم وجبی نبود، معلوم نبود که ما چگونه راه را از بیراه تشخیص می‌دادیم. این عکس‌ها که می‌بینید، کار خودمان نیست که اصلاً هنر عکاس باشی بودن در خود نداریم. این‌ها را من باب مثال گذاشته‌ایم تا بدانید که هر کدام از این خطوط به مسیر متفاوتی منتهی می‌شود و این را هم اضافه می‌کنیم که همه مرکب‌ها با حداکثر سرعت مجاز و بعضاً غیر مجاز دنبال یکدیگر در این اقیانوس آسفالت، می‌تازند!






جارچی واحد مرکزی خبر در مورد خاطرات شیخ پشم‌الدین نطنز آبادی اصل بریزبن از این شهر فرنگ پرسش نمودندی که ایشان در پاسخ گفتندی:
کش لقمه‌های "چاکی چیز"، حجره اسباب بازی فروشی "تویز آر آس" و صد البته نمای میان پرده‌های اکثر فیلم‌های مستهجن دوران نوجوانی، هر روز و هر لحظه در این شهر به یادمان می‌آمد! نه هذیان نمی‌گوییم! 89 درصد کل فیلم‌های مستهجن دنیا، در ینگه دنیا و اکثراً در همین شهر تهیه می‌شود! یانکی‌ها سالانه نزدیک به 1 میلیارد دلار از این صنعت توشه می‌سازند!
جناب شیخ پشم‌الدین نطنز آبادی اصل بریزبن در حالی که می‌توانست توضیحات بیشتری بدهد، به همین اندک بسنده کرد و مابقی را به عهده عقل خواننده واگذار نمود!

چهارشنبه، آبان ۱۳، ۱۳۸۸

کاش این نامه را به خط گریه می‌نوشتم

درود و صد درود بر ژنرال عزیزمان

ژنرال این نوبت خرق عادت کرده و با سخن از مقام و منزلت تیمت در لیگ نامه‌مان آغاز می‌کنیم. ژنرال بسی خرسند گشتیم که شاهد صعود تیمت به صدر جدول بودیم. نحسی سیزده در هفته سیزدهم زیر پای صمد آقای مرفاوی را خالی کرد تا سپاهیان طلایی پوش اصفهان به رهبری حضرت عالی بار دیگر به بام فوتبال ایران برسی. ژنرال ما کماکان شیفته تو و تیمت هستیم، هر چند که این روزها تراختورسازان آذری فوت و فن دلبری از ما را یاد گرفته‌اند و با عشوه و ناز و ادا می‌خواهند ما را بر دامان سرخ خود بنشانند.

ژنرال در ادامه خرق عادتمان، از وادی متعفن سیاست برایت می‌نگاریم. ژنرال اوضاع سیاسی ایران، مثل اوضاع فرهنگی و اقتصادی سرزمین‌مان با سرعت نور در سراشیبی سقوط است. نه تعجب نکن! ما حامی دولت منصوب نبوده، نیستم و نخواهیم بود. اما کماکان سر حرف و عقیده‌مان هستیم. ژنرال همانطور که امیدی به جوجه بسیجی‌های مقدس‌نما برای بهبود اوضاع ایران نداریم، از میرحسین و دار و دسته خفقان آفرین دهه شصت هم هیچ انتظاری نداریم! اینها همان کسانی هستند که برای دست بوسی بنیانگذار حکومت اسلامی در صف می‌ایستادند. راستش را بخواهی، معتقدیم که همه‌شان سر و ته یک کرباسند و هر کدام که به قدرت می‌رسند، عنان اختیار را از کف داده و یادشان می‌رود که قبلاً چه شعارهای قشنگی می‌دادند. ژنرال مردم ایران (از جمله ما)، گناه دارند. مردم ایران (به جز ما) دارند برای کسی خون می‌دهند که بیست سال پیش حمام خون دل خاوران را حمایت می‌کرد. ژنرال حالمان از هر چه سیاست و سیاسمتدار است بهم می‌خورد. ژنرال می‌دانیم که عمرمان به این قد نمی‌دهد که یک روز جهان را بدون بوی گند سیاستمداران و مذهبیان ببینیم. اما امیدواریم نسل بعدی ما به آرزوی امروز ما برسد.

ژنرال این خرق عادتمان رنگ و بوی بذله‌گویانه نامه‌مان را سپوخت! اما یادت باشد که متأسفانه امروز (13 آبان 1388) روز خونین دیگری در دفتر سیاه تاریخ حکومت اسلامی ثبت خواهد شد.

چهارشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۸

باز هوای وطنم، وطنم آرزوست

درود بر ژنرال
از احوالتمان شروع می‌کنیم و فی‌الفور به مخمل درگاهمان خرده می‌گیریم که هویجوری یهواَکی قصد بازگشت به وطن کرد! بی آنکه لااقل با ایما و اشاره‌ای به ما ندا دهد! از قضا ندانسته آخر هفته را با مخمل گذراندیم و بساط و کله و آش رشته‌ و چای تازه دممان هم به راه بود. به میزان متنابهی هم تن به حکم دادیم و اکثریت قریب به اتفاق رقبا را درسی شگرف دادیم!
ژنرال! از تصمیم کبرای مخملمان گفتیم، اما یادمان رفت که برای ثبت در تاریخ بنگاریم که زندگی در بلاد خارجه، ما را به شتر مرغ مبدل ساخته. حالا دیگر نه متعلق به زادگاهمانیم و و نه محل جلوسمان را خانه خود می‌دانیم! آری! ژنرال گرانمایه! از ما به تو نصیحت که از زادگاهت به قصد هیچ کشوری برای زندگی خارج نشو که از آنجا رانده و از اینجا مانده خواهی شد.
ژنرال! از وقتی که مخمل ما را خون به جگر کرد، مدام به این فکر می‌کنیم که چه شد که اینچنین غم باد گرفتیم! از یک طرف دلمان برای مخمل تنگ می‌شود و به قول همایون خان خیرالامور می‌دانیم که از به این بعد همیشه جای مخمل در تمام جمع‌هایمان خالی خواهد بود. از یک طرف دیگر به این فکر می‌کنیم که شاه داماد دربار، قل دیگر مخمل، هم همین روزها عطای ما را به لقایمان می‌بخشد و دست عروسمان را می‌گیرد و می‌رود! دست آخر هم به این فکر می‌کنیم که ما چرا مانده‌ایم؟ حکایت ما شده است حکایت سریال Lost. یک عده آدم غریبه دور هم جمع شدیم و همدیگر را شناخته‌ایم. حالا از ترس تنها ماندن، دلمان نمی‌خواهد کسی از بین‌مان برگردد به جایی که به آن تعلق دارد! مخلص کلام این که "هوای حوصله ابری‌ست!"
ژنرال! این روزها مقربان درگاه، جملگی ما را مالیخولیایی فرض کرده‌اند و مکرراً در گوشمان می‌خوانند که ماشالا چقدر لاغر شدی! البته در این بین لحن سلطان بانو کمی خشن‌تر از سایرین است! اما از ما که پنهان نیست، از شما چه پنهان که حتی سر سوزنی از فربه‌گی‌هایمان کسر نشده!
ژنرال! می‌دانم که خوب می‌دانی که عادل و برنامه‌اش بار دیگر آفتابی شده‌اند تا موی دماغ تو و خیلی‌های دیگر شوند. بنابراین ما در این نامه به نتایج خنده‌دار تیمت گیر نمی‌دهیم و این کار را به کاردانش واگذار می‌کنیم.
ژنرال! توکلی را که می‌شناسی. رئیس گروه مطالعات تاریخ وزارت آموزش و پرورش دولت قهوه‌ای! جناب توکلی اخیراً شکر میل فرموده‌اند و با اظهار نظری تهوع‌آور خواستار حذف تاریخ پادشاهان ایرانی از کتب تاریخ دوران راهنمایی و دبیرستان شده‌اند. جناب ایشان به این اشتباه تاریخیشان این را هم افزوده‌اند که کتاب تاریخ را باید پر کرد از ابو علی سینا، محمد ابن زکریا و خواجه نصیر الدین طوسی! به عبارت دیگر جناب شکر خوار تحریف علنی تاریخ را خواستار شده‌اند. هر چند که اشاره ایشان به اضافه کردن نفرات مذکور در کتب تاریخ اقدامی صحیح و بایسته است، اما نه به قیمت از بین بردن اصل ماجرا!
ژنرال! در نهایت آرزومندیم که در این آتش‌سوزی سیاسی در ایران، دود کمتری به چشم مردم عزیزمان برود.
سایه‌مان بر مستدام

دوشنبه، شهریور ۳۰، ۱۳۸۸

وقتی که دور از همگان، بخواهی خواب عزيزت را برای آينه تعبير کنی؛ معلوم است که سکوت علامت آرامش نيست

من سال‌هاست که سعی کرده‌ام برای تک تک روابطم، بسته به نوع و ارزش آن رابطه، رفتاری متناسب داشته باشم. به همین دلیل، یکی از دردهای من به عنوان یک مهاجر، بریدن از روابط و دوستی‌هایی‌ بود که بعضاً سال‌ها برای پرورش آن تلاش کرده بودم. خاطرات خوب برخاسته از دل دوستی‌های ناب دوران زندگی‌ام در ایران، در عین نشاندن لبخندی شیرین بر صورتم، در تناقضی مبهم و مبرز با حقیقت تلخ تکرار نشدنشان، آمیخته می‌شود.

معتقدم که اکثر مهاجران، به محض پذیرش از دست دادن تمام آن روابط، در پی یافتن جایگزینی مشابه به آنچه از دست داده‌اند، هستند. در این بین معمولاً روابطی بسیار سطحی به وجود می‌آید که دوام چندانی ندارد. در واقع این دسته از روابط، تنها برای تسهیل شرایط ناخوشایند زندگی در غربت شکل می‌گیرند.

اما دسته دیگر این روابط بسیار عمیق هستند. روابطی که همانند روابط دسته اول به ناچار شکل می‌گیرند، اما در مدت زمانی نسبتاً طولانی، در صورت گذر از لایه سطحی رفاقت، به یک دوستی عمیق مبدل می‌گردند. این نوع دوستی‌ها از جنس دوستی‌های دوران قبل از مهاجرت نیستند، اما پیوندی به مراتب قوی‌تر از آن دارند. چرا که هر دو طرف این روابط می‌دانند که در جامعه‌ای بسیار محدود توانسته‌اند دوستی را پیدا کنند که علاوه بر رفاقت، یادآور بخش گمشده خاطراتشان نیز هست.

پنجشنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۸

وا کن بابا وا کن

آقا جان این نوشتن درست مثل ورزش کردن می‌مونه! اگه شروع به نوشتن کنی، ترکش سخته و اگر ترکش کنی بازگشتش سخت‌تر! حالا منم بعد از یه ترک اجباری که از نوشتن داشتم، هر روز هزار تا ایده نوشتن میاد تو ذهنم ولی تا میام بنویسمشون مخم برای خودش سوت می‌زنه!
حالا برای دست گرمی اینو بخونین:
(صرفاً جهت تنوع می‌تونین به شیوه قرائتی بُخونین)
" یه کَشیشی داشت توی کلیسا برای یه اسکیمو موعضه می‌کرد. کَشیشه هی گفت: این کارو بکنی، چی؟ بگید! می‌ری جهنم! اون کارو بکنی، چی؟ بگید! می‌ری جهنم! تا این که کَشیشه یه جایی گفت: اگر ندونی و این کارو بکنی، عیب نِداره ولی اِگه بدونی، چی؟ می‌ری جهنم!
اسکیمو که تا اون موقع هاج و واج مونده بود، پرسید: آقاجان! اگر من چیزی درباره گناهان و خدا ندانم آیا باز هم به جهنم می‌رم؟
کَشیشه در پاسخ اسکیمو گفت: نِه، اگر ندانی نمی‌ری!
اسکیمو گفت: پس چرا می‌خواهی اینا را به من بگی؟"
×××
دستم داره کم کم گرم می‌شه! حالا اینو بخونین:
در روزنامه اعتماد روز چهارشنبه 25 شهریور خواندم که وزارت علوم نام 47 دانشگاه ونزوئلا را در فهرست دانشگاه‌های معتبر قرار داده است! این حکایت نون به هم قرض دادن چاوز و ا.ن هم داره به جاهای خنده‌دار و خطرناکی می‌رسه! احتملاً ونزوئلا هم در آینده‌ای نزدیک دروس فقه و خارج و مزخرفاتی مشابه به این‌ها رو در همون دانشگاه‌های معتبرش اجباری می‌کنه! در همین راستا شاید بد نباشه که نام وزارت علوم و فن آوری به وزارت علوم سیاسی تغییر کنه!
×××
یکی دیگه از دستاوردهای وزارت علوم اینه که از امسال در تمام مدارس، هر روز هفته، زنگی به نام زنگ نماز وجود خواهد داشت تا همه دانش آموزان اجباراً مسفیض بشن! با خوندن این خبر به یاد زنگ پرورشی دوران مدرسه رفتن خودم افتادم! من که آخرش نفهمیدم منظور از زنگ پرورشی چی بود! ولی اینو یادمه که اکثر بحث‌های این زنگ، بحث‌های زیر شکم بود! حالا به هر حال به میمنت این دستاورد فرهنگی گُنده، آقا جان بزن زنگُ!
×××
دوتا خبر هم از استرالیا.
یادتونه گفتم اینجا خبراشون راجعه به گربه و کاموا و این جور چیزهاست؟ امروز یکی از خبرهای مهم اخبار صبحشون این بود که یک گربه‌ای بعد از 3 سال که گم شده بوده، دیروز 4000 کیلومتر دورتر (تازمانیا تا شمالغرب کوئینزلند) پیدا شده!
اما این یک روی سکه‌ است! روی دیگه سکه اینه که شورای شهر بریزبن، هفته گذشته قانون حداکثر افراد غیر وابسته به هم که می‌تونن در یک خونه با هم زندگی را کنن تغییر داد. پیش از این حداکثر شش نفر که با هم نسبت فامیلی نداشتن می‌تونستن زیر یک سقف زندگی کنن. ولی از هفته پیش حداکثر 5 نفر می‌تونن بدون داشتن روابط خانوادگی با هم زندگی کنن. اینو گفتم که برسم به این خبر:
در راستای این تغییر قانون، شورای شهر بریزبن به بازرسی خانه‌های اجاره‌ای (به خصوص در حوالی دانشگاه‌های بریزبن) پرداخته و در یکی از این بازرسی‌های خانه‌ای در محله Sunny Bank پیدا کرده که 37 نفر با هم در اون زندگی می‌کردن! البته شاید خبر درست‌تر این باشه که کل جمله قبل رو دوباره بخونین و کلمه "زندگی" رو به "یکدیگر را" تغییر بدین!
×××
در نهایت یک سخن نغز / نقض از مارک توآین:
"قسمت هایی از انجیل را که نمی‌فهمم ناراحتم نمی‌کند، قسمت‌هایی را که می‌فهمم ناراحتم می‌کند."

جمعه، شهریور ۱۳، ۱۳۸۸

آنجا که دین گشاد می‌دهد

یکی از تفاوت‌های ایران و استرالیا در اینه که اگر در استرالیا چند روز از خبرها دور باشی چیز زیادی رو از دست نمی‌دی. فوقش اینه که از ماجرای نجات گربه گیر کرده لای کاموا با خبر نمی‌شی! اما این ایران دوست داشتنی رکورد دار خبر داغه! حالا این شما و این هم چند خبر داغ با نگاهی از زاویه دید بنده:
اول؛ هلو آمد
به نقل از روزنامه اعتماد، هنگامی که لنکرانی وزیر سابق بهداشت (دولت نهم) برای بازدید به نمایشگاه قرآن رفته بود، برخی از حاضران خطاب به او به یکدیگر می گفتند: "هلو آمد... هلو آمد". چرایش را از ا.ن بپرسید!
×××
دوم؛ گوشت قرآنی یا قرآن گوشتی؟
تا صحبت از نمایشگاه قرآن است به اطلاعتان برسانم که خونه‌دار و بچه‌دار زنبیلو وردار و بیار! چرا که در نمایشگاه قرآن گوشت قرمز می‌فروشند (می‌فروختند!) با قیمتی تو مایه‌‌های سه جفت صد تومن! حالا این که این گوشت تن سهراب است یا ندا، اللهُ اعلم!
×××
سوم؛ حرف حساب جواب نداره!
نمی‌دونم چرا با نوشتن بند دوم به یاد زندان افتادم و بد ندیدم که نظر یکی از خوانندگان روزنامه حیات نو مورخ پنجشنبه 12 شهریور رو در مورد لاغری ابطحی اینجا بذارم:
"خسته نباشید در مورد صحبت آقاى جوانفکر که گفته بود آقاى ابطحى بعد از رفتن به زندان متوجه شدند چاقى براى سلامت روح و جسم ضرر دارد پیشنهاد مى‌کنم که دوست عزیزمان برادر آقاى ح-ن و نیز رئیس ستاد.... آقاى ح- ف را هم یه مدت ببرند زندان در همون شرایط نگهدارى بشن شاید آنها هم کمى لاغر بشن."
محض اطلاعتون عرض کنم که "رئیس ستاد.... آقاى ح- ف" همان سرلشگر فیروزآبادی خودمان است! اما حقیقتاً نمی‌دونم "ح-ن" کیه!
×××
چهارم؛ یه بوم و دو هوا!
خوب صحبت از ابطحی و فیروزآبادی، به نوعی یاد آور جناح چپ و راست است. بد نیست بدانیم که روزنامه اعتماد چنین نوشته: "خبر رسیده است در یکی از دادگاه‌های زیرمجموعه قوه قضائیه دو نماز جماعت ظهر و عصر همزمان در یک ساختمان برگزار می‌شود. دو روحانی با گرایش به هر یک از جریانات سیاسی روز، مسؤولیت امام جماعت را برعهده دارند. با وجود رایزنی‌های گسترده، مسؤولان این نهاد موفق نشدند از بروز این پدیده جلوگیری کنند و با توجه به تعداد بالای نمازگزاران در ایام ماه مبارک رمضان، مسؤولان تصمیم‌گیری در این خصوص را به ماه‌های آتی موکول کرده‌اند. جالب توجه اینکه مراجعه کنندگان به این مرکز قضایی نیز از وقوع چنین ماجرایی آگاه هستند و بر اساس گرایش خود اقدام به حضور در یکی از این نمازها می کنند."
×××
پنجم؛ تیمی برای امنیت حماقت
می‌دونم دولت ا.ن مشروع نیست. اما خوب فعلاً که ا.ن خر مراد رو سواره و چهار نعل هم داره می تازه! اما یکی از نکات قابل تأمل اعضای کابینه پیشنهادی اوست که همین پیش پای شما همگی آن‌ها به جز سه نفر رأی اعتماد هم از مجلس بی‌بخار گرفتند! اما اگر نگاهی دوباره به لیست کابینه پیشنهادی بیندازیم دو قشر متفاوت در این لیست هستند. یکی افرادی نظیر سوسن کشاورز (البته رأی اعتماد نگرفت) که هنوز نمی‌دانند میکروفن سخنران مجلس کجاست! یک قشر هم که شامل اکثریت کابینه می‌شوند همگی نظامی-امنیتی بوده، هست و خواهند بود! این جوریاست که حکومت نظامی دائم شکل می‌گیره!
×××
ششم؛ شهرنو مسعود جیگر
در این بین، جناب چماق‌دوست سابق و هنر دوست کنونی، حضرت مسعود ده‌نمکی، کلاً خلاف جهت شنا می‌کنه! اون موقع که خاتمی رئیس جمهور بود، ده‌نمکی چماق به دست بود و حالا بعد از ساختن دو افتضاح سینمایی عامه پسند، قراره سریال نورزوی شبکه پنج رو هم بسازه! آقاجان به قول این اجنبیا Give me a break! لابد سال بعد هم برای عید غدیر، جناب ده‌نمکی می‌ره به محضر خامنه‌ای برای Pole Dancing و استریپنیز!
×××
هفتم؛ آنجا که دین گشاد می‌دهد!
دختر خانمی از آیت الله العظمی سید محمد صادق روحانی سوالی پرسیده و جوابی گرفته است، که نتیجه اخلاقی آن این است که اصولاً اخلاق اسلامی گشاد گشاد راه می‌رود!
×××
هشتم؛ کم کم خبرها مرفه‌تر می‌شود!
خدمتتان عارض هستم که بحث دین‌داری و فوتبال بد جوری این روزها در هم گوریده شده است! یکی میاد گیر می‌ده به موی بازیکنان، یکی دیگه به عرق خوری گیر می‌ده و یکی به روزه خواری! خوب این همون داستان دموکراسی دینی گروه کیوسکه دیگه! (بخوانید پیتزای قورمه سبزی) الان هم که در ایران ماه بوی بد دهان و دو دره کردن کار و به آتش کشیدن بیت المال است! از قضا، فوتبالی که سالیان گذشته در این ماه باید تعطیل می‌شد و حتی در ماه‌های دیگر هنگام اذان حق پخش مستقیم آن وجود نداشت، کم کم راه خودش را پیدا کرده و به یک دموکراسی دینی ناهنجار رسیده تا جایی که بازی‌های لیگ برتر بدون وقفه در این ماه برگزار می‌شه ولی در ساعاتی که بدن از نظر بیولوژیکی بیشتر تمایل به آرامش داره! اکثر بازی‌های ساعت 9 شب برگزار شده ولی هفته گذشته بازی ملوان و استقلال بنا به اعتراف مزدک میرزایی به دلیل پخش سریال آب دوغ خیاری ماه رمضان با 15 دقیقه تأخیر آغاز شد. تا اینجا هم باز خیلی مشکلی نیست. اما موضوع خنده‌دار اینجاست که سازمان لیگ، زمان بازی ذوب‌آهن با پرسپولیس رو از 9 به 8:30 و استقلال سایپا را از 9 به 10:30 تغییر داده و عزیز محمدی رئیس سازمان لیگ، وقتی با اعتراض صمد مرفاوی سرمربی استقلال مبنی بر تغییر ساعت بازی به دلیل پخش سریال روبرو شده، اعلام کرده: " من دلایل تغییر ساعت این بازی را گفتم و این موضوع ربطی به پخش سریال ندارد.» وی همچنین در مورد صحبت‌های واعظی‌آشتیانی (مدیر عامل باشگاه استقلال) که گفته بود برگزاری این مسابقه در ساعت 10:30 حرفه‌ای نیست و این ساعت وقتی خواب بازیکنان است تأکید کرده: «سوال من این است که آیا اروپایی‌ها که ساعت 11 شب مسابقات خود را برگزار می‌کنند، غیرحرفه‌ای هستند؟»
البته جناب عزیز محمدی یادشان رفته که تهران با اروپا 3:30 ساعت اختلاف ساعت داره. مگه نه؟
×××
نهم؛ پورشه رو عشق است!
ای مردم عزیز و جو زده! شما هی بنشینید داد و بیداد کنید و صدا و سیما و زیمنس و نوکیا و سیگار خارجی را تحریم کنید! اما یادتان باشد که بعضی‌ها در این وانفسا در حال تأسیس واردات پورشه به ایران هستند و حالش را هم می‌برند!
×××
دهم؛ یک خبر از جنس استرالیایی
در همسایگی دیوار به دیوار تیم ما در شورای شهر بریزبن، تیم دیگری ساکن است به نام City Planning. اما به سبک کتاب فیزیک اگر نگاهش کنیم، از دید ناظر بیرون، این تیم همسایه بیشتر شبیه مجلات مد است. انگار جناب خوش اشتهای مدیر این تیم، شرط استخدام را قد و وزن و دوره سینه و دور باسن و ... گذاشته است! از ما که پنهان نیست، از شما چه پنهان که اخیراً شخصی حائز استانداردهای مدیر خوش اشتها به این تیم پیوسته که آن مجله مد را بیشتر به Play Boy شبیه کرده است! خلاصه گفتم اینو بنویسم اینجا که شاید یک مقداری سبک شوم! آخه این انصافه که تیم 15 نفره ما 3 تا خانوم داشته باشه که دوتاشون بالای 60 سال هستند و دیگری با ارفاق 40، آنوقت این تیم 6 نفری همسایه هم 3 تا خانوم داشته باشه با شرایط مذکور؟

دوشنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۸

نقطه ته خط


نگاهم به زمین بود. بی حوصله و مضطرب.
در همین حال و بدون برگرداندن نگاهم، گفتم: تا حالا شده هر چه در توان داشتی، خرج کرده باشی برای رسیدن به یک هدف ولی در انتها ببینی که هنوز سر جای اولت هستی؟
بهش نگاه نمی‌کردم، اما می‌دونستم داره نگاهم می‌کنه.
با آرامش گفت: می‌خوای تو پرانتز بخونم "زندگی"؟
هنوز نگاهم به زمین بود، فشار چند وقت اخیر، خسته‌ام کرده بود.
با بیرون دادن بازدمم، پوزخندی زدم و گفتم: پس می‌دونی دارم از چی حرف می‌زنم.
رقص نوک انگشتانش را روی میز حس می‌کردم.
در همین حال گفت: این جمله معروف رو شنیدی که می‌گن "زندگی دو نیمه است. نیمه اول در آرزوی نیمه دوم و نیمه دوم در حسرت نیمه اول"؟
با لبخندی حاکی از آگاهی گفتم: خوب که چی؟
از روی صندلی‌اش بلند شد و گفت: هیچی! فقط خواستم بگم خوش به حال اونایی که همون نیمه اول تعویض می‌شن!

جمعه، مرداد ۱۶، ۱۳۸۸

دو راهی اعتراف و آخیش طفلکی مُرد

درود بر ژنرال
ژنرال! یادت می‌آید آن آوازی را که استاد شجریان در دستگاه شور برایمان می‌خواند؟ همان که راجع به معمای هستی بود؟ یک جایی در میان آن چهچه‌ها، جناب استاد ناله کنان می‌گفت: "دمار از من بر آوردی، نمی‌گویی برآوردم ...". حالا حکایت ما هم همین شده! هفته گذشته از فرط تن‌پروری، گلاب به رویت، رودل کرده بودیم. فلذا دعوت رفیقمان (دکتر) را لبیک گفتیم و با رمز یا زهرا یا هیچکس قدم به میدان وزنه و میل و کباده نهادیم. اما چشمت روز بد نبیند که معلم ورزشمان، در همان جلسه نخست عروسمان کرد! دختره نیم وجبی اجنبی، چنان از سر شکم سیری از تنِ پرورده ما بیگاری کشید و به روی خودش نیاورد که تا دو روز بعد از آن ناله کنان زمزمه می‌کردیم: "دمار از من بر آوردی، نمی‌گویی برآوردم ...".
×××
ژنرال! جایت خالی، دو سه روز پیش به یکی از تماشاخانه‌های شهرمان رفتیم و "درباره الی ..." را دیدیم. ژنرال! بهت توصیه می‌کنیم که در این وانفسای قحطی فیلم خوب ایرانی، این فیلم را از دست ندهی.
×××
ژنرال! یادت می‌‌آید که ا.ن بیست و پنج میلیونی جمهوری اسلامی، طیاره سواری سید خندان را کوبیده کرده بود؟ حالا خودش از بس که خیابان‌ها مملو از طرفدارانش است، در راستای کاهش ترافیک، مسیر ناقابل پاستور تا بهارستان را با چرخ بال طی می‌کند! ژنرال! ما مرده و شما زنده! این ا.ن بیست و پنج میلیونی جمهوری اسلامی دیر یا زود مجبور می‌شود از سیستم فاضلاب شهری برای عبور و مرور خود استفاده کند که البته بسیار شایسته‌اش می‌باشد.
ژنرال! این روزها که زندان رفتن و اندیشیدن در زندان و رسیدن به این نتیجه که "من هم اغتشاشگر هستم" مد شده است، بد نیست قبل از پیوستن به جنبش تفکر در زندان، دو خط راجع به عقایدت بنویسی و یک جایی در کنار وصیتنامه‌ات نگهش داری. چون انتهای این جنبش تفکر در زندان، دو راهی یا اعتراف یا "آخیش طفلکی مُرد" است!
ژنرال! این روزها ادبیات فارسی، مته پر زوری است، چرا که ا.ن و دار و دسته‌اش ادبیاتشان الهی است و بیشتر در خط یافتن آن بچه 5 ساله‌ای هستند که همین چند وقت پیش گم شده و هنوز هم به چاهش برنگشته! بنابراین باز هم در انتهای نامه‌مان به شما توصیه می‌کنیم که از سید علی صالحی و اشعارش غافل نشی:
×××
نان از سفره و کلمه از کتاب،
چراغ از خانه و شکوفه از انار،
آب از پياله و پروانه از پسين،
ترانه از کودک و تبسم از لبانمان گرفته‌ايد،
با رؤياهامان چه می‌کنيد!

ما رؤيا می‌بينيم و شما دروغ می‌گوييد ...
دروغ می‌گوييد که اين کوچه، بُن‌بست و
آن کبوترِ پَربسته، بی‌آسمان و
صبوریِ ستاره بی‌سرانجام است.
ما گهواره به دوش از خوفِ خندق و
از رودِ زمهرير خواهيم گذشت.
ما می‌دانيم آن سوی سايه‌سارِ اين همه ديوار
هنوز علائمی عريان از عطر علاقه و
آواز نور و کرانه‌ی ارغوان باقی‌ست.
سرانجام روزی از همين روزها برمی‌گرديم
پرده‌های پوسيده‌ی پرسوال را کنار می‌زنيم
پنجره تا پنجره ... مردمان را خبر می‌دهيم
که آن سوی سايه‌سارِ اين همه ديوار
باغی بزرگ از بلوغ بلبل و فهم آفتاب و
نم‌نمِ روشنِ باران باقی‌ست.

ستاره از آسمان و باران از ابر،
ديده از دريا و زمزمه از خيال،
کبوتر از کوچه و ماه از مغازله،
رود از رفتن و آب از آوازِ آينه گرفته‌ايد،
با رؤياهامان چه می‌کنيد؟

ما رؤيا می‌بينيم و شما دروغ می‌گوييد ...
دروغ می‌گوييد که فانوسِ خانه شکسته و
کبريتِ حادثه خاموش و
مردمان در خوابِ گريه‌اند،
ما می‌دانيم آن سوی سايه‌سارِ اين همه ديوار،
روزنی روشن از رؤيای شبتاب و ستاره روييده است
سرانجام روزی از همين روزها
ديده‌بانانِ بوسه و رازدارانِ دريا می‌آيند
خبر از کشفِ کرانه‌ی ارغوان و
آواز نور و عطر علاقه می‌آورند.

حالا بگو که فرض
سايه از درخت و ری‌را از من،
خواب از مسافر و ری‌را از تو،
بوسه از باران و ری‌را از ما،
ريشه از خاک و غنچه از چراغِ نرگس گرفته‌ايد،
با رؤياهامان چه می‌کنيد!؟
×××
ژنرال! چرخ بالت را بخورم!

آدینه 16 امرداد ایرانی و متأسفانه مصادف با نیمه شعبان بی مخ تقویم ا.ن

جمعه، مرداد ۰۲، ۱۳۸۸

مردم همه می‌جهنمیدند


این خبر را بخوانید:
یک کارمند شورای شهر فلوریدای جنوبی (آمریکا)، به دلیل ازدواج با یک بازیگر فیلم‌های پورن از کار خود برکنار شد!
هر پنج عضو جلسه شورای شهر ساحلی فورت مایر، پیشنهاد شهردار کل فلوریدا مبنی بر اخراج بی دلیل این کارمند (اسکات) را تأئید کردند.
اسکات که سال گذشته با زنی به نام آنابلا (اسم مستعار جزلا) ازدواج کرده، معتقد است که او و همسرش هیچ خلافی را مرتکب نشده‌اند که سزایش اخراج او از شورای شهر باشد.
شهردار کل فلوریدا در توجیه این اخراج اعلام کرده که در قرارداد اسکات قید شده است که شورای شهر می‌تواند او را با اکثریت آرای رأی دهندگان اخراج کند. شهردار کل مدعی شده است که دلیل اخراج او در نظر گرفتن دوستان اسکات بوده است!!
جالب اینجاست که شهردار شهر ساحلی فورت مایر در اظهار نظر خود اعلام کرده شغل همسر اسکات باعث ایجاد تصوری نادرست از این شهر می‌شده است!
خبر کامل
×××
قضاوت با شما

چهارشنبه، تیر ۳۱، ۱۳۸۸

چهار پاره

پاره اول؛
هیجدهمین جشنواره بین المللی فیلم بریزبن از پنج‌شنبه 30 جولای آغاز می‌شه و تا یک‌شنبه 9 اوگست ادامه خواهد داشت. در این جشنواره دو فیلم ایرانی "درباره الی" و "شیرین" هم در بخش سینمای آسیا و اقیانوسیه نمایش داده خواهد شد. برنامه کامل جشنواره فیلم بریزبن.
×××
پاره دوم؛
یکی می‌گفت من چند ساله که منتظر ویزای استرالیا هستم، اونوقت این آنفلوآنزای خوکی دو ماه بعد از اعلام موجودیتش، به استرالیا هم رسیده!
×××
پاره سوم؛
پرسیدم: این راز خوشمزه‌تر شدن قورمه‌سبزی بعد از چند روز موندن توی یخچال چیه؟ گفت: من چون قورمه‌سبزی نمی‌خورم، نمی‌دونم! گفتم: تو قورمه‌سبزی نمی‌خوری؟ گفت: نه! قورمه‌سبزی مال این خس و خاشاکه! من فقط غذاهای قهوه‌ای می‌خورم. به خصوص فسنجون!
×××
پاره چهارم؛
سازمان تربیت بدنی در راستای خس و خاشاک زدایی از ورزش کشور، لیگ برتر فوتبال رو به زمین‌های خاکی منتقل کرده تا خس و خاشاک از رنگ سبز چمن سؤاستفاده نکنند. در همین راستا تنیس روی چمن هم از لیست ورزش‌های مورد تأئید سازمان تربیت بدنی خط خورد!

جمعه، تیر ۲۶، ۱۳۸۸

اینجا گیرستون است

یک:
آقا جان در حکومت اسلامی ایران، که این روزها به حق دیکتاتوری نامیده می‌شه، بندی در قانون اساسی هست (اصل 23) که صریحاً اعلام می‌کنه: " تفتیش عقاید ممنوع است و هیچ‌کس را نمی‌توان به صرف داشتن عقیده‏ای مورد تعرض و مؤاخذه قرار داد."
بنده هم با استناد به همین اصل اعلام می‌کنم که حضور در نماز جمعه این هفته (به امامت هر آخوندی که باشد)، فقط و فقط این امتیاز رو به نظام می‌ده که یکبار دیگه رسانه‌های خارجی رو پر کنه از حضور میلیونی مردم ایران در مراسمی که صرفاً مهر تأئیدی است بر وابستگی دین و سیاست در ایران.
تفتیش عقاید ممنوع است و من بر همین اساس معتقدم که این جمعه بر تعداد خانواده‌های داغدار و خانواده‌های نگران افزوده خواهد شد.
تفتیش عقاید ممنوع است و من باز هم معتقدم که هاشمی رفسنجانی، برای حفظ منافع خودش (که در سایه حفظ نظام، محفوظ است)، حاضر است مثل 5 هفته گذشته، در قبال اسارات و کشته شدن مردم، خم به ابرو نیاورد.
آقا جان تفتیش عقاید ممنوع است و من به همین دلیل معتقدم حکایت موسوی و مردم، حکایت ماتحت غضنفر است و ارّه! موسوی در جایی گیر کرده که نه راه پس دارد و نه راه پیش! والا او هم مثل محسن رضایی، مردمش را به نظامش می‌فروخت.
دو:
168 نفر (اکثراً ایرانی) در قزوین، پرپر شدند ولی ا.ن سفرش را به مشهد کنسل نکرد.
168 نفر پرپر شدند ولی جناب رهبر گشادتر از این حرف‌هاست که پیام تسلیت بدهد.
168 نفر پرپر شدند ولی صدا و سیما همان شب، فیلم عروس فراری را پخش کرد!
168 نفر پرپر شدند ولی در ایران عزا عمومی اعلام نشد چون اکثر کشته شدگان ارمنی بودند.
168 نفر پرپر شدند ولی حکومت همچنان تلاشی برای لغو تحریم‌ها و تجهیز ناوگان هواپیمایی ایران نمی‌کند.
168 نفر پرپر شدند ... شما چطورین؟

چهارشنبه، تیر ۲۴، ۱۳۸۸

رابطه مشکوک گروهبان گارسیا با کودک 5 ساله مفقود الاثر

درود بر ژنرال!
از احوالمان مپرس که کما فی السابق دچار فربه‌گی‌های موضعی است.
×××
ژنرال! ادعای ابداع این سبک نامه‌نگاری را نداریم، چرا که اطلاعاتمان مبسوط نیست، ولی از ما که پنهان نیست از شما چه پنهان که این روزها رعیت به گرته‌برداری روی آورده و به آن بچه‌ای که در پنج‌ سالگی رفت و هرگز باز نیامد نامه‌نگاری می‌کنند، بی آنکه در پی دریافت جواب آن باشند.
×××
ژنرال! بسان همان ضرب المثل قدیمی که می‌گوید: "عامل اعتیاد رفیق بد است و البته ذغال خوب هم بی تأثیر نیست"، این روزها معتاد شده‌ایم! منتها نقش آن رفیق بد را یکی از رفقای خوبمان بازی کرده و نقش ذغال خوب را ملیجکانی در غالب FRIENDS. از آن پسرک دایناسور نورد گرفته تا سلطان قلب همه آفاق، جنیفه خانوم انیسه‌تون. لاکردار با تمام گوشت تلخی‌اش، دلبری‌ای می‌کند که بیا و ببین!
×××
ژنرال! گفتم برایت بنویسم که تو هم بدانی. اگر این روزها می‌بینی که میوه‌ها زودتر می‌گندند، به عیال خود کاری نداشته باش که ایراد از کمبود جا در سردخانه‌های طهران است! این روزها آمار مرگ و میر ناشی از تصادف هی بیخود و بی جهت بالا رفته است و مأموران معذور دولتی را وادار نموده تا اجساد را در سردخانه‌های میوه بچپانند! شنیده‌ام که علت افزایش این مرگ و میرها، کور رنگی شهروندان بیچاره بوده است، که دیگر همه چیز را سبز می‌بینند، حتی چراغ قرمز را!
×××
ژنرال! مثل چند نامه اخیر، اختتام نامه‌مان را به مردم عزیزمان اختصاص می‌دهیم.
همان روزهای نخست کودتا، نه بر حسب دانش بلکه صرفاً از روی احساس اعلام نمودیم که قیام مردمان با عدم حمایت کسانی که بی جهت بادشان کرده‌ایم، به قیامتشان تبدیل خواهد شد. ای کاش زبانمان لال می‌شد و آنچه ناامیدانه حس می‌کردیم، بر زبان نمی‌آوردیم. حالا که یکی یکی نام مردم شهید ایران آشکار می‌شود، بغضمان سنگین‌تر و کینه‌مان بزرگ‌تر می‌شود.
بر روان پاک و حساب ناپاک کودتاچیان که شکی وارد نیست، اما این بی‌خ...یگی بادشدگان است که بی وقفه ابعاد کینه‌مان را گسترش می‌دهد! یکی از وزرای هوشمندمان می‌گفت: اگر این مردم اینگونه با شجاعت نه ایستاده بودند، بادشدگان خیلی زودتر از این دولا شده بودند!
×××
ژنرال مؤکداً توصیه می‌کنیم که اشعار استاد بزرگ وارمان "سید علی صالحی" را اگر چه روزی یک شعر، بخوانی.
مع الهذا این یکی را از ما داشته باش که شرح حال خراب ما را می‌ماند:

"اشتباه از ما بود
اشتباه از ما بود که خوابِ سرچشمه را در خيالِ پياله می‌ديديم
دستهامان خالی
دلهامان پُر
گفتگوهامان مثلا يعنی ما!
کاش می‌دانستيم
هيچ پروانه‌ای پريروز پيلگیِ خويش را به ياد نمی‌آورد.
حالا مهم نيست که تشنه به رويای آب می‌ميريم
از خانه که می‌آئی
يک دستمال سفيد، پاکتی سيگار، گزينه شعر فروغ،
و تحملی طولانی بياور
احتمالِ گريستنِ ما بسيار است!"
سید علی صالحی
×××
سایه‌مان بر سرت مستدام

پنجشنبه، تیر ۱۸، ۱۳۸۸

چهار اسباب ژیمناستیک

حرکات زمینی:
جایتان خالی ماراتن گلدکست، عددی نبود! هر چند که (نخندیدها)، ماراتن 8:10 شروع شد و اینجانب 8:23 شروع به دویدن کردم (گفتم نخدیدن دیگه!) و پشت انبوهی از مردم که صرفاً برای راه رفتن آمده بودند (تا دویدن)، گیر افتادم! اما با احتساب همان راه رفتن‌ها هم، 5 کیلومتر را در 37 دقیقه ترکوندم تا به خودم ثابت کنم که با همین 93 کیلو هم، هنوز زنده‌ام!
×××
پرش خرک:
بر این که مایکل جکسون یکی از برترین هنرمندان موسیقی معاصر دنیا بوده است، هیچ ایرادی وارد نیست. ایراد کار اینجاست که مرده پرستی فقط مختص ما ایرانی‌ها نیست؛ بلکه یک مرض گسترده است! تا همین چند وقت پیش که جناب جکسون زنده بود، کوچکترین حرکاتش هم با انتقادهای سنگینی روبرو بود. از همان تاب دادن بچه‌اش از سر پنجره بگیرید تا ماجرای بیست و چند میلیون دلاری بچه بازیش! اما به محض اینکه مایکل جان دعوت حق را لبیک گفت، با سرعت نور رفت بالا و چسبید به بالاترین درجات والای انسانی! حالا شبانه روز باید به گریه و زاری برادران و کودکانش گوش کنیم که معتقدم از دسته دوم (کودکانش) به شدت در این ماجرا، استفاده ابزاری شده است.
×××
خرک حلقه:
از روز کودتای مشترک ان (یک نقطه در میان) و عخ (این هم یک نقطه در میان) کم کم حساسیت احمقانه و خنده‌داری نسبت به رنگ سبز در میان کودتاچیان رواج یافته که بیا و ببین! کم مانده که رنگ سبز پرچم ایران را با رنگ قهوه‌ای ا.ن عوض کنند و دستور دهند تمام سبزی فروش‌ها، قهوه فروش شوند! سبزه عید به قهوه عید تغییر یابد و سبزه میدان به قهوه میدان! خطه سبز شمال را، سر تا پا، با همان رنگ قهوه‌ای ا.ن بپوشانند و خوردن گوجه سبز را حرام کنند. در این میان اگر رنگ لباس نیروی وحشی انتظامی از سبز، به قهوه‌ای مذکور تغییر یابد، بسیار مورد استقبال قرار خواهد گرفت!
×××
دار حلقه:
طوطیان شکّر شکنِ شیرین گفتار از تزریقات‌چی محله ا.ن آقا، نقل کردندی که جناب ا.ن برای تزریق سوزنی به ماتحت‌ میمون و مبارکشان نزد تزریقات‌چی بخت برگشته رفتندی! تزریقات‌چی نگون بخت ا.ن آقا را روی تخت خواباندندی و البسه مملو از جرثومه او را در آورندی! اما به محض دیدن ماتحت کوچک و نقلی ا.ن آقا، دستی بر آن زدندی و من باب مزاح گفتندی که: جناب ا.ن! ای ناقلا! با این ماتحت کوچک، خوب تر زدندی به سرتاسر بلاد ایران!
نقل است که جناب تزریقات‌چی از آن لحظه تاکنون، در باغ اوین، مشغول اعتراف به همخوابگی با بی‌بی سی خانوم هستندی!

چهارشنبه، تیر ۱۰، ۱۳۸۸

پس گریه كن مرا، به طراوت، به دلی كه می‌گريست بر اسب باژگون كتاب دروغ تاریخش ...

درود و سلام بر ژنرال آبی دیار نصف جهان
ژنرال مدت‌ها بود که دل و دماغی برای نامه نگاری نداشتیم. نه! منظورمان داستان کالیبر و آب هندوانه نیست. اصلاً و ابداً!
داستان بی دل و دماغ بودن ما داستان مردمانی است که داد خود را به بیدادگاه ملغمه دین و سیاست بردند و در ازای آن با گلوله و چماق پذیرایی شدند.
القصه روزگارمان به شدت مرغ سحری است.
×××
ژنرال! اگر به یاد آوری سال گذشته حوالی همین ایام، دعوت کاردارمان در بلدیه گلدکست را لبیک گفتیم و یک ونیم فرسنگ را با فلاکت هروله کردیم. شب بعد از هروله تا سحرگاهانش عضلات پایمان می‌لرزید و تبی سنگین بر ما غلبه کرده بود. لیکن این همه برایمان عبرت نشد و دوباره امسال دعوت کاردار بلدیه را پذیرفتیم برای هروله‌ای یک فرسنگی! تازه امسال قرار است شیخ همایون خان خیرالدینی رو هم دنبال خودمان راه بیندازیم.
اما از ما که پنهان نیست، از شما چه پنهان که انداممان این روزها بیشتر متناسب ورزش باستانی است تا هروله! وزنمان حدوداً 31 من تبریز است و انداممان دوک مانند! نفسمان گرچه ممد حیات است، اما چاق نیست؛ فلذا مفرح ذات هم نیست.
مخلص کلام این که مقرر گردیده که هروله روز یکشنبه برقرار باشد. ما هم از فرط وجدان درد و از آدینه گذشته ممارستمان را آغاز نمودیم، هر چند که بسی ژاژ خائیدن است!
ژنرال خودگویی‌هایمان را وا می‌نهیم به ملاقاتمان زیر پل خواجو و می‌پردازیم به سایر اخبار.
×××
از تو شروع می‌کنیم و پیمانمان را با تو تثبیت می‌کنیم که پس از سلطان دل به تو بسته‌ایم و بس! ژنرال چشم امیدمان امسال به توست و سپاهیان دیار نصف جهان، تا آب رفته به جوی را به فوتبال کشورمان بازگردانی. ژنرال چشم انتظاریم.
ژنرال از تیم ملی‌مان برایت بگوییم که امید زیادی بسته بودیم به این تیم که ناامیدمان کردند. هر چند که خود کرده را تدبیر نیست.
×××
و اما بخش آخر نامه‌مان مختص مهمترین خبر این روزهای کشورمان است.
ژنرال! داستان این روزهای کشورمان، داستان دعوای دست چپ و راست است، که در آن مردم در نقش انگشتان دست ظاهر شده و بیش از همه آسیب می‌بینند، حال آنکه هرچه از دست بالاتر می‌روی تنش‌ها کمتر و کمتر می‌شود تا این که هر دوست از بالا بهم وصل می‌شوند!
ژنرال! دست چپ، دستی آلوده به ماجرای قتل عام‌های دهه شصت است و دست راست، دستی آغشته به خون ناشی از قتل‌های بعد از دهه شصت.
ژنرال! از ته دل آرزو می‌کنیم که دست تمام قاتلان وحشی از دامان پاک کشورمان کوتاه شود. به قول آن پیرمرد ساده‌ای که می‌گفت: "یَک یَکشون رو ..." آرزو می‌کنیم که یَک یَک این قاتلان وحشی جزای پلیدی‌هایشان را در آتیه‌ای قریب الوقوع ببینند.
ژنرال! این جمله ما را آویزه گوشت کن:
دین دست مایه‌ای بود برای تمدن انسان متحجر و دست مایه‌ایست برای تحجر انسان متمدن.

پنجشنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۸

We Elect, They Select

بالاخره مجوز Brisbane City Council برای راهپیمایی اعتراض آمیز به انتصابات ایران و کودتای ا.ن، صادر شد.

راهپیمایی اعتراض آمیز: شنبه ساعت 12:00 تا 14:00 به وقت بریزبن. مکان: فضای باز بین کازینو و Brisbane Square

مراسم بزرگداشت شهیدان کودتا: جمعه ساعت 19:00 تا 21:00 به وقت بریزبن. مکان: Southbank پشت ساحل مصنوعی. با حضور خود و روشن کردن شمع یاد این دلیران ایرانی را گرامی بدارید.

دوشنبه، خرداد ۲۵، ۱۳۸۸

خدایا این بغض بیقرار که فرصت نمی‌دهد

برای تو می‌نویسم


برای تو برادرم. برای تو خواهرم. برای تو که خام سیاه بازی‌های بی غیرت‌ها شدی. برای تو که تاکنون سه روز است در کوچه و خیابان‌های ایران کتک می‌خوری. برای تو که با وعده‌های خیالبافانه موسوی و کروبی بار دیگر امید را در دلت یافتی. برای تو می‌نویسم که جبر نظام مجبورت کرده است حامی بزدلانی چون هاشمی و خاتمی باشی.
ای کاش می‌دانستی چقدر دلم می‌خواست من هم کنارت بودم.
ای کاش می‌دانستی با دیدن هر ضربه پلیس حکومت بر تن شریفت، بغضم در گلو بزرگتر می‌شود.
ای کاش می‌دانستی ...
×××
برای تو می‌نویسم


برای تو بزدل بی‌غیرت. برای تو که تا همین چند روز پیش چنان وعده می‌دادی که 85 درصد مردم را که عمدتاً مخالف تو و نظام و امامت هستند، به پای صندوق‌های رأی کشاندی. برای تو می‌نویسم که همچون موشی کثیف سه روز تمام کتک خوردن ایران و ایرانی را دیدی و خم به ابرو نیاوردی.
برای تو می‌نویسم هاشمی ...
برای تو می‌نویسم خاتمی ...
برای تو می‌نویسم موسوی ...
برای تو می‌نویسم کروبی ...
خدا را شکر که همین چند روز کافی بود تا مردم ساده و صبور ایران بدانند که تو هم با ما نبودی ...
×××
برای تو می‌نویسم


برای تو با آن لباس نظامیت. برای تو که برادران و خواهرانت را با دستان کثیفت کتک می‌زنی. برای تو که حالم از دیدنت بهم می‌خورد. برای تو که با شعار "مأمورم و معذور" عقده‌ تمام کمبودهایت را روی بدن پاک هموطنانت خالی می‌کنی.
ای کاش شرفت را بر عقده‌هایت ترجیح می‌دادی.
ای کاش جرأتت در خدمت انسانیتت بود نه در اسارات اسلحه‌ات.
ای کاش ...

جمعه، خرداد ۱۵، ۱۳۸۸

گاهی اوقات مجبورم حقیقتی را پس گریه های بی وقفه ام پنهان کنم


می‌دونی، یادم نیست دقیقاً چی شد که پرت شدم. زمان مثل همیشه رو به جلو در حرکت بود و من هم همراه زمان هر لحظه از گذشته‌ام دورتر می‌شدم. اما انگار ذهنم با من و زمان لج کرده بود. هر چی من جلوتر می‌رفتم، ذهنم بیشتر به اعماق خاطراتم می‌رفت. همین باعث شد که پرتاب بشم به گذشته. برام جالب بود که خطوط تقسیم کودکی‌های من خونه‌هایی بوده که در آن زندگی کردم!
×××
اولین چیزی که از دوران خونه امیرآباد یادم میاد، دوچرخه سواریه. پلاک 17 کوی زرین، خیابون سیندخت. واقعاً چرا برای به یاد آوردن شماره تلفن خونه‌‌ای که شش ماه پیش اونجا بودم باید بهش فکر کنم ولی آدرس خونه‌ای که تا 9 سالگی توش زندگی کردم، همیشه جلوی چشممه؟ هان؟
×××
آذر 85 هم که رفته بودم ایران، یکی از کارهایی که دوست داشتم انجام بدم این بود که برم به همون آدرس و رفتم. وقتی وارد کوی زرین شدم، دلم ریخت پائین. تقریباً همه خونه‌ها رو کوبیده بودن و از نو ساخته بودن. خونه پلاک 17 در میانه‌های کوچه بود. با ناامیدی رفتم به سمتش. اما با دیدن در صورتی رنگ و دستگیره طلایی رنگ و رو رفته‌‌اش، احساس کردم که در دو قدمی همه خاطرات کودکیم هستم. حتی پنجره‌های مشبک پائین در صورتی هم یاد آور خاطرات بازی‌های بچگانه‌ام بود. دریبل تو گل با توپ پلاستیکی دو لایه و شکستن پنجره‌های مشبک پائین در!
×××
در حالی که پشت در صورتی رنگ ایستاده بودم، دوباره پرتاب شدم به خاطراتم. به مرغ و خروس کوچولویی که بابا برای من و پرشا خریده بود و این بار بر خلاف جوجه‌های دو روزه که همیشه بعد از چند روز می‌مردن، مرغ و خروس کوچولو رو تونسته بودیم زنده نگه داریم. بعد از چند وقت، دیگه هر غذایی که خودمون می‌خوردیم به مرغ و خروسمون هم می‌دادیم. خروسمون هم خیلی بزرگ شده بود و هم خیلی وحشی. هر کسی که می‌اومد خونمون ما باید اسکورتش می‌کردیم و الا آقا خروسه می‌پرید رو پشتشو، چند تا یادگاری روی مهمون ما می‌کند! تا این که یه پنجشنبه ظهر که با پرشا از دبستان شهید رجایی برگشتیم خونه، دیدیم خبری از سر و صدای مرغ و خروسمون نیست. بهمون گفتن فروختیمشون. آخه خیلی خطرناک شده بودن. اما اون روز هم من و هم پرشا سر ناهار فهمیدیم چه بلایی سرشون اومده.
×××
آره داشتم می‌گفتم: خودمم هم نمی‌دونم چی شد که پرتاب شدم به اون دوران. خونمون دو طبقه بود. از در حیاط که وارد می‌شدی، روبرو پله‌های ورودی به ساختمان بود. سمت راست هم یه باغچه کوچولو که زمستون‌ها انباشته بود از برف‌های روی پشت بوم. یه درخت اَراَر در گوشه حیاط بود که بابا همیشه می‌گفت درخت اَراَر مثل ناخن می‌مونه، هر چی کوتاهش می‌کنی باز هم در بلند می‌شه. وارد ساختمون که می‌شدی، طبقه اول ورودی کشیده و نسبتاً باریکی داشت. اتاق نشیمن و یکی از اتاق خواب‌ها سمت راست بود و در انتهای راهرو، آشپزخانه و حمام و دستشویی و راه پله طبقه بالا قرار داشتند. یادش به خیر توی اون راهرو همیشه فوتبال بازی می‌کردیم. در ورودی ساختمان و در دستشویی دروازه بودند و چراغ دیواری وسط راهرو قربانی همیشگی بازی‌های ما. یک بار یک ساعت مونده به سال تحویل در حال بازی بودیم که من زدم حباب چراغ رو شکوندم!
×××
چه بازی‌هایی اختراع کرده بودیم! هه هو! آدمک شمعی‌های روی کیک‌های فوتبالی رو همیشه نگه می‌داشتیم و با دروازه‌های بازی گلزن کوچولو، رو فرش اتاقمون، زمین فوتبال راه می‌انداختیم! اسم هه هو از اینجا میاد که در حین بازی صدای تماشاگرها رو هم در می‌آوردیم! و خوب صداشون می‌شد هَـــــــــــــــه هـــــــــــــــو!
گزارش می‌کردیم. تورنمنت راه می‌انداختیم. من و پرشا و رامین که معتادش بودیم. بعداً افشین و فرزین و فری (فرید) و کیان و اشکان هم به ما اضافه شدن! خلاصه که دوران خوشی بود. هفت تیر بازی می‌کردیم و معمولاً ادای فیلم "امر، اکبر، آنتونی" رو در می‌آوردیم.


Anahoni ko honi kar den honi ko anahoni ×2
Ek jagah jab jama hon teenon amar akbar anthoni
Anahoni ko honi ...

Ek ek se bhale do do se bhale teen
Dulha dulhan saath nahi baaja hai baaraat nahi
Are kuch darane ki baat nahi
Ye milan ki raina hai koi gam ki raat nahi
Yaaron hanso bana rakhi hai kyon ye surat roni ×2
Ek jagah jab jama ...

Ek ek se bhale do do se bhale teen
Shamma ke paravaano ko is ghar ke mehamaano ko ×2
Pahachaano anjaanon ko
Kaise baat matalab ki samajhaau deevaanon ko
Sapan salone le ke aayi hai ye raat saloni ×2
Ek jagah jab jama ...


من اکبر بودم. داداش کوچیکه! رامین آنتونی بود و پرشا امر! کارت بازی و ماشین بازی هم بود. یادمه یه تابستون که ما تازه از سفر آمریکا برگشته بودیم، همه خونه ما جمع بودن و پدر بزرگ رامین فوت کرده بود. من شاید 6 یا 7 ساله بودم رامین هم 5 سال بزرگتر از من. همه فامیل داشتن می‌رفتن بهشت زهرا که من از بالای پله‌ها داشتم به رامین می‌گفتم: تو بمون که با هم بازی کنیم! بچگیه دیگه! می‌دونی همه خوبی عالم بچگی همینه که هر چی دلت می‌خواد به زبون میاری. هیچ کسی هم ناراحت نمی‌شه.
×××
شب‌های تابستون می‌رفتیم رو پشت بوم می‌خوابیدیم. پشه بند و تخت چوبی و ... پرشا تختش فنری بود! هنوز بوی خنکی لای ملحفه و بالش رو از یاد نبردم. بابا همیشه برامون قصه می‌گفت. معمولاً هم قصه‌هاش با حسن کچل شروع می‌شد و وقتی خودش در حال قصه گفتن خوابش می‌برد شخصیت قصه‌ها قر و قاطی می‌شد و منتهی می‌شد به دکتر سلیمی!
×××
دور و بر خونمون رو خیلی دوست داشتم. بقالی ممد آقا، اون موقع‌ها بقالی‌ها نوشابه فنک نمی‌دادن که بخوری، مگر این که آشنا بودی! زمان جنگ بود دیگه! آقا مرتضی و نرگش خانوم همسایه‌هامون، علی اصغر که هم سن من بود ولی لات بود و بزن بهادر. آخرش یه شبی برادر بزرگترش که مدتی در زندان بود، اومد خونه و برای پول دزدیدن از خونشون سر پدر وش و علی اصغر رو برید! همبرگری سر چهار راه امیرآباد-فاطمی، پیراشکی قدس که همیشه خوشبو بود. یه اسباب بازی فروشی هم روبروش بود که همه کتاب تن تن‌هامون رو از اون می ‌خریدیم. یه فروشگاه سپه هم بود که بغل مدرسه‌مون بود. همیشه بوی موندگی می‌داد. به خصوص زیر زمینش که گوشت و مرغ و سوسیس کالباس داشت.روبروی مدرسه هم هتل کانتیننتال (لاله) بود. عاشق استخرش بودم و سیب زمینی سرخ کرده‌های کنار استخرش. به نظرم بهترین سیب زمینی سرخ کرده دنیا بود.
×××
دیدی بهت که گفتم؟ پرت شدم. الان چند وقته دارم در کوچه پس کوچه‌های ذهنم دنبال خاطرات "شادمانی‌های بی سبب" می‌گردم. باور کن! تازه خبر نداری. امروز صبح پرشا برام ایمیل زده بود. اونم ظاهراً این روزا پرت شده! نمی‌دونم موضوع چیه؟ ولی هر چی که هست، خوشاینده. اونم برام نوشته بود که رفته سراغ کمد اسباب بازی‌هامون و هی یکی یکی بازی‌هامون رو کشیده بیرون و جای منو خالی کرده. فتح پرچم و ایروپولی و پرواز و تجارت و ...
×××
می‌دونی این روزا خیلی به حسین پناهی و شعرش فکر می‌کنم:

"آه! خنده های بی دلیل
گریه های بی دلیل
خیره گی ها، خیره گی ها، خیره گی خیره گی ها و سکوت
خیره گی و افق سرخ غروب
خیره گی و علف ترد بهار خیره گی و شبح کوه و درختان در شب
خیره گی و چرخش گردن جغد
خیره گی و بازی ستاره هاخنده بر جنگ بز و گیوه‌ی پهن مادر
گریه بر هجرت یک گربه از امروز به قرنی دیگر
خنده بر عرعر خر
من، من باید برگردم، تا تو قبرستون ده، غش عش ریسه برم
به سگ از شدت ذوق، سنگ کوچیک بزنم
توی باغ خودمون انار دزدی بخورم
وقتی که هوای حلوا کردم با خدا حرف بزنم
آخه تنها من می دونم شونه چوبی خواهرم کجا افتاده
کلید کهنه صندوق عجایب، لای دستمال چه نوع پیر زنی پنهونه
راز خاموشی فانوس کجاست
گناه پای شل گاو سیاه گردن کیست
چه گلی را اگه پرپر بکنی شیر بزت می خشکه
من باید برگردم تا به مادرم بگم، من بودم اون شب، شیربرنج سحریتو خوردم
تا به بابام بگم، باشه باشه، نمی خواد کولم کنی! گندوما را تو ببر، من به دنبالت می آم
قول می دم که نشینم خونه بسازم با ریگ
دنبال مارمولکا نرم تا آن ور کوه!
من می خوام برگردم به کودکی"