پنجشنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۷

تو مپندار که خاموشی من، هست برهان فراموشی من

هی ببین کی اینجاست! بابا خودمو می گم بی خودی به دور ورت نگاه نکن! بیش از یک ماه از آخرین نوشته ام گذشته و این نشون می ده که کم کم من هم مثل حسین رضازاده، دارم به پایان دوران قهرمانی نزدیک می شم! واقعاً روزهای پر ترافیکیه این روزها! ا
پرده اول؛ وقتی درخت در راستای معنی و میلاد بر شاخه های لخت، پیراهن بلند بهاری دوخت، با اشتیاق رفتم به میهمانی آینه؛ اما دریغ! چشمم چه تلخِ تلخ پائیز را دوباره تماشا می کرد. ا
خسرو شکیبایی هم رفت. بی حرفی از ابهام و آینه! شکیبایی رو دوست داشتم و خواهم داشت نه تنها به خاطر به هنر بازیگریش، بلکه به خاطر خود خواهی خودم. به خاطر شبهایی که با صدای او، اشعار سید علی صالحی و محمدرضا عبدالملکیان ذره ذره در وجودم جای گرفتند. شکیبایی را دوست دارم به خاطر حجم سبزی که نقش به یاد ماندیش در خانه سبز به زندگیم داد. دوستش دارم به خاطر کاغذ بی خط ناصر تقوایی که با هنر او دیدنی تر شد. شکیبایی را دوست داشتم و خواهم داشت. ا
پرده دوم؛ کابوکی! ا
دیشب خانواده هنرمند کامکارها در بریزبن کنسرت داشتند. پیش از این کنسرت هایی که در بریزبن برگزار شده بود همه متعلق به خواننده های ایرانی مقیم لوس آنجلس بود. اون کنسرت ها خوب بودند و در لحظه اجرا خیلی لذت بخش. چون می شه همگام با خواننده فریاد زد و رقصید. اما کنسرت کامکارها متفاوت بود. باید اقرار کنم که علی رغم علاقه ام به موسیقی سنتی، پیش از این از سبک کار کامکارها لذت نمی بردم. ولی اجرای کم نقص و پر احساس این گروه خیلی روی من تأثیر گذاشت. تک تک اعضای گروه هشت نفره کامکارها دیشب عالی بودند و خوب مطابق معمول بیژن کامکار چیز دیگه ای بود! کنسرت از دو بخش فارسی و کردی تشکیل شده بود. در بخش فارسی، بیژن کامکار به نوازش رباب بسنده کرد. هر چند که گهگاهی هم خوانی می کرد و یک بار هم دستی به دف برد. در بخش فارسی کنسرت، صبا کامکار برادر زاده بیژن، با صدای زیبا، فریبنده و دلنشینش واقعاً شاهکار کرد. اما در بخش کردی بیژن هنر خودش رو نشان داد و با نواختن دف و خواندن به زبان کردی، اجرای کنسرت رو به اوج خودش رساند. با نگاهی به چهره پر احساسش به راحتی می شد به عمق نفوذ موسیقی و شعر در بیژن پی برد. به نظر من بیژن کامکار آواز نمی خواند، معاشقه می کرد. ا
هر چند که از خود بی خود شدنِ (و یا حوصله سر رفتگی) یکسری از تماشاگران و تبدیلشان از تماشاگر به رقاص، ابهت کنسرت را شکست، اما بی اغراق این اجرای کامکارها جاودانه بود. ا
پرده سوم؛ فربه ای که ده کیلومتر دوید! ا
ماجرا از اینجا شروع شد که شخصی به شدت چسبناک در محل کار به همکارها گیر داد که به عنوان یک برنامه تیمی همه باید در مسابقه دوِ ماراتن گلد کست شرکت کنیم. بهش گفتم آبجی دور مارو خط بکش! من از ماشین تا آسانسور به زور راه می رم چه برسه به دو ماراتن. اون هم ده کیلومتر! اما چون چسبناکی همکار محترمه به شدت کارساز بود، بنده صرفاً جهت کاهش شر ایشون گفتم باشه! پیش خودم گفتم حالا دو ماه مونده تا مسابقه، بالاخره یه جوری می پیچونمش! اما چشمت روز بد نبینه که این خانوم چسبناک ول کن معامله نبود! خلاصه این که اینجانب با نود و دوکیلو چربی مجبور به دویدن شدم! اما خدا رو شکر این فوتبال بازی کردن و عادت داشتن به استارت های سریع، بالاخره به دردم خورد. چون در شروع ماراتن مثل همه داشتم نرم نرم می دویدم و این نرم نرم دویدن واقعاً کُشنده بود! بنابراین تصمیم گرفتم که به جای نرم نرم دویدن، به طور متناوب سریع بدوم و راه برم! جواب هم داد اتفاقاً! اما بدبختی اینجاست که چسب عزیز حالا خوشش اومده و می گه ساله بعد در ماراتن بیست و یک کیلومتر شرکت کنیم! امری باشه؟
پرده آخر؛ روزهای آخریست که در گلد کست هستیم. به زودی بار دیگر به بریزبن بر می گردیم! همین! ا

سه‌شنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۷

مثل حسین پناهی، مثل اکبر رادی

پرده اول؛ آرام بخواب، صاحب یک عاشقانه آرام
"قهر پرتاب كدورت هاست به ورطه سكوت موقت؛ و اين كاري ست كه به كدروت، ضخامتي آزاردهنده مي دهد."
نادر ابراهیمی هم رفت. مثل حسین پناهی، مثل اکبر رادی. مردی که با "یک عاشقانه آرام" پا به دنیای تفکرات من نهاد و با "چهل نامه کوتاه به همسرم" قلبم را تسخیر کرد. حالا او هم دیگر نیست. روحش شاد
پرده دوم؛ ببین چه خبره اینجا!
یکی از استادان گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه زنجان به نام مددی، که در عین حفظ سمت معاون امور فرهنگی داشنجویان نیز هست؛ در ازای ... تنها راه حل دختر را همخوابگی با او دانسته است. دختر به ظاهر پذیرفته ولی به واقع انجمن اسلامی را از این موضوع آگاه کرده. درست پیش از وقوع ماجرا و در حالی که مددی در حال در آوردن پیراهنش بوده، اعضای انجمن اسلامی با دوربین وارد اتاق می شوند و آقای دکتر رو غافلگیر می کنند. ویدئوی این ماجرا را ببینید.
پرده آخر؛ شهرام شب پره
دیشب کنسرت شهرام شب پره بود. کسی که به سلیقه من، تنها خواننده شَتَرَپَتِینای (یا همون دامبولی چیزک) قابل اعتناست. اما اجرای دیشب شهرام به دلم ننشست! شروع کنسرت با گله از گرفتگی صدا آغاز شد و تنها چند دقیقه بعد، کنسرت قطع شد تا شاید فکری به حال تارهای سوتی شهرام شود. تارها که درست نشد هیچ، اجابت درخواست شهرام از سوی مردم برای کمک به خوندن آهنگ ها، بیشتر منو یاد خوانندگان مجالس عروسی انداخته بود! کم کم دیوار حیای حضار هم فرو ریخت و بعضی از دوستان مؤنث حتی برای چند لحظه هم که شده خودشون رو به روی سن رساندند و افتخار ترقص در کنار شهرام رو به دست آوردن! البته یکی از دوستان که پشت کار مناسبی داشت (!) ول کن معامله نبود و با یافتن کوچکترین موقعیتی می پرید روی صحنه! در مجموع فکر کنم تعداد عکس هایی که از این دوست ما گرفته شد بیشتر از شهرام شب پره بود! فارغ از این، شهرام که یه جاهایی دیگه بریده بود و نمی تونست بخونه، میکروفون رو داده بود به دست مردم و خودش دوربین فیلمبرداری اون ها گرفته بود و از خوانندگی اونا فیلم می گرفت. خلاصه اوضاعی شده بود! ضمن این که جناب شهرام خان که بنا به گفتار خودش تازگی ها 60 ساله شده، نمی دونم به خاطر کهولت سن و یا دلیل دیگه ای تقریباً 10 تا آهنگ خواند ولی هر کدوم رو 3 بار!

جمعه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۷

چلاندگی وجدان

تا حالا شده احساس کنی هیچ چی سر جاش نیست و زمان به بزرگترین دشمنت تبدیل شده؟ اگه شده که خوش اومدی به دنیای من و اگر نه خوش به حالت! ا
والا من که خودم نمی دونم الان دارم کار می کنم، درس می خونم یا زندگی؟ اما اینو می دونم که هیچ کدوم رو کامل انجام نمی دم! ا

چهارشنبه رفته بودم دانشگاه برای حضور در چند تا کارگاه آموزشی مربوط به درسم. مدّت ها بود که یک روز کامل وسط هفته رو در دانشگاه نگذرونده بودم. دیدن هیاهو و تکاپوی دانشجوها برای من که بیشتر دانشجونما هستم، هم جذاب بود و هم عذاب آور. جذابیتش به انگیزه های زنگار بسته ام چنگی زد و عذابش تِلِپّی افتاد روی وجدانم که بیشتر بچّلونتم! ا
توی کار هم رفته رفته دارم به اعتماد به نفس مطلوبی می رسم که حس خوشایند رضایت توأم با چاشنی مسوؤلیت بیشتر، از نتایج این اعتماد به نفسه. شاید یکی از دلایل دور افتادنم از درس و دانشگاه هم، همین مسأله است! خلاصه اش این که "اینور قر بدم یا گله داره ... کی تو این شهر و محل حوصله داره ..." ا
آقایون و خانوما! خونه دار و بچه دار! این که می خوام بگم، بهش رسیدم که می گم. حالا تو خواه پند بگیر و خواه ملال: ا
اگر نه هر روز، دست کم چند روز یه بار به فعالیتی بپردازید که بیش از هر چیزی دوستش دارید. اگر جوابتون "وقت ندارم" است به این فکر کنید که شاید اصلاً فردایی نداشته باشید که امروز بخواهید گرفتار فعالیت های ناخوشایندتون باشید! ا

شنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۷

پدر مایلی کهن رو در میارم

چهارده ویدئو مختلف جهت خالی نبودن عریضه که البته بعضی هاشون قدیمی هستند: ا
ویدئوی اول: مصاحبه برنامه بیست و سی با صراف نماینده مجلس هفتم درباره نامزدی ایشون برای پست رئیس جمهور
ویدئوی دوم: مزه پرانی استاد عزت الله انتظامی و استاد داریوش مهرجویی به یکدیگر در مراسم اهدای جوائز دنیای تصویر
ویدئوی سوم: سیروس گرجستانی در یک برنامه زنده ناگهان شروع به صحبت درباره مایکل جکسون می کنه و ... ا
ویدئوی چهارم: آقای حسین زاده! مورچه داره؟ کجات داره؟
ویدئوی پنجم: این هم بابان که داره زور می زنه خودش رو غمزده نشون بده و به خاطر زنگ موبایلش همه چی رو قر و قاطی می کنه! ا
ویدئوی ششم: مصاحبه افشین ناظمی با دایی و عصبانیت دایی از مایلی کهن: پدر مایلی کهن رو در میارم! ا
ویدئوی هفتم: باز هم دایی و این بار دایی از فردوسی پور می خواد که در براش دربیاره! ا
ویدوئوی هشتم: هنوز دایی و این بار اظهار نظر پروین در مورد دایی! ا
ویدئوی نهم: سوتی فردوسی پور در نود! ا
ویدئوی دهم: تقلید صدای فردوسی پور (توجه: از کلمات رکیک در این تقلید صدا استفاده شده، اگر برایتان برخورنده است؛ لطفاً بی خیال این یکی بشین) ا
ویدئوی یازدهم: از اینجا به بعد هم اختصاص داره به فیروز کریمی. پارک ارم! ا
ویدئوی دوازدهم: فیروز و خیار
ویدئوی سیزدهم: فیروز و توپولوویچ
ویدئوی چهاردهم: مجموعه ای از فضایل فیروز! ا

جمعه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۷

چقدر شیوه خواهش مچاله ام کرده است

Photo By: Tomas Tokarcik



پرده اول: چقدر وسعت یک خانه، کوچکم کرده است (محمدرضا عبدالملکیان) ا
این روزمرّگی هاست که مرا از خودم دور می کند. روزمرّگی هایی که خود ساخته است و گهگاه بی تدبیر. گاهی اوقات معانی و تعاریف ابزار زندگی، به جای خود زندگی برایم نقش می آفرینند و این آزار دهنده است. زندگی برای من نه کار است و نه درس و نه تفریح. اینها همه ابزار هستند برای درک هر چند ناچیز اما بیش از پیش من از زندگی. اما همین ابزار این روزها مرا غرق خود کرده اند و این برای من روزمرّگی است. ا
به هر حال و به قول حمید مصدق: ا
تو مپندار که خاموشی من، هست برهان فراموشی من

---
پرده دوم: سکوت سرشار از نشانه هاست (احمد شاملو) ا
دیروز در جلسه ای به نام "
Bold Feature" که به طور خلاصه شامل برنامه ریزی کلان برای توسعه گلد کست در ابعاد گوناگون است، من در یک گروه 7 نفره قرار داشتم و قرار بود راجع به توسعه علمی، فرهنگی و اقتصادی هر کس تفکرات خودش رو بیان کنه. در بین ما یک خانوم میانسال بوسنیایی هم بود که متأسفانه به نوعی سرطان بی درمان مبتلاست و بنا به گفته پزشکان کمتر از 2 سال دیگر زنده خواهد بود. سکوت محض این زن در تمام مدت اظهار نظرهای دیگران در مورد آینده، معنای زیادی داشت. ا
پرده سوم: لینکَک نرو بالا نرو بالا، میفتی از اون بالا نرو بالا

---
نمی دونم به
بالاترین سر می زنین یا نه. بالاترین پایگاهی است برای ارسال هر گونه دنبالک (لینک) از سوی کاربران عضو. دنبالکها با نظر بازدید کنندگان عضو امتیاز می گیرند و بهترین ها بالاتر می آیند. هر چند که تقلب های گروهی، در سیستم امتیاز دهی به دنبالک ها، محرض و آزار دهنده است؛ اما به دلیل تنوع کاربران، بر خلاف سایت های دیگر، کمتر شاهد جهت گیری های شخصی در اخبار هستم. یک دنبالک از احمدی نژاد انتقاد می کند و دنبالک بعدی از خاتمی. یک دنبالک قرمز است و دیگری آبی و یک دنبالک اروتیک است و دیگر مذهبی. این تنوع و حق انتخاب در بالاترین مرا جدب خود کرده. ا

---
پرده چهارم: چقدر سفره تزویر رنگ در رنگ است (محمدرضا عبدالملکیان) ا

احتمالاً شما هم با شنیدن عبارت "گفتگوی تمدن ها" بلافاصله نام
خاتمی را به یاد می آورید. شاید بد نباشد که برای شناخت بیشتر "مردی با عبای شکلاتی" نقبی به تاریخ نه چندان قدیمی (مشاجره نوشتاری با بازرگان) بزنیم و به یاد بیاوریم که سیاست بی پدر و مادر است و سیاسیون دروغ گویان و چند چهرگانی کثیف. آری خالق عبارت گفتگوی تمدن ها، 16 سال قبل از دوره ریاست جمهوریش، "نماینده امام و سرپرست روزنامه کیهان" بوده است و دارای افکاری نه چندان متفاوت با شریعتمداری کنونی! (دنبالک را از این وبلاگ پیدا کردم و واسطه این دنبالک یابی همان بالاترین مذکور بود. این وبلاگ هم در کنار داشتن حقایق بسیار، دروغ های بسیاری دارد. این وبلاگ هم مثل افکار تمام سیاستمداران، به چیزی جز نفع خود نمی اندیشد. بنابراین دنبالک دادن به این وبلاگ را دلیل بر تأئید همه مطالبش ندانید؛ چون که نیست!) ا

---
پرده پنجم: شلاق بزن

روز چهارشنبه یکی از همکاران استرالیاییم دنبالکی برای فرستاد. سرم شلوغ بود و روز بعدش
دنبالک رو باز کردم و مات و مبهوت خواندم که مجازات شلاق برای تخلفات رانندگی در نظر گرفته شده! یکی دو ساعت بعد همون همکارم به من گفت که نمی تونه تصور کنه که هنوز هم در دنیا کسی برای تنبیه یک انسان از شلاق استفاده کنه، آن هم برای خلاف رانندگی. چیزی برای جواب دادن نداشتم و تنها به این بسنده کردم که احتمالاً در ترجمه خبر از زبان فارسی اشتباه و یا اغراقی صورت گرفته، چون همچین چیزی برای من هم قابل تصور نیست. اما بعد از چک کردن صحت خبر، ترجیح دادم کلاً سکوت کنم تا شاید قضیه فراموش بشه. اما چطور در بعضی کشورها شلاق زدن حیوانات هم جرم محسوب می شه و در کشور ما برای جریمه رانندگی، به یک انسان شلاق می زنند؟

---
پرده آخر: بربط
همه این ها یه طرف، این
آهنگ زیبایی که عسل در وبلاگش گذاشته یه طرف! ا

شنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۷

منگوتسی! شما دیگه گندشو در آوردی

اپیزود یک؛
یه همکاری داشتم اینجا (
لوک) که از همون روزهای اولی که با هم همکار شدیم، بنا به علاقه مشترکمون به فوتبال و لیورپول با هم جور شدیم. از اون آدم های با سواد اما زود جوش که همه توی کار ازش حساب می بردن و خوب من هم جزئی از همه بودم. اما در مواقع غیر کاری خیلی فرق داشت. لوک خیلی از رسوم کاری، اجتماعی و فرهنگی استرالیا رو به من یاد داد. حالا همه اینارو نوشتم که تهش به این برسم که از وقتی که از شرکت رفته (هفته پیش) تازه فهمیدم چه رفیقی هر روز کنارم بوده و من اون قدر که باید بهش بها نداده بودم. این رو نوشتم اینجا تا برای دفعه بعدم عبرت بشه. همین! ا
اپیزود دو؛
قوانین راهنمایی و رانندگی در استرالیا جرایم سنگینی داره. یکی از جریمه های سنگینش مربوط به تجاوز از سرعت مجاز می شه که از این قراره: ا
هر کسی که گواهینامه داره و خلافی نکرده
12 امتیاز رانندگی داره. این امتیازها در صورت تخلف راننده به تدریج کسر می شه و در صورت به صفر رسیدن امتیازها، گواهینامه برای مدتی (از سه ماه به بالا) معلق می شه. مثلاً برای سرعت: ا
اگر راننده تا 13 کیلومتر در ساعت، بالاتر از حد مجاز رانندگی کنه؛ 1 امتیاز از دست می ده، به علاوه 100 دلار استرالیا (حدود 83000 تومان) ا
اگر راننده از 13 تا 20 کیلومتر در ساعت، بالاتر از حد مجاز رانندگی کنه؛ 3 امتیاز از دست می ده، به علاوه 150 دلار استرالیا (حدود 125000 تومان) ا
اگر راننده از 13 تا 20 کیلومتر در ساعت، بالاتر از حد مجاز رانندگی کنه؛ 3 امتیاز از دست می ده، به علاوه 150 دلار استرالیا (حدود 125000 تومان) ا
اگر راننده از 20 تا 30 کیلومتر در ساعت، بالاتر از حد مجاز رانندگی کنه؛ 4 امتیاز از دست می ده، به علاوه 250 دلار استرالیا (حدود 207000 تومان) ا
اگر راننده از 30 تا 40 کیلومتر در ساعت، بالاتر از حد مجاز رانندگی کنه؛ 6 امتیاز از دست می ده، به علاوه 350 دلار استرالیا (حدود 290000 تومان) ا
اگر راننده بیشتر از 40 کیلومتر در ساعت، بالاتر از حد مجاز رانندگی کنه؛ 8 امتیاز از دست می ده، به علاوه 700 دلار استرالیا (حدود 581000 تومان) و حضور در دادگاه. ا
حالا همه اینا یه طرف، تازگی ها سه تا دوربین کنترل سرعت در سه بزرگراه اصلی ایالت کوئینزلند نصب کرده اند که به طور میانگین هر ساعت 4 تخلف سرعت رو داره ثبت می کنه! یعنی حتی اگر کمترین میزان جریمه رو برای این میانگین ها در نظر بگیریم، ماهی حدود 288000 هزار دلار (239 میلیون تومان) جریمه به حساب پلیس کوئینزلند واریز می شه! آخــــــــــــــــــــــــــــــی
اپیزود سه؛
روز چهارشنبه گذشته قرار بود کنسرت سلین دیون در بریزبن برگزار بشه که تنها چند ساعت قبل از برنامه اعلام شد به دلیل سرما خوردگی و گلو درد سلین خانوم (!) کنسرت به روز دوشنبه موکول شده! اما نکته جالب اینجاست که به دلیل تغییر زمان، امکان بازگرداندن بلیط و پول برای همه بلیط دارها فراهم شد. این در حالی که روی بلیط ها نوشته شده حتی در صورت جابجایی کنسرت، حق تصمیم گیری در مورد بازگرداندن یا عدم بازگرداندن بلیط ها برای کنسرت گذار محفوظه. این رو گفتم تا پلی بزنم به کنسرت نوروزی آقای بیژن مرتضوی در بریزبن. محل کنسرت یک سالن دو طبقه بود که طبق روال کنسرت های قبلی همه می دونستن به محض شروع برنامه کسانی که قصد ترقص داشته باشند، می تونن بدون هیچ مشکلی از هر دو طبقه به جلوی سن برن و حالی و به حولی! اما این بار در شروع کنسرت، کنسرت گذار محترم ابتدا از همه مردم عذر خواهی کرد و اعلام کرد چون من و شرکت پا...ان 6 هزار دلار بیشتر برای سکیوریتی پرداخت کردیم، مخاطبین طبقه بالا متأسفانه نمی تونن بیان پائین! بنده هم از همون قشر طبقه دوم بودم و متعجب از رابطه سکیوریتی و 6000 هزار دلار و رقصیدن جلوی سن! آن هم بدون ذکر قبلی و درج در بلیط! البته همون طور که کنسرت گذار محترم علی رغم سال ها زندگی در استرالیا بسیار ایرانی عمل کرد، ما هم کم نیاوردیم و ایرانی وارتر از خودش پاشنه در طبقه پائین رو داشتیم از جا در می آوردیم که یا ما رو راه می دی جلوی سن یا پولمون رو می دی که گزینه اول صحیح از آب در اومد! ا
اپیزود چهار؛
خان داداش دو کیلو دی وی دی های ناب برای من فرستاده که فکر کنم بعضی هاشو خود کارگردان اون فیلم هم با این کیفیت ندیده. بابا تو دیگه کی هستی!؟
اپیزود پنج؛
تا هنوز تو فیلم هستیم،
این عکس رو به مناسبت بازگشایی سینما آزادی می ذارم اینجا تا یادمون نره به خاطر کم شعور بودن یک سری آدم های معلوم الحال، چه هزینه گزافی به صنعت سینما تحمیل شد، ضمن هدر رفتن 10 سال! ا
اپیزود شش؛
این عکس رو هم در راستای سر و صداهای اخیر درباره نقاشی و کاریکاتورهای پیامبر ببینیم و بدانیم که خود کرده را تدبیر نیست! ا
اپیزود هفت؛
سخن سال: حیف بود آدم تا اینجا بیاد و سیدنی رو نبینه! ا

شنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۶

Marriage

By all means marry. If you get a good wife, you'll be happy. If you get a bad one, you'll become a philosopher
---
When a man steals your wife, there is no better revenge than to let him keep her
---
After marriage, husband and wife become two sides of a coin; they just can't face each other, but still they stay together
Hemant Joshi
---
The great question... which I have not been able to answer... is: What does a woman want
---
I don't worry about terrorism. I was married for two years
---
Two secrets to keep your marriage brimming 1. Whenever you're wrong, admit it, 2. Whenever you're right, shut up
---
My wife and I were happy for twenty years. Then we met
---

چهارشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۶

شنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۶

یادت به خیر شادمانی بی سبب

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند

پنجشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۶

سه گانه ای که زندگی است

نوشتاری کوتاه بر 14 فیلمی که تازگی دیدم: ا
آخرین دستورها: یک فیلم ساکت، با صحنه هایی گهگاه خسته کننده، اما بسیار تأثیر گذار. از بازی خوب باب هاسکینز در این فیلم نمی شه به آسونی گذشت. (6 از 10) ا
بدون دخترم هرگز: فیلمی که اگر نه همه، اقلاً نیمی از مردم ایران را جع به آن خوانده اند و شنیده اند ولی اکثراً ندیده اند! راجع به این فیلم حرف زیاد دارم. اول موضوع فیلم که راجع به یک زن آمریکایی است که زندگی خوبی با همسر ایرانیش در آمریکا دارد. اما مرد ایرانی از نژاد پرستی های همکارانش در بیمارستان به ستوه آمده و به همسرش پیشنهاد می دهد که برای دو هفته با دخترشان به ایران بروند. همسر ابتدا مخالف است و از وضع موجود در ایران ابراز وحشت می کند (سال 1363) اما در اثر اصرار شوهرش (سید بزرگ) و قسم خوردن او مبنی بر عدم بروز هر گونه حادثه در ایران، بتی راضی می شود که همراه سید بزرگ به ایران برود. در ایران اون با حقایقی (از دید بتی) روبرو می شود که بسیار بد تر از تصورش است و از همه بد تر شوهرش هم با چرخشی کامل از یک مرد عاشق به یک مرد خشن و زورگو تبدیل می شود و بتی را مجبور می کند که با او در ایران بماند. پاسپورت او را می گیرد و در خانه زندانیش می کند. فیلم با این روال پیش می رود تا جایی که بتی به کمک یک مرد (که قطعاً کراواتی است!) از ایران با دردسرهای فراوان خارج می شود و به ترکیه و سفارت آمریکا می رسد. فیلم اینجا تمام می شود اما در واقع کل فیلم بر اساس واقعیت هایی از دید بتی ساخته شده که ایران را بسیار مشنج تر از واقعیت ها نشان می دهد. همه مردم در مکالمات روزمره شان به هم پرخاش می کنند که البته کراوات زده ها از این قاعده مستثنا هستند! من منکر برخی واقعیت های موجود در فیلم نمی شوم، اما دروغ های زشتی در فیلم ساخته شده که به حیثیت فیلم ضربه زده است. اگر در جریان سر و صدای این فیلم بوده باشید، حتماً از ماجرای فیلم بدون دخترم که در واقع جوابی است بر این فیلم آگاهید. این فیلم شرح همان وقایع است از دید سید بزرگ. (5 از 10) ا
عشق و شهوت: یک فیلم گستاخانه راجع به س.ک.س و عشق که با بازی زیبای جان فاوریو جذابیت های خاص خودش را دارد. اگر اهل دیدن صحنه های عشق بازی نیستید، وقت خودتان را تلف نکنید. (7 از 10) ا
خیابان مال هالند: بعد از مخمل آبی و قله های دوقلو این سومین فیلمی بود که از دیوید لینچ دیدم و صد البته آخرین! (1 از 10) ا
زندگی با مرده: فیلمی جنایی بر اساس داستانی واقعی که اگر حوصله 168 دقیقه فیلم دیدن را داشته باشید، از دیدنش لذت خواهید برد. (7 از 10) ا
زندگی پنهانی مردم خوشبخت: فیلمی محصول کانادا درباره یک خانواده مرفه که پسرشان عرضه دختر بازی کردن ندارد، اما وقتی که با دختر مورد علاقه اش روبرو می شود، از پشت پرده بی خبر است. یک فیلم اجتماعی و زیبا که واقعاً به دیدنش می ارزد. (7 از 10) ا
خداحافظ لنین: از آن دسته فیلم هایی بود که از حالت انزجاری که در ساعت آغازین فیلم نسبت به دیدنش داشتم به یک احساس دلنشین و دوست داشتنی در انتهای فیلم رسیدم. واقعاً زیبا بود. (6 از 10) ا
پاریس شهر عشق: استثنایی. نو آور و تأثیر گذار. اگر اگر فیلم های کوتاه هستید، این فیلم یک مجموعه از فیلم های کوتاه راجع به پاریس است و عشق! (7 از 10) ا
داگویل: بعضی از فیلم ها برای همیشه در ذهن من حک می شود و داگویل یکی از آن هاست. داگویل نمادی از زندگی امروز ماست. (9 از 10) ا
اورشلیم کوچک: فیلمی که اگر کارگردان جسورتری داشت، از شاهکارهای سینما می شد. فیلمی راجع به تفکرات دین مداران و قید و بندهای بی حد و مرز این دسته از مردم. (6 از 10) ا
سه گانه
آبی-سفید-قرمز کیشلوفسکی: سه فیلمی که قبلاً هم دیده بودم و قبلاً هم از آن لذت برده بودم. دوباره دیدن این فیلم ها زوایای جدیدی از آن ها را به رویم باز کرد که بسیار دلنشین ترش کرد. ضمن این که نمی شه از موسیقی جاودانه دو فیلم آبی و سفید به راحتی گذر کرد. (آبی 8 از 10 – سفید 10 از 10 – قرمز 9 از 10) ا
سنتوری: در نهایت به تنها فیلم ایرانی ای که این روزها دیده ام می رسم که سنتوری است. سنتوری فیلم پر حرفی بود که حرف هایش را بسیار از هم گسیخته بیان کرده بود. از داریوش مهرجویی چنین فیلمی را انتظار نداشتم. بیشتر مرا به یاد فیلم های سیروس الوند می انداخت تا داریوش مهرجویی. اما بازی بهرام رادان در نقش یک معتاد، رقیب سر سختی برای بازی بهروز وثوقی در گوزنهاست! (6 از 10) ا


پنجشنبه، بهمن ۱۸، ۱۳۸۶

كاش هرگز آن روز، از درخت انجير پائين نيامده بودم !! كاش

نمی دونم به تو هم که دارم می نویسم باید اول سلام کنم یا نه! یعنی نمی دونم اصلاً می فهمی وقتی من می گم سلام، منظورم سلامه یا خداحافظ! اما عادته دیگه کاریش نمی شه کرد! ا
پس سلام! ا
حالا که گفتم سلام یاد سید علی صالحی افتادم که یکی از شعراش این طوری شروع می شه: سلام ... حال همه ما خوب است ... ملالی نیست جز ... و انتهای اون شعر اینه: نه! نامه ام باید کوتاه باشد، بی حرفی از ابهام و آینه ... از نو برایت می نویسم: حال همه ما خوب است ... اما تو باور نکن! ا
می بینی! این افکار احمقانه ای که خود ما احمق ها بهشون افکار عاشقانه می گیم امروز ول کن من نیستن که بذارن من دو کلمه برای تو بنویسم! ا
می دونی اون روزا که پاک بودم، اصلاً معنی ناپاکی رو نمی دونستم! یعنی بچه که بودم حالیم نبود دنیا دست کیه! برنده کیه؟ بازنده کیه؟ اصلاً برد و باخت یعنی چی؟ یا کلاً زندگی یعنی چی؟ می دونی اون روزا تو مدرسه به من می گفتن نماز بخون تا بری بهشت! بهشت واسه من یه شهر بازیه گنده بود! یه باغ پر از میوه هایی که من دوست داشتم! پر از شیرینی و شکلات! چیه؟ خنده ات گرفت؟ خوب بچه بودم! بزرگ تر که شدم، وادار به فکر کردن شدم! می فهمی چی می گم؟ وادار به فکر کردن! چاره ای نبود! فکر کردم و کم کم به این نتیجه رسیدم که راه رسیدن به بهشت از سالن بد بویی که ما توی اون دولا و راست می شدیم نمی گذره! یعنی نمی تونستم باور کنم که مؤذن ما (اولین کسی که معنی ... شدن و ادرار مستحب بعد از ... رو به من آموخت!)، با من وارد بهشت بشه! نمی تونستم باور کنم کسی که اصرار داره بعد از نماز فریاد بزنه و مرگ یک ملت رو از تو بخواد، پیش نماز من باشه و به بهشت هم بره! ا
می دونی همین ضد و نقیض ها باعث شد، بی خیال نماز بشم! همیشه به این فکر می کردم که اگه قراره فقط مسلمون ها برن به بهشت و بقیه نرن، پس فرق بهشت با خاور میانه چیه؟ اگه مشروب خوارها به بهشت نمی رن، پس ادیسون الان کجاست؟ مگه عبادت به جز خدمت خلق نیست؟
همین ضد و نقیض ها دوباره باعث شد کلاً به بهشت هم مشکوک بشم! مشکوک که شدم، بیشتر دنبال اثباتش بودم و هر چی بیشتر گشتم کمتر پیدا کردم! می دونی منکر بهشت نمی شم، چون بهشت و جهنم یکی از نمی دونم های بزرگ زندگیه منه! ولی همون طور که نمی تونم منکرش بشم، قادر به قبول کردنش هم نیستم! می دونی حکایت بهشت و جهنم تو، حکایت اون آوازیه که زندانی و زندانبان با هم زمزمه می کنند! ا
آره داشتم می گفتم: گیج و مبهوت مثل همه، دنبال چیزی می دویدم که نمی دونستم چیه! همه ای که وانمود می کنند می دونند و به نظر من اگر می دونستند، وضعشون این نبود! نمی خوام تو رو هم گیج کنم! اما هر چه به لحظه نامعلوم پایان زندگیم نزدیک می شم، نمی دونم هام زیادتر می شه. تا جایی که الان غرق در نمی دونم ها هستم. ا
می دونی! من حتی دیگه نمی دونم تو هستی یا نه! یعنی هر چی فکر می کنم می بینیم در انتهای تمام نمی دونم های من، نام تو نوشته شده! برای همینه که می گم حتی نمی دونم تو هستی یا این که نام تو، پوششی است بر تمام نادانی های ناتمام ما! ا
به قول حسین پناهی توی هستی پیچ اضافه آوردم! نمی دونم این پیچ مال بودنه یا مال نبودن! ا
ولی می دونم که از دو حالت خارج نیست! یا تو هستی و یا نیستی! که در هر حال ما قادر به فهمش نیستیم! ا
اگر نیستی که هیچ! اما اگر هستی حالا می خوام دو کلمه باهات درد دل کنم: ا
می خوام بهت بگم که حدود سی سال طول کشید تا من بفهمم که دردناک ترین درد زندگی، مردن نيست! بلکه نداشتن کسی است که الفبای دوست داشتن را براي تو تکرار کنه! ا
می خوام بهت بگم که حدود سی سال طول کشید تا من بفهمم که دوست داشتن هم آلوده به منفعت آدم هاست! ا
می خوام بهت بگم که حدود سی سال طول کشید تا من بفهمم که گاهی اوقات دوست دشمن است! ا
و می خوام بهت بگم که حدود سی سال طول کشید تا من بفهمم که کبوتر با کبوتر باز تنهاست! ا

-----------


دوشنبه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۶

بچه ها می پرسند

یکی دو روز پیش ایمیلی برام اومده بود با عنوان "بچه ها می پرسند". اون ایمیل حاوی سوال بچه ها از خدا بود. چند تا از اون سوال ها رو اینجا می ذارم: ا
---
خدای عزيز! ا
به جای اينکه بگذاری مردم بميرند و مجبور باشی آدمای جديد بيافرينی، چرا کسانی را که هستند، حفظ نمی‌کنی؟
---
خدای عزيز! ا
شرط می‌بندم خيلی برايت سخت است که همه آدم‌های روی زمين رو دوست داشته باشی. فقط چهار نفر عضو خانواده من هستند ولی من هرگز نمی‌توانم همچين کاری کنم. ا
---
خدای عزيز! ا
آيا تو واقعاً نامرئی هستی يا اين فقط يک کلک است؟
---
خدای عزيز! ا
اين حقيقت داره اگر بابام از همان حرف‌های زشتی را که توی بازی بولينگ می‌زند، تو خانه هم استفاده کند،به بهشت نمی‌رود؟
---
خدای عزيز! ا
چه کسی دور کشورها خط می‌کشد؟
---
ممنون از پرشا برای ایمیل

پنجشنبه، دی ۲۰، ۱۳۸۶

وفاداری چیزی جز یک حماقت بزرگ نیست

سلام بر سردار امنیت اجتماعی؛
من باب آشنایی عرض می کنم: از بس شما و عقایدتان برایم جالب هستید که ترجیح دادم زین پس به جای نامه نگاری برای ژنرال، فقط برای شما بنویسم. هر چند که هیچ تعهد به وفادار بودنم نیست، که وفاداری چیزی جز یک حماقت بزرگ نیست! ا
---
سردار؛
ما عادت داشتیم که در نامه هایمان ابتدا در مورد حال عمومیمان سخن به زبان آوریم و با آه و ناله سودا کنیم! اما از خوش روزگار تنها دردمان، همان فربه گیمان است که دیگر با آن به همزیستی مسالمت آمیز رسیده ایم. هر چند که می دانیم روزی همین فربه گی چموش ما را از پای در خواهد آورد و بساط نامه نگاریمان را نیز تعطیل خواهد کرد. ا
---
ای دشمن مانتوی تنگ و چسبان؛
این اجنبی های سپید رو، ضرب المثلی دارند که می گوید: ا
Every Dog Has a Day!
که دیلماج کنج ذهنمان بشکن زنان در حال ترجمه آن است و می گوید: ا
یه چیزی تو مایه های نحسی خودمان است! ا
القصه به روزهای کنونی مان که دقیق تر اندیشیدیم، متوجه شدیم که دو حالت وجود دارد: یا ضرب المثل فوق همیشه صادق نیست و یا سهم ما بیش از یک سگ است! زیرا که در این چند روزه اوضاع ما آمیخته با طعم تلخ و بوی گند است! ا
در حجره مان بعد از سال ها مطالعه علوم اندازه، مجبور شدیم سر به کوه و دشت بگذاریم و پای در گل و دست در هر سوراخ به دنبال چکه ای آب در استوانه ای فلزی باشیم! و در این راه چه البسه ای به فلان دادیم و چه نردبانی به دوش کشیدیم که شرحش بماند! ا
---
یا صاحب اللغت تبرج! ا
از خود گویی هامان می کاهیم و کمی به سرزمین نمان نگاه می کنیم و خوب البته اولین چیزی که به نظرمان می آید برف سنگین تهران است و چکمه های محرک دستگاه تناسلی شما! لابد رعیت بیچاره از ترس شما با دمپایی لا انگشتی به جنگ برف رفته اند که لااقل تعطیلات احمقانه مصوب دولت و هیأت همراه، به کامشان زهر نشود! ا
---
سردار اصفهانیِ حکمران تهران؛
چاپلوس هلالی را به یاد داری؟ همان مردک معتاد منقلی که روزی صد هزار بار به برادران لومیر بابت اختراع سینما فحش های آبدار می دهد، صرفاً برای لو رفتن فیلم تریاک کشی اش با آن زن مو طلایی معلوم الحال. ببین مملکتان به چه روزی افتاده که نوچه آن مردک، مدیر کل حراست سازمان شهرداری ها و دهداری های کشور شده! البته اگر فکر می کنی که داماد همشیره رئیس جمهور بودن دلیل این ارتقاء شغلی است، سخت در اشتباهی! اصلاً و ابداً! دولت نهم پاک ترین دولتی است که ایران (به خصوص ایران اسلامی) به خودش دیده است. (ارواح عمه اش) ا
---
فدای آن مصادیق بارزت؛
امروز این انگلیسی های مارمولک خبر دادند که قرار است یزدان و طیب را به جرم لواط از بلندی پرت کنند. با خواندن این خبر اول از همه تعجب کردم که مــا مــگر هــمــجــنــس بــاز هم در وطن اسلامی مان داریم؟ (بر منکرش لعنت) بعد هم به این فکر کردم که یا دینمان یه جایش می لنگد یا راویان دینمان یه جایشان! یعنی تفاوت ماتحت انسان با بقیه اعضای بدن اینقدر زیاد است که به خاطر تعرض به آن می شود جان دو نفر را گرفت؟ آن هم با پرتاب از بلندی؟ بعد کسی که می زند خواهر مادر یکی دیگر را در ملع عام یکی می کند، فوقش چند وقتی به زندان می رود و خلاص؟ کلاهت را قاضی کن لااقل! ا
---
سردار مانکن کش من! ا
می دانم که تو فوتبال را هم نشانه تبرج می دانی ولی مدت ها بود که می خواستم راجع به ریاست بلدیه فوتبال بنویسم و می دیدم که مثال ژاژ خائیدن است! اما امروز با خواندن خبر محرومیت عجیب و غریب سپاهان دیگر سکوت را جایز ندانستم و گفتم چند کلمه ای برایت درد دل کنم. ا
قضیه را که می دانی؟ سرباز وظیفه ای (مسلماً به زور رایج در ارتش) سر پستش رفته. در ورزشگاه فولاد شهر خودتان. از آن جا که جنگ طلبی از خصایص ما مسلمانان است، هنگام تماشای فوتبال هم دوست داریم به هم پرخاش کنیم و به قول معروف پوز طرفدارای رقیب رو بزنیم. حالا این سرباز بدبخت که سمت طرفداران وحشی قرمزها بوده، به دلیل پرتاب نارنجک از سوی تماشاگران وحشی زردها هر دو چشمش را از دست می دهد. در نتیجه دادگاه فوتبالیمان حکم داده که زردها تا سه ماه از میزبانی محرومند و علاوه بر پرداخت 50 میلیون تومان به خانواده سرباز کور شده، پنج امتیاز هم از تیمشان کسر شده است. ا
با دو جریمه اول موافقم و حتی معتقدم که آن جریمه کافی نیست. (چرایش را پائین توضیح می دهم) اما این که امتیازهای تیم را کسر بکنی آن هم نه به اندازه یک بازی (3 امتیاز)، چه هدفی می تواند داشته باشد به جز جاری کردن الطاف انسانی به قرمزهای صدرنشین؟ اگر بنا به این باشد، می شود در هر بازی یک نفر را اجیر کرد که برود به جایگاه طرفداران حریف و با پرتاب نارجک به سمت خودی ها پنج امتیاز از تیم حریف بقاپد! کسر این پنج امتیاز چه تأثیر مثبتی می تواند در قطع ریشه این حرکت داشته باشد؟
حالا چرا معتقدم دو جریمه اول کافی نیست. سه ماه محرومیت یک تیم از میزبانی کم است چون پرتاب نارنجک همیشه در همه بازی های ایرانی هست. حالا از شانس بد سپاهانی ها قرعه به نام آن ها افتاد. فوتبال به چه قیمتی باید برگزار بشه؟ به قیمت جان انسان ها؟ مگر هفت نفر در بازی ایران و ژاپن در استادیوم کشته نشدند؟ چطور وقتی برادران بسیجیتان در خیابان به ماشین ها گیر می دهند تا فیها خالدون آن ها را هم می گردند، آنوقت شما از یک بازرسی بدنی ساده یا باز و بسته کردن درهای ورزشگاه عاجزید و گناهش را به گردن مردم و تیم ها می اندازید! خوب اگر نمی توانید فوتبال را کنترل کنید، تعطیلش کنید. شما که دست به پلمپ کردنتان ماشاالله خوب است! ا
دادن 50 میلیون تومان به آن سرباز هم (در روزگار کنونی ایران) نه چشمهای آن بنده خدا را باز می گرداند و نه دردی از دردهای زیاد آن خانواده را دوا می کند (دردهایی که بدون شک با این حادثه بی شمار خواهد شد). ا
---
قربان آن لبخند حال به هم زنت؛
دیگر امری ندارم. منتظر نامه های بعدی ام نباش که همان اول هم برایت نوشتم: ا
وفاداری چیزی جز یک حماقت بزرگ نیست! ا

دوشنبه، دی ۱۷، ۱۳۸۶

ما کجاییم در این بحر تفکر، تو کجایی؟

اگر یادتون باشه اوایل مرداد امسال راجع به شبیه سازی سیل در گلد کست نوشته بودم. خوب اون زمان اینجا زمستان بود و زمستان اینجا هم مرطوب نیست. بنابراین بهترین زمان برای تمرین چنین شرایطی بود. حالا بعد از پنج ماه اینجا سیل اومد. سیلی که در برخی مناطق با سیل 50 ساله برابری می کرد و ارتفاع رواناب در بالادست حوضه های آبریز به 15 متر رسید. کسانی که با این موضوعات سر و کار دارند می دونند که اگر در ایران سیل 50 ساله بیاد، چه فاجعه ای به بار میاد. اما اینجا و به دلیل تمهیداتی که در گذشته اندیشیده شده بود، به جز خسارت به زمین های کشاورزی، چند خانه (کمتر از 10 خانه) و چند ماشین (کمتر از 50 ماشین)، خسارت دیگه ای به کسی وارد نشد. برای این که بیشتر در جریان نقش این نوع مدیریت و برنامه ریزی قرار بگیرین، این رو بگم که اینجا و در سال های اخیر هیچ کسی حق نداره خونه اش رو طوری بسازه که رقوم طبقه هم کف خونه از ارتفاع رواناب ناشی از سیل صد ساله کمتر باشه. درواقع رقوم کف باید سی سانتی متر هم بالاتر از رقوم سیل 100 ساله باشه. هر چند که خونه های قدیمی بعضاً این قاعده رو رعایت نکرده اند و همون خانه ها هم در این مواقع در معرض خطر قرار می گیرند. حالا نقش مدیریت اینجاست که به مالکان و ساکنین مناطق با احتمال آب گرفتگی در وهله اول هشدار بده و در صورت بروز بحران تمام تمهیدات ممکن برای کاهش خسارت مالی و حذف تلفات رو به کار بگیره. به همین دلیل در روزهای اخیر ستاد حوادث غیر مترقبه گلد کست 24 ساعته فعال بود و با پیش بینی کردن سیل و چک کردن پیش بینی ها با آمار مشاهده شده در مناطق مختلف، لحظه به لحظه تمام نقاط در معرض خطر رو زیر نظر داشت، تا جایی که با استفاده از نقشه های دقیق تک تک خونه هایی که احتمال آب گرفتگی داشت را مشخص کرده بود و اون خونه ها زیر نظر داشت. قضیه به همین یکی دو نکته ختم نمی شه. به عنوان مثال، در تعیین اولویت کمک رسانی به سیل زدگان، مدارس، خانه های سالمندان، مهد کودک ها و ... در اولویت اول قرار می گیرند. از طرفی پتانسیل تخلیه مناطق حادثه دیده با ماشین، هلی کوپتر، قایق و هواپیما، به طور دقیق در اختیار تیم کنترل بحران قرار می گیره یا آمار مردم غیر انگلیسی زبان در محله های مختلف منظور می شه، برای این که احتــــمال عــــدم آگــــاهی این افــراد (با توجه به ضعف در زبان) در مورد هشدارها بیش از انگلیسی زبان هاست. ا

قصد توضیح فنی دادن در این مورد رو ندارم اما در تمام این مدت ضمن تحسین سطح خدمات شورای شهر گلد کست به مردم این شهر، به این فکر می کردم که چرا وقتی هر سال در استان گلستان یا خوزستان سیل داریم و به همین دلیل علاوه بر خسارت مالی سنگین، تلفات جانی هم داریم، به فکر علاج این واقعه قبل از وقوع اون نیستیم؟

پنجشنبه، دی ۰۶، ۱۳۸۶

من مرگ هیچ عزیزی را باور نمی کنم


خبر خیلی کوتاه بود. اکبر رادی درگذشت. اما یاد و خاطره او که شوق نوشتن را در من ایجاد کرد و از تأثیر گذارترین معلمان من در دوره دبیرستان بود، هرگز از ذهن من پاک نخواهد شد. استاد رادی در 68 سالگی و به دلیل سرطان مغز استخوان بامداد پنجم دی ماه برای همیشه رفت. ا

استاد تو اولین کسی بودی که باور نوشتن را در من ایجاد کردی و اولین کسی بودی که باعث شدی من بیش از پیش به اهمیت زبان فارسی پی ببرم. هرگز لفظ "حضرت واقفی" را که هنگام احضار من برای گرفتن آزمون از من بکار می بردی، فراموش نمی کنم. واژه های "قَلَق"، "پَلَشت"، "ژست آفتابه وار" و البته نمایشنامه زیبای "آمیز قلمدون" را نیز برای همیشه به یاد خواهم سپرد. ا

------------

یادداشت حمیده بانو عنقا همسر اکبر رادی درباره او
عکس هایی از اکبر رادی
عکس هایی از تجمع هنرمندان در بیمارستان پارس برای اکبر رادی
آخرین دست نوشته اکبر رادی به نام: "تو آن درخت روشنی" به مناسبت تولد بهرام بیضایی
جواب نامه اکبر رادی به بهرام بیضایی، توسط بیضایی

------------

روحت شاد استاد

جمعه، آذر ۳۰، ۱۳۸۶

فال حافظ یادتون نره




!ای کسانی که یلدا دار هستید امشب


بدانید و آگاه باشید که بنده از همین جا و در وانفسای چله تابستان استرالیا، در تک تک دانه های انارتان سهیمم! هندوانه که دیگر جای خود دارد! ا



سه‌شنبه، آذر ۲۷، ۱۳۸۶

فیلم، فیلم و باز هم فیلم

خاطره اسدی


اپیزود اول؛
با مسعود ده نمکی شروع می کنم. ده نمکی رو من این طوری می شناسم: یکی از اعضای گروه انصار حزب الله که در حادثــــه جمـــعه 18 تیر کوی دانشگاه نقش داشت (برای این که سینمایی باشه بخونین نقش منفی!). ده نمکی قبل از پیدا کردن سوراخ دعا در سینما، مدیر مسؤول هفته نامه های دو کوهه، جبهه، شلمچه و انصار حزب الله بود؛ به انضمام مجله صبح. ده نمکی که هویت مشخصی در سال های نه چندان دور داشت، به یکباره فیلم نیمه مستندی به نام فقر و فحشا را ساخت که به موضوع س.ک.س دختران ایرانی در قبال پول می پرداخت. با دیدن اون فیلم علامت سوال مبهمی در ذهنم ایجاد شد که آیا ده نمکی در ادامه روند فکری خودش این فیلم رو ساخته یا در نوع اندیشه اش تغییر ایجاد شده. بعداً ده نمکی کدام استقلال کدام پیروزی؟ (یا کدام قرمز کدام آبی؟) رو ساخت که مستندی بود در مورد تجارت فوتبال در ایران که به اعتقاد من نقطه اوج حرفه اجتماعی ده نمکی محسوب می شد. این مستند هم مثل مستند قبلی با بیان یک سری واقعیت های زشت اما رایج در جامعه، نگاهی منتقدانه و نسبتاً آگاهانه ای به پدیده تجارت فوتبال ارائه کرده بود. بعد از اون ده نمکی که به نظر من با ساخت اون دو فیلم تا حدودی با فضای موجود در اجتماع آشنا شده بود متوجه شد که شنا کردن بر خلاف جهت اجتماع به انزوا منتهی خواهد شد و به همین ترتیب به فکر تغییر جهت در دیدگاه افتاد (شاید به ظاهر). ا
به این ترتیب بود که فردی با آن دیدگاه های تند، ناگهان فیلمی ساخت (اخراجی ها) که بیش از هر چیز به خاطر ناجور بودن جنس فیلم و فیلمسازش مشهور شد! ده نمکی درست توانسته بود ذائقه سینمای مبتذل این روزهای ایران رو تشخیص بده و به همین دلیل با جمع کردن یک سری هنرپیشه عامه پسند و یک فیلنامه دستمالی شده، توانست رکورد گیشه در ایران رو از آن خودش کنه. در اخراجی ها که معتقدم ملغمه ای از لودگی، بی تربیتی و فردین بازی است، ده نمکی با استفاده از موضوع کلی لیلی با من است، همراه با ادبیاتی لات پسند و چاشنی غیرتِ فیلم های مسعود کیمیایی به ترکیبی رسید که نه کمال تبریزی در لیلی با من است به آن رسیده بود و نه مسعود کیمیایی از قیصر تا رئیس! ا
در مجموع معتقدم ده نمکی همان ده نمکی است، که به دلیل عدم محبوبیت بین مردم با نقابی فریبنده پا به عرصه سینما گذاشته. اما این ورود راه خروجی نخواهد داشت و ده نمکی هم دنباله رو مخملباف اوایل انقلاب خواهد بود. ا
اپیزود دوم؛
خون بازی فیلمی است از رسته فیلم های تلخ ایرانی که در مجموع چیز جدیدی برای مخاطب خود ندارد مگر بازی زیبای باران کوثری. ا
اپیزود سوم؛
تقاطع با این که یک کپی بدون اجازه محسوب می شه، اما به نظرم جذابیت فیلم تا لحظات پایانی همراه ببینده است. هر چند که کافی است این فیلم رو در روزی که دچار افسردگی هستید ببینید تا در انتهای فیلم به خودکشی فکر کنید! اما بازی درخشان خاطره اسدی (در نقش ساناز) که قبلاً هم در فیلم "دیشب باباتو دیدم آیدا" نشان داده بود آینده روشنی در انتظار اوست، نقطه قوت فیلم محسوب می شود. البته از بازی زیبای فاطمه معتمد آریا هم نمی شه به آسانی گذر کرد. به خصوص سکانس فریاد کشیدنش بر سر امیر (پسرش) که باید اعتراف کنم در آن صحنه و به طور ناخود آگاه صورتم رو آماده پذیرش یک سیلی آبدار از سیمین خانوم (و نه معتمد آریا) کرده بودم! ا
اپیزود چهارم؛
فیلمی از نوعی دیگر در سینمای ایران! فیلمی از مهدی کرم پور با بازی بازیگرانی چون محمدرضا شریفی نیا، نیکی کریمی، خسرو شکیبایی و آتیلا پسیانی. هر چند که فیلم در دقایق اولیه شما را در انتظاری کشنده نگه می دارد، به خیال این که به زودی فیلم روند اصلیش را پیدا خواهد کرد، اما وقتی این انتظار از ساعت اولیه فیلم هم عبور می کند، شما متوجه یک غافلگیری می شوید که بسته به شخصیت شما این غافلگیری ممکن است برایتان خوشایند یا ناخوشایند باشد. به هر حال این فیلم نیازی به جلوه های ویژه ای آنچنانی برای جلب بیننده ندارد! صرفاً داستان و هنر بازیگران فیلم باید شما را به دیدن ادامه چنین فیلمی ترغیب کند. نقطه قوت این فیلم در ایفای نقش خسرو شکیبایی، آتیلا پسیانی و مهناز افشار است. خسرو شکیبایی که معمولاً در هر نقشی که باشد، شما اول خود خسرو خان را می بینید و بعد نقشش را، این بار شاید به خاطر نوع نقشی که دارد بسیار برجسته تر از نقش های سال های اخیرش ظاهر شده. اکــــبــــر (خسرو شکیبایی) یک تاجر سنتی از نسل قسم خوران روی تار سبیل است که تا جایی که جا دارد از خودش مردانگی نشان می دهد اما عشق مرجان او را به بغض می نشاند و به فکر آدم کشی فرو می بردش! اولین سکانسی که اکبر لابلای صحبت هاش گریزی به مرجان می زند، اوج هنر خسرو شکیبایی را به رخ می کشد. آتیلا پسیانی که در طول فیلم نامی ندارد، مثل یک آگهی بازرگانی در طول فیلم می آید و می رود، اما هر بار که می آید تکه دیگری از حماقت افرادی نا آگاه را نشان می دهد که عموماً به دلیلی نامربوط طرفدار روندی خاص می شوند و برایش جان می دهند بی آنکه حتی بدانند آن روند نامش چیست. ا
راجع به چه کسی امیر را کشت زیاد نوشتم اما هنــــــــــــــوز تمام نشده! مهناز افشار که با بازی در خاکستری (دومین فیلم بلندی که بازی کرد) و شباهت باور نکردنیش به گوگوش، شانس مار پله ای آورد و یک دفعه با یک نردبان بلند از خانه اول رسید به خانه های میانی، کم کم با بازی در فیلم های مد روز مثل زهر عسل، سالاد فصل و آکواریوم دوباره دچار قاعده بازی در مار پله شد و این بار توسط یک مار برگشت به خانه اولش! اما بازی در نقش مرجان به نظر من بهترین کار مهناز افشار بوده و احتمالاً خواهد بود! ا
محمدرضا شریفی نیا و نیکی کریمی به نظرم نقاط ضعف فیلم محسوب می شوند. شریفی نیا هم به درد خسرو شکیبایی دچار است با این تفاوت که همان جهش های ناگهانی شکیبایی را هم ندارد! یعنی شرفی نیا هر جا که باشد شریفی نیاست نه نقش محول شده به او! نیکی کریمی هم که به شخصه از طرفدارانش هستم و معتقدم علاوه بر شهرتش به خاطر زیبایی، استعدادهای زیادی در بازیگری دارد، این بار و در این فیلم هرگز نتواسته نقش به سزایی در فیلم داشته باشد. ا
اپیزود پنجم؛
بحث سینمای ایران طولانی شد. با این چند کلمه یک جمع بندی مختصر می کنم. سینمای ایران (پس از انقلاب) بیش از هر چیز به ارزشی بودنش می نازید. یعنی دوران طلایی سینمای ایران وقتی شروع شد که سینماگران فهمیدند دیگر مجالی برای نشان دادن تن و بدن هنرپیشه ها نیست و به همین دلیل مجبور به آفرینش آثاری شدند که بعضاً مخاطب جهانی پیدا کرد. اما آن روند باشکوه چند سالی است که به شدت در حال سقوط است. تا جایی که من به شخصه ترجیح می دم بین فیلم فارسی قبل از انقلاب و فیلم های مبتذل کنونی سراغ گزینه اول بروم که اقلاً می دانم فضای فیلم با فضای جامعه در آن دوران هم خوانی داشته! نه مثل فیلم های این روزهای سینما که هر طوری که می خواهی فیلم را در قالب اجتماع کنونی ایران بگنجانی، یک جای نامربوطش می افتد بیرون! ا
اپیزود ششم؛
امروز کلاً در فیلم هستیم حالا ایرانی نشد، غیر ایرانی! اگر تا حالا فیلم فارغ التحصیل (1967) را ندیده اید و اهل فیلم دیدن هم هستید، بدانید که یکی از شاهکارهای صنعت سینما (در دوران خودش) را از دست داده اید. فیلمی که بیش از 40 سال از ساختش می گذرد ولی موضوعش هنوز موضوع روز محسوب می شود. فیلمی که با بازی درخشان داستین هافمن و آنه بنکرافت، کلاً حول و حوش یک رابطه صرفاً س.ک.س.ی می گذرد اما خبری از صحنه های آنچنانی در فیلم نیست. به عبارت دیگر باید هنر مایک نیکولز کارگردان این فیلم را در اغوای بیننده بدون نشان دادن صحنه های رابطه س.ک.س.ی ستود. آن هم در حالی که در همان دهه (1969) فیلم کابوی نیمه شب (که انصافاً زیباست) هم ساخته شد با نشان دادن آن صحنه ها برای جلب نظر بیننده! ا
باز هم توصیه می کنم که اگر اهل فیلم دیدن هستید (نه از نوع گیشه ای) فارع التحصیل را ببینید. ا


-------------------------
لینکونک؛
اول؛ آقا جان گردن فوله! ا
دوم؛ هر قدر هم که لیمو تو خورش ها بریزند و کافور در برنج ها، سربازها دست بردار که نیستن! ا
سوم؛ این هم این یکی سرباز! قیافه اش شبیه کاپیتان هادوک شده وقتی که کنیاک می دید! ا
چهارم؛ جناب رئیس جمهور منصوب! این بنده های خدا اگر می تونستند ببینند، که اینجا نبودند آخه! آهان الان دو زاریم افتاد! شما صرفاً جهت نمایش خودتون دست تکون می دی! خوب بده! فقط می ترسم الان هم که در عربستان هستی جو بگیر بشی برای خدا هم دست تکون بدی! ا
پنجم؛ فرهنگ استفاده از آسانسور یعنی این! می فهمی؟ آسانسور کار همون صندلی چرخدار رو می کنه! ا
ششم؛ واژه "وان لاین" به جای "آن لاین" در این آگهی، بیانگر این است که هر کاری که داشته باشی فرقی نمی کنه. اول و آخر باید در یک صف وایسی! افتاد الان؟

چهارشنبه، آذر ۱۴، ۱۳۸۶

شلوار شورت پیدا

چند وقتی بود که انگشتانم (به زبان فارسی) با صفحه کلید کامپیوتر عشق بازی نکرده بود، برای همین الان عین این ندید بدیدا دارم هی غلط غولوط تایپ می کنم! در این هفت هشت ده روز اخیر سرم حسابی شلوغ بوده و البته تا باشه از این شلوغی ها باشه! فینگولک از ایران اومده و حال و هوای تازه ای به زندگی ما داده. جاتون خالی، روزای خوشی داریم. هر روز خسته و خوشحال با هم می چرخیم. البته اگر این کار لعنتی می ذاشت خیلی بهتر می شد ولی همینش هم غنیمته. توی این چند روز حدود 500 تا عکس گرفتیم که البته چند تاش تار شدن. می دونین کدوماش؟ همه اونایی که من توی عکس بودم! حالا می تونه دو تا دلیل داشته باشه: یکی این که یا من زیادی نورانیم که عکسا تار می شه و یا این که عکاس تا میاد از من عکس بگیره بنا به دلیل نامعلومی لرزه بر اندامش می افته! ای بابا تا خاطره اش رو داری عکس کیلو چنده؟
فکر تنها شدن دوباره، تنها تاریکی این روزهای روشنه که خوب چاره ای هم نیست. ا
از این ها که بگذرم می خوام دو تا موضوع رو بنویسم، ولی تو راه رسیدن به این دو موضوع، همین جا نگه می دارم و به مادر سردار رادان یک سلام مخصوص می رسونم به خاطر زایش این عنصر اصلاح کننده! ا
سردارِ امنیت اجتماعی فقط می خوام در راستای طرح زمستانی مانکن ها یاد آوری کنم که ممکنه برخی پلیس های موتور سوار هم چکمه بلندی پوشیده باشند که پاچه شلوارشون توی چکمه قرار بگیره. می خواستم بدونم تو با دیدن اون ها هم، گلاب به روت، روم به دیوار، حالی به حولی می شی؟ اگه بشی چی می شی! ا
حالا موضوع اول: ا
این موضوع رو با این جوک شروع می کنم که: یه روز مسابقه سریع ترین خون آشام برگزار می شده. خون آشام آمریکایی نفر اول بوده. داور تیر شروع رو شلیک می کنه و آمریکایی می ره و 15 ثانیه بعدش بر می گرده. از دهنش هم خون می چکیده. بهش می گن: چی شد؟ می گه: اون ساختمون رو می بینین؟ می گن آره! می گه من رفتم تو لابی اون ساختمون و خون سرایدارش رو خوردم و برگشتم! ملت همه کف می کنن و دست و سوت بلبلی و این چیزا ... نفر دوم خون آشام آلمانی بوده. دوباره تا داور تیر رو شلیک می کنه، یارو می ره و این یکی 10 ثانیه بعد با دهن خونی بر می گرده. می گن: چی شد؟ می گه: اون ساختمونه بود؟ می گن: خوب؟ می گه: رفتم تو پنت هاوسش و خون یه عروس و دوماد رو خوردم و برگشتم! ملت دوباره شروع می کنن به ابراز احساسات و جیغ و سوت بلبلی و این چیزا ... نوبت به نفر آخر می رسه که ایرانی بوده. دوباره داوره تا تیر رو شلیــــــک می کنه، یارو می ره و 5 ثانیه بعد با سر و صورت خونی بر می گرده! ملت فکشون می چسبه به زمین و با تعجب می پرسن چی شد؟ ایرانیه می گه: این تیر چراغ برق رو می بینین؟ همه می گن: آره! ایرانیه می گه: ولی من که ندیدمش! ا
حالا حکایت منم همین شده! دیروز یک درخواست دوستی در یک سایت کتاب خوانی به دستم رسید از طرف یک خانوم. عکس هم داشت بنده خدا ولی خوب من نمی شناختمش! پذیرفتمش با این پیش فرض که من یک خانوم با این نام می شناسم ولی تا حالا ندیدمش. شاید ایشون همون خانوم باشه. امروز اومدم دیدم برام پیغام گذاشته که تو منو می شناسی؟ منم که اصغر ترقه! فکر کردم از اون کلک های اورکاتیِ که اول درخواست دوستی رو می فرستن و بعد فلان می کنن بهت! در نتیجه قاطی کردم و جواب اون پیغام رو با لحن سردی دادم که: نه تو رو نمی شناسم ولی فکر می کنم این تو بودی که درخواست دوستی کردی نه من! در هر حال اصلاً برام مهم نیس. بعد هم اسمش رو از توی لیست دوستانم در اون سایت برداشتم و پیغامش رو پاک کردم و سر صبحی همچین احساس پیروزی بهم دست داده بود که نگو! بعد چند ساعت بعد دوباره یه پیغام اومد که: پرشین خان تو من رو می شناسی، من همونم که ... و بعد مشخصات داده بود و من فهمیدم که همون حدس اولم درست بوده ولی دیگه خیلی دیره! حالا این به اون جوکه چه ربطی داشت، والا خودم هم نمی دونم! ا
اما موضوع دوم: ا
چند وقت پیش از طرف دانشگاه گرفیت یک ایمیل به محل کارم اومده بود (برای همه کارمندها) که ما داریم یک تحقیق درباره مشاغل فارغ التحصیلان فوق لیسانس دانشگاه گرفیت می کنیم تا در نهایت چند نفر رو انتخاب کنیم و شرح کار و درسشون در نشریه دانشگاه بیاریم. من اون ایمیل رو موکول کردم به روز آخر مهلتش و دقیقاً در روز آخر و در پنج دقیقه، چهار کلمه پرت و پلا نوشتم و برای دانشگاه فرستادم. خلاصه بعد از یکی دو هفته با من تماس گرفتن که آقا جان چه نشسته ای که تو جزو انتخاب شدگان هستی و امروز می آییم ازت یه چند تا عکس هم بگیریم! من هم که از خودم متشکرم و حسابی خوشحال بودم که آدم معروف شدم! چند ساعت بعد عکاس دانشگاه بهم زنگ زد که من الان در محل کار تو هستم و اگه می شه بیا بریم عکس بگیرم ازت. وقتی رفتم دیدم یک خانوم دیگه هم از محل کار من انتخاب شده. عکاسه بهمون گفت: به نظرم بهتره زمینه عکس ها به رشته کاریتون مرتبط باشه. ما هم گفتیم: باشه و گفت: پس بریم بیرون. توی راه بهمون توضیح داد که ممکنه این عکس ها برای بیلبوردهای دانشگاه هم استفاده بشه و من هم که ذوق کرده بودم قد یه دشت هویج! خلاصه ما با هم رفتیم کنار رودخونه و اول از خانومه که گیاه شناسی خونده بود خواست تا کنار چند تا درخت عکس بگیره. بی اغراق 100 تا عکس ازش گرفت! من هم اون موقع همش داشتم به این فکر می کردم که چه پدری ازم در میاد، ولی پیش خودم می گفتم می ارزه! بالاخره نوبت من شد و آقای عکاس محترم پیشنهاد داد که برم زیر پلی که چند صد متر اون طرف تر بود تا در زمینه عکس من، رودخونه و پل با هم باشه. من هم از همه بی خبر قبول کردم و رفتم. وقتی رسیدیم به پل بهم گفت اگه بتونی از روی این ریپ رپ ها (سنگچین) رد بشی و بری روی قسمت بتونی پایه پل، عکس ها خوب می شه. من یه نگاه به ریپ رپ ها کردم و یه نگاه به ارتفاع پیِ پایه پل، بعد پیش خودم فکر کردم: بابا مشهور می شی برو! ا
گفتم: باشه می رم و راه افتادم. ریپ رپ رو تا تهش رفتم و از اونجایی که اصولاً هولم، هنوز جا پامو محکم نکرده پای راستم رو بردم بالا که بذارم رو پایه پل! اما مچ پای چپم لغزید و من برای جلوگیری از پیچ خوردنش با تمام نیرو پای راستم رو کشیدم بالاتر که تکیه گاهم رو بندازم روی پای راستم. اما درست در همون لحظه صدای جر خوردن خشتک شلوارم در فضای زیر پل همراه با خنکی نسیم رودخانه در همون نواحی پیچید! شده بودم مثل اون یارو که بهش می گن: تا حالا شده نه راه پس داشته باشه و نه راه پیش؟ می گه آره یه بار اره رفته بود تو فلانم! برگشتم رو به اون دو تای دیگه و دیدم عکاسه سرگرم دوربینشه ولی دختره از تعجب چشاش گرد شده و به زور جلوی خنده اش رو گرفته! حالا من مونده بودم که چه جوری بگم چی شده! اصلاً نمی دونستم به اون جای شلوار چی می گن که بخوام بگم! فقط روم رو کردم به سمت رودخونه و سرم رو برگردوندم به سمت اون دو نفرکه پارگی اقلاً پیدا نباشه! پارگی شلواره هم اندازه یه نون تافتون بود! دختره که دید من به روغن سوزی افتادم، به عکاسه آروم یه چیزی گفت و آقای عکاس شروع کرد به خندیدن. دیگه داشتم منفجر می شدم. خلاصه عکاس خان از من خواست که شروع کنم به فیگور گرفتن و بهم اطمینان خاطر داد که یه جوری عکس می گیره که معلوم نشه شلواره پاره است. دختره هم که صورتش رو کرد یه طرف دیگه ولی از لرزش سر شونه هاش می تونستم حدس بزنم که الان اشکش از خنده در اومده. ا
عکاس خان بعد از یه ربع عکس گرفتن از من، بالاخره رضایت داد و رفتیم به سمت ماشین. اون دو تا جلو راه می رفتن و من هم پشت سرشون! دم در شرکت که رسیدیم، دختره رفت برام یه روزنامه آورد که بگیرم جلوم تا اقلاً بتونم خودم رو به پشت میزم برسونم. دیگه از باقی ماجرای تو شرکت چشم پوشی می کنم و فقط به این اشاره می کنم که امروز یه خانومه از دانشگاه بهم زنگ زد و بعد از کلی تشکر بهم گفت که عکسات عالی شده و الان برات چند تاشو می فرستم تا سی دی اش به دستت برسه. ا
چشمتون روز بد نبینه! وقتی عکسامو دیدم احساس می کردم عکس س.ک.س.ی دارم می بینم! خیلی دلم می خواد یه بار دیگه اون عکاس خان رو ببینم و یه حال و احوالی باهاش بکنم از نوع وانت نیسانی! ا
---------------------------
لینکونک؛
ده عکس و دیگر هیچ: ا
اول؛ تو موهات دو میلی متر از موهای بلال حبشی بلندتره! ا
چهارم؛ حرف راست رو از بچه باید شنید! ا
ششم؛ دیگه نشد دیگه! هم چادر، هم بیخ دیواری؟
هشتم؛ گاو سالم به اینا می گن! ا
نهم؛ زرفشویی! ا
دهم؛ جنون که حد نداره. داره؟

سه‌شنبه، آبان ۲۹، ۱۳۸۶

مرتضی و محسن

ژنرال سلاممان بر فرق سرت! ا
سخت روزگاری می گذرانیم از فرط فربگی و امراض مخیّله! القصه هم اینک که مشغول نامه نگاری برای شما هستیم، بنگال موجودی مستفیض نام در دو قدمی ما مشغول عطر افشانی از زیر بغل معطر خویش است و عنقریب است که ما را دچار تهوعی مبسوط نماید! بماند ... کله مان بعد از یک روز مرخصی دوباره به گردش پرداخته تا دل و روده مان بسان دیگ آش شله قلم کار بهم ریزد و چشمانمان تداعی موسیقی چشمان سیاه آن مردک لوس را کند. راستی نامش چه بود؟ تلخک منصور؟ باز یاد این تلخک ها افتادیم! بد نمی دانیم از تلخک فرشید نامی ببریم از نسبه امیــــــن! لاکــــردار ترانه ای بلغور کرده به نام "تو فکرتم" که محشری است در این وانفسای هزلیات موسیقی! ا
ژنرال تا در وادی ترنم و ترقص هستیم باید اذعان کنیم که چند وقت پیش در محضر بانو محسن بودیم و ایشان برایمان از برگزاری مجلس ترقص تلخک مرتضی سخن به میان آورد! ما هم حیران و مبهوت با دهانی کاملاً باز و چشمانی از حدقه در آمده پرسیدیم: تلخک مرتضی؟ و ایشان فرمودند که: مزاح فرموده اند و تنها ایشان شبی هوس "یار مو کوتاه" با قرهای ریز نموده اند و خودشان دست به کار گشته اند و برای خان والا مجلس بزمی راه انداخته اند از نوع تلخک مرتضی! ا
ژنرال! راویان اخبار گفته اند که جنابعالی از سرلشگری در سپاه ایرانیان معذول گشته اید اما به روی خود نمی آورید و هر کجا که می نشینید بلغور می کنید که خود عطای سرلشگری سپاه ایران را به لقایش بخشیده اید. ژنرال فی الواقع برایت نگرانم. می ترسم تو هم به سان ما دچار بیماری مخیله شده باشی و زبانم لال، رویم به دیوار مالیخولیایی گشته باشی! طوطیان شکر شکنِ شیرین گفتار هم نقل کرده اند که پیشنهاداتی در شهر به دست شما رسیده که همه را به امید سفر به فرنگ مختوم کرده اید! ژنرال مانده ام حیران که تو با آن لهجه خزینه فلاحی چگونه می خواهی "ایز - یو - داز" نمایی! ا
ژنرال! یک درد دل مستشار گونه دیگری هم با تو دارم که مربوط است به هرزگی های این مردک دیوانه، فیروز خان کریمی! این مردک مفت خور پول پرست، که به خاطر یک شاهی بیشتر حاضر است حتی فلان هر کس و ناکسی را با زبان بلسید و دور و اطراف آن را با دندان گاز گاز کند؛ این روزها بسان یک روسپی کار بلد حاج فتح الله و کلنل شفیع را به رقص در آورده و یک روز منزلش را بهانه می کند که ناخوش است و روز دیگر سر از لشگر پیر و پاتال های سلطان پروین سابق در می آورد! ژنرال از قول من به فیروز سلام برسان و بابی باز کن برای انتخابات آینده دولت مشروطه! چرا که الحق والانصاف تمامی سکنات وجنات و پدر سوختگی های یک سیاستمدار را در او به وضوح می بینیم. ا
ژنرال! از وقتی که برادران لومیر در آن اتاق تاریک و روی یک دیوار برهنه، تصاویر جن و پری و دختر لر و حاجی آقا آکتور سینما را به نمایش در آوردند، ما و سلطان بانو به شدت مجذوب و شیفته این جعبه جاودیی گشتیم و اخیراً هم یکی دو تا تیاتر که شما به آن فیلم می گویید دیده ایم که بسیار خوشمان آمده است! اولین آن ها تیاتری بود به نام مریض بریتانیایی که الحق تیاتر تأثیر گذاری بود. هر چند که به دلیل دراز بودنش باعث فلان دردمان شد اما به زیباییش می ارزید. ژنرال! دخترکی جذاب در فیلم بود، کاترین نام! که در نگاه اول چشممان را نگرفت! اما عشوه ها و نازهایش ذره ذره دلمان را برد تا جایی که در انتهای تیاتر دلمان برای چند ثانیه دیدنش قیجوجه می رفت این هــــــــــــــــــــــــــــــــــــوا! تیاتر دویّم را ناپدید شدن نامیده بودند و واقعاً اسم با مسمایی بود. البته زبان آکتورهای تیاتر همان زبان برادران لومیر بود ولی وقتی تیاتر را دیدیم بسیار ترسیده بودیم از عاقبت کار خود و مملکتمان! چرا که اگر یک حرامزاده به سان ریموند ریش پرفسوری به پستمان بخورد حسابمان با کرام الکاتبین خواهد بود بی برو و برگرد! ا
سیّمین تیاتری که دیدیم و به رغم انتظاراتمان چنگی به دل نزد، اسمی داشت عریض و طویل! ژنرال به سر شما قسم که نام تیاتر این بود:ا
ژنرال! ما از تیاتر سازانی چون وودی آلن انتظاراتی فراتر از این تیاترها داریم! اما ناگفته نماند که پرده عشق به یک گوسفند و پرده درون بدن آکتور مرد فیلم در هنگام فلان، بساط انبساط خاطر و شعف درونی مان را فراهم آورد. ا
ژنرال! تیاتر دیگری هم این روزها دیدیم که البته بیشتر به درد آن کار دیگر می خورد و جوانان نو بالغ! اما در این تیاتر بی مصرف که ارتباطات عنکبوتی نام دارد، یک دست قالی کرمان خوش خط و خال بود که در نوع خودش بمبی بود از فلان! ا
ژنرال! دست نوشته مان به درازا کشیده و لابد تو هم سرگرم پاسخ دادن به پیشنهاد خیالی اجنبی ها هستی. فلذا نامه مان را همین جا به انتها می رسانیم. افقط یادت باشد، به یادمان بیاوری تا از یاد نبریم که: ا
هرگاه که به طباخ خانه دیوانمان می رویم و مقادیری آب جوشان در پیمانه مان می ریزیم برای تهیه چای و تمدد اعصاب، در راه بازگشت از طباخ خانه افکار شیطانی مان را به تسخیر خویش در آوریم و از فکر ریختن آب جوش بر سر و روی آن رعیت بی گناه که حتی اسمش را هم نمی دانیم بپرهیزیم! ا
سایه مان بر روی سرت مستدام
دست بوسمانی ملچ و مولوچ
نیمروزِ امروز

چهارشنبه، آبان ۲۳، ۱۳۸۶

!فرش قرمز هست ... آبیش

اپیزود اول؛
دیروز در گلد کست جشنواره فیلم آسیا اقیانوسیه بود. از چند روز قبل اخبار جشنواره رو دنبال می کردم که اگه بشه برم از نزدیک ببینم. می دونستم برای ورود دعوتنامه لازمه و من نداشتم. با این حال رفتم. وقتی رسیدم به هتل شرایتون و دیدم که بلیط اضافی برای خرید نیست، تصمیم گرفتم از همون بیرون ورود مدعوین رو ببینم. ا
.
.
نیم ساعتی بود اونجا ایستاده بودم که
همایون عزیز زنگ زد و گفت: می خوای بیایی تو؟ گفتم: مگه شما هم اینجایی؟ گفت: دارم می بینمت الان! خلاصه به لطف همایون عزیز تونستم فرش قرمزی بشم! توی سالن آقای جعفر پناهی و کیومرث پوراحمد رو از نزدیک دیدم و گپ مختصری زدیم و انصافاً هم خیلی بهم چسبید! ا
.
.
قرار بود خانواده آقای کوثری (رخشان بنی اعتماد، جهانگیر و باران کوثری) هم در جشنواره باشند که ظاهراً به دلیل عدم صدور به موقع ویزا نتونسته بودن بیان. از ایران هشت نامزد جایزه انتخاب شده بود که عمدتاً از فیلم های "خون بازی"، "اتوبوس شب" و "آن سه" بود. اتفاقاً هر سه فیلم هم
یک جایزه را بردند. فیلم "آن سه" جایزه سینماتوگراف رو برد (هومن بهمنش)، "خون بازی" جایزه بهتریـــن کارگــــردانــــی (رخشان بنی اعتماد و محسن عبدالوهاب) و "اتوبوس شب" جایـــزه ویـــژه هیـــأت داوران (کیومرث پوراحمد). آقای پناهی هم عضو هیأت داوری بود. در نهایت هم کنفرانس مطبوعاتی برگزار شد و بی اغراق آقای پناهی محبوب ترین و شناخته شده ترین سخنران این بخش بود. ا
اپیزود دوم؛
این اسم و فامیل های بلند بالای ما هم عالمی داره ها! اینجا اصولاً اسم ها یک کلمه و فامیلی ها هم یک کلمه است. معمولاً هم اسامی یک سیلابیه که راحت تر باشه. بعضی ها هم یه بخش اضافه در نامشون دارند که به نام میانی شناخته می شه. ولی ما اسم هامون گاهی چند کلمه ای است و نام خانوادگی مون غالباً چند کلمه ای! به عنوان مثال اسم خود من از دو کلمه و نام خانوادگی هم از دو کلمه تشکیل شده که روی هم می شه چهار بخش. هر جا هم که می رم اصرار دارم که نام میانی ندارم و طرف رو می کنم تو قوطی که همینه که هست! حالا اگر حروف "ق"، "غ" یا "خ" هم در اسم باشه که دیگه ایوالله داره! برای همین روی هر کارتی که من اینجا دارم یک اسم متفاوت نوشته شده! به قول یکی از دوستان عزیز، هر وقت می خوای خودت رو معرفی کنی شر شر از خجالت عرق می ریزی که اگه اسمم رو عوضی بگم چه آبرو ریزی می شه! و خوب اکثر مواقع هم می شه!ا
اپیزود سوم؛
از جدیدترین بیانات گهربار آقای احمدی نژاد: ا
همه بساط عالم بر پا شده تا آن روز نورانی اتفاق بيافتد؛ روزی كه همه پيامبران، شهدا و صلحا خواهند آمد و ياری خواهند كرد. بعضی‌ ها اين حرف‌ ها را تمسخر می كنند؛ برای اينكه اين ها دلشان از ايمان خالی است. اين ها بت پرست ها و شيطان پرست های مدرن هستند. قيافه روشنفكری می ‌گيرند اما به اندازه بزغاله هم از دنيا فهم و شعور ندارند. ا
اپیزود چهارم؛
این فیلم ها رو ببینین: ا
بابل: در فیلم های جدید واقعاً یک استثناست
آنی هال: واقعیت های زندگی ما
پروژه بلیر ویچ: فیلمی که هنوز باور ندارم که فیلمه
ناتینگ هیل: عاشقانه ای هالیوودی اما خوش ساخت
اپیزود پنجم؛
سوتی سال (حق پنهان بودن نام صاحب سوتی محفوظه!): من توی این سیاست مدارها از همه بیشتر از اسکورسزی بدم میاد! ا