سه‌شنبه، اردیبهشت ۰۱، ۱۳۸۸

خوب شد؟ رفت تو چشت! حالا هی دامبول و دیمبول کن

سلام و صد سلام بر ژنرال توسری خورده خودمان

ژنرال امروز می‌خواهیم بیش از آنکه از خودمان سخن بپرورانیم، از تو بگوییم! اما از ما که پنهان نیست، از تو چه پنهان که یه تار موی سرمان می‌ارزد به تمام هیکلت. فلذا باز هم نامه‌‎مان را با سخنانی از خودمان آغاز می‌کنیم.

ژنرال! نمی‌دانیم که چه حکمتی است که هر کسی این روزها ما را می‌بیند، اذعان می‌دارد که کمی تا قسمتی از فربه‌گی‌هایمان کاسته شده است! اما به سر شما قسم، نه سر سوزنی از خورد و خوراکمان کاسته‌ایم و نه بیش از پیش ورزش می‌کنیم! گفتیم ورزش، بد نیست بدانی که چند صباحی پیش به جای اینکه ما ورزش بنمائیم، ورزش ما را نمود و دنده‌گاهمان را فرستاد به مرخصی هفت هفته‌ای! هر چند که ما مرخصی‌اش را سه روز پس از آن لغو کردیم و دوباره ورزش کردیم، ولی دوباره از ما که پنهان نیست، از شما چه پنهان، هنوز هم هنوز است، درد داریم، آن هم چه دردی! ولی می‌دانی ژنرال! ما هم مثل تو خراب این توپ گرد هستیم. حتی همین دیشب در سن سی و یک سالگی و بعد از دست کم 24 سال دویدن‌ دنبال توپ، چنان دلمان برای بازی قیجوجه می‌رفت که نگو! مثل قیجوجه‌گی دل یک بچه برای قاقالی‌لی!
ژنرال هفته گذشته و به عبارتی شب جمعه این اجنبی‌ها که همان شنبه شبشان است، به اصرار دوستان و سلطان بانو رفتیم به یکی از دخمه‌های فسق و فجور! می‌دانی که از سن ما دیگر گذشته که لابلای پسر بچه‌هایی که تازه پشت لبشان زرد شده (از بس این اجنبی‌ها بورند!) و دخترکانی که برای نگه داشتن دو تا هسته آلبالو سوتین می‌بندند، بلولیم! اصولاً معتقدیم که مکان‌های ترقص به درد کسانی می‌خورد که آمپرشان زده ‌است بالا و همدمی هم ندارند که ... جل الخالق! آخرش این که اگر روزی گذارت به ترقص خانه‌ها افتاد، حتماً قبلش عینکت را تمیز کن و آب هویج هم به میزان مبسوط بنوش! چرا که اگر هم سن ما باشی، کاری به جز چشم چرانی از دستت بر نمی‌آید!

ژنرال! حالا برویم سراغ تو!
ژنرال باور کن علی رغم همه متلک‌هایی که نثارت می‌کنیم، قبولت داریم! و می‌دانیم برازنده هدایت کیسه کشان طهرانی هستی. اما این اخلاقت را به هیچ وجه من الوجود نمی‌توانیم بپذیریم که مدام مانند خروس جنگی به این و آن می‌پری! آخرش هم همین لات بازی‌هایت کار دستت داد! اولش برای تنها بازیکن با کلاست (جباری) شاخ و شانه کشیدی و او را به سیاه چاله انداختی و همین حماقتت باعث شد تلپ و تلپ ببازی. در آسیا که تیمت شده ‌است زنگ تفریح. در همین مملکت خودمان هم در حالی که 6 امتیاز از کارگران کارخانه ذوب آهن پیش بودی، در طی هفت هفته اخیر، 3 امتیاز هم عقب افتادی! و حالا در فاصله یک هفته به پایان مسابقات، کاسه چه کنم بر گرفته‌ای و مدام ترکمانت را توجیه می‌کنی!
ژنرال فارغ از آن گندی که بالا آوردی، ماجرای دعوایت با حاجی مایلی لنگی هم شده غوز بالای غوز! در آخرین بازیت مقابل پراید سواران کرجی، گل بدی خوردی. می‌دانم. گل دقیقه 92 خوردن، همان مثال مشت در ما تحت است! ولی چرا بعد از بازی گیر دادی به حاجی مایلی و تیمش؟ به جای گیر دادن به این و آن تیمت را جمع کن ژنرال! به چه کسی هم گیر دادی! حاجی مایلی!!!
ژنرال! حاجی مایلی یک خل مشنگ صد در صد خالص است! بنده خدا بیماریش مشابه بیماری آن فسقلی چشم تنگولی است. خداداد را می‌گوییم. خداداد دوزاده سال پیش یک گل به استرالیا زد و بعد از آن رفت تو عالم هپروت! حاجی مایلی هم سیزده سال پیش یک بار آمپر تیمش زد بالا و 6 تا به کره زد و 3 تا به عربستان. از آن روز تا به حال حاجی مایلی یاتاقان زده و خدا را بنده نیست! به زمین و زمان گیر می‌دهد! خل مشنگ که شاخ و دم ندارد ژنرال جان! مگر همین چند هفته پیش از حاجی مایلی نپرسیدند، چی شد که اینقدر خوب با سایپا نتیجه گرفتی و او در جواب زد زیر گریه! خوب از خل مشنگ که انتظاری نمی‌رود! حالا این خل مشنگ را نشانده‌اند بر مسند فوتبال ملی‌مان که شاید دوباره آمپر تیمش بزند و بالا و ما بیضتاً بیضا بریم جام جهانی! آنوقت تو به این معلوم الحال گیر می‌دهی که چه؟ دیدی نه گذاشت و نه برداشت، یک نامه نوشت به مردم عزیز، قهرمان و دوست داشتنی ایران سربلند و همیشه جاوید و هر چه از دهانش درآمد نثارت کرد! همین را می‌خواستی؟ خوب شد؟ رفت تو چشت؟ حالا هی دامبول و دیمبول کن!
نامه را برایت گذاشتیم اینجا، چون دیدیم پینوکوهای وطنی (خبرگزاری فارس و ایسنا) اول خبر را گذاشتند و بعد یادشان آمد که سوتی داده‌اند و سانسورش کردند! ولی نامه حتماً را بخوان. بخوان و اگر فهمیدی به ما هم بگو که منظور حاجی مایلی از "گروهبان قندلی" و "گنده باقالی" چیه؟ ژنرال همه نامه یک طرف، آنجا که حاجی مایلی زده سبک قرآن یه طرف (هیچ دستی برتر و بالاتر از دست خداوند عزوجل نبوده و اوست که اگر بخواهد کسی را خوار نماید ...).

ژنرال! نامه‌مان زیادی فوتبالی شد. سر و تهش را با یادآوری از یک فیلم هم می‌آوریم! ژنرال! جایت اصلاً خالی نبود هنگامی که ما در حال تماشای فیلم Nine Songs بودیم! مرتیکه مادر به خطا به خیال خودش فیلم ساخته بود! 72 دقیقه تصویر بود که حاوی 9 آهنگ 4 دقیقه‌ای بود و 9 نوع مختلف از هم خوابگی (هر کدام 4 دقیقه)! آن هم با جزئیات کامل! از کار دستی زنانه و فوت بال بگیر تا سس سالاد کلم! خلاصه که صد رحمت به شب‌های لوس آنجلس!

ژنرال! سایه‌مان بر سرت مستدام
دست بوسمانی

چهارشنبه، فروردین ۱۹، ۱۳۸۸

میرحسین، تو که راست می‌گی؟

زنگ اول؛ علوم اجتماعی
خوب به سلامتی حاجی مایلی دوباره خر مراد رو سوار شد و تلپی افتاد روی صندلی سرمربیگری تیم ملی! اشتباه نکنید، نمی‌خوام در این زنگ راجع به مربی تیم ملی صحبت کنم! این بحث باشه برای زنگ ورزشتون! الان می‌خوام راجع به بعد اجتماعی برنامه نود بنویسم!
در برنامه نود دوشنبه 17 فروردین، جناب عادل خان فردوسی‌پور، حاجی مایلی رو به برنامه دعوت کرده بود. حاجی هم که تا همین چند روز پیش بنا به رأی دادگاه حق اظهار نظر راجع به علی دایی (و طبیعتاً تیم ملی) رو نداشت، این بار فارغ البال دعوت عادل رو پذیرفت و ... بماند! این زنگ چی داشتیم؟ آهان علوم اجتماعی!
دربرنامه نود حرف های خوبی زده شد. شاید جالب ترین بخش (اجتماعی) برنامه همون جایی بود که حاجی مایلی اشاره کرد، بازی کره‌شمالی مقابل کره جنوبی رو دیده. و فردوسی‌پور پرسید: چه جوری؟ اونوقت مایلی‌کهن گفت: البته من ماهواره ندارم، از طریق همسایه‌مون می‌بینم. بعد عادل دوباره پرسید یعنی چی؟ از خونه همسایه سیم کشیدید؟ حاجی مایلی گفت: البته بنده با توجه به شغلم می‌تونم ماهواره داشته باشم ولی ...
ماهواره همسایه حاجی مایلی اینا

نتیجه: کارمند سازمان تربیت بدنی بودن، شما رو از تهاجم فرهنگی مبرا می‌کنه! احتمالاً همسایه حاجی مایلی بین دو نیمه یه سری هم به Spice Platinum می‌زنه که خوابش نگیره!
×××
زنگ دوم؛ تاریخ
چند سال پیش در بم زلزله آمد، قمی‌ها گفتند: مجازات الهی سرشان آمده.
امسال در قم سیل آمد! قمی‌ها خفه شدند!

نتیجه1: یادمان باشد تاریخ باعث رسوایی یاوه‌گویان می‌شود!
نتیجه 2: تمام خرافه‌های دینی ناشی از ناآگاهی انسان بوده است.
×××
زنگ سوم؛ علوم سیاسی
میرحسین موسوی رو که می‌شناسید؟ همون که وقتی اومد، خاتمی عباشو کنار کشید و بعدش هم در مورد رأی گفت: من به میر حسین می‌دم! شما بهش بدین!
میرحسین موسوی در کنفرانس مطبوعاتی خود، در پاسخ به سؤال خبرنگار روزنامه اعتماد که پرسید «شما نخست وزیر دورانی بودید که دوران بگیر و ببند بود اگر شما رییس جمهور شوید با طرح امنیت اجتماعی و طرح های مشابه چگونه برخورد می کنید؟» گفت: «پروژه امینت اجتماعی اثرات سوء دارد و تأمین کننده اهداف نظام ما نمی‌باشد و همه مسایل اجتماعی با تکیه بر مزیت‌های ما در اعتماد به جوانان و زنان باید تهیه شود و به صورت آمرانه و خشن هر نوع برخوردی که داشته باشیم آثار مثبتی نخواهد داشت.» وی تأکید کرد:«بخشی از برخوردها اساساً موضوعیت ندارد و با سوءنیت انجام می‌شود و این به حساب نظام گذاشته می‌شود و من این گشت‌ها را جمع خواهم کرد.»
نمی‌دونم چرا هر چی بیشتر جواب آقای موسوی رو می‌خونم بیشتر یاد چهره احمدی‌نژاد می‌افتم که در میزگرد تبلیغاتی خودش برای ریاست جمهوری، انگشتاشو تو هم کرده بود و می‌گفت: یعنی واقعاً مشکل ممکلت ما مدل موی جوونای ماست؟



نتیجه: علوم سیاست همان فن دروغ گویی است!
×××
زنگ چهارم؛ هندسه
درس امروز زوایا:

به این می‌گن روش بهینه تدریس!
×××
زنگ آخر؛ دینی / زیست شناسی
خوب بچه‌ها می‌دونم که همه خسته هستین و منتظرین که زنگ بخوره. برای همین زنگ دینی/زیست شناسی امروز رو اختصاص می‌دم به یک سوال ساده که در بالاترین پیداش کرده بودم:
دین ما به ما گفته که نظریه تکامل انسان، ساخته ذهن معیوب غیر مسلمون‌هاست و حضرت آدم و منزلشون اولین انسان‌هایی بودند که خدا آفریده.

سوال اینجاست که آیا جناب آدم و عیالشون ناف داشته‌اند؟ اگر داشته‌اند قبل از آفرینش نافشون به کجا وصل بوده؟ و اگر نداشته‌اند ناف بچه‌شون به کجاشون وصل بوده؟ توضیح دهید با ذکر مثال.

دوشنبه، فروردین ۱۷، ۱۳۸۸

او که بی‌دليل مرا به درآمدنِ آفتاب اميد می‌دهد، ابلهِ دلسوزِ ساده‌ای‌ست که نمی‌داند، نوميدی سرآغازِ دانايیِ آدمی‌ست

اول؛ انگار هزار کبوتربچه‌ منتظر در پسِ چشمهات، دلواپسی مرا می‌نگريست!
تا حالا شده از دیدن بعضی صحنه‌های به ظاهر معمولی در فیلم‌ها رنجیده بشی؟ خنده‌داره، نه؟ ولی وقتی هنرپیشه‌ای رو به هر دلیل دوست داشته باشی، حس خاصی نسبت به اون هنرپیشه داری. بچه که بودم (نه که الان نیستم!)، یادمه همیشه آخر فیلم Butch Cassidy and The Sundance Kid (مردان حادثه جو)، ناراحت می‌شدم که چرا رابرت ردفورد و پل نیومن کشته می‌شن!
حالا بعد از این همه سال و بعد از دیدن دوازده فیلم مختلف از ژولیت بینوش که با فیلم آبی کیشلوفسکی شناختمش و کم کم شیفته شخصیتش شدم، از دیدن برهنگی‌های تنش در فیلم Breaking and Entering به هیچ وجه حس خوشایندی نداشتم!
گفتم که خنده‌داره!
×××
دوم؛ من از حدیث دیو و دوری از دیدگان تو می‌ترسم ری‌را
تا حالا شده از حادث شدن یک اتفاق و یا انجام یک کار، بد جوری پشیمون شده باشی و هیچ راه برگشتی هم براش نباشه؟ اگر جوابت به این سوال منفیه، خیلی کارت درسته، ولی دوباره فکر کن!
×××
سوم؛ به زودی آن خبر سهمگين، به باغ بی‌آفتاب اين ناحيه خواهد رسيد
تا حالا شده بشینی حساب کنی چقدر از عمرت رو مشغول درس خوندن بودی و بعدش حدس بزنی که با توجه به شرایط فعلی خودت، چقدر ممکنه زنده بمونی تا بتونی از درسی که خوندی استفاده کنی؟ من 22 سال از 31 سال زندگی خودم رو مشغول درس خوندن بوده‌ام و احتمالاً 3 سال دیگه هم خواهم بود! تا همین الان شده 71 درصد از کل عمرم! آخرش که چی؟
×××
چهارم؛ اين ساعت ديواری، با آن آونگ هزارساله‌اش، نمی‌گذارد از خواب تو، به آرامی سفر کنم!
تا حالا شده یه چیزایی بنویسی و بعدش که می‌خونیشون احساس کنی که چقدر نوشته‌هات آغشته به غمه؟
ولی به قول پائیز از وبلاگ نوشتن همین درهم نوشتن رو دوست دارم٬ انگار که دارم با خودم زمزمه می‌کنم ... حالا یه بار شاده و یه بار ناشاد!
×××
پانوشت: همیشه حول و حوش همین حالا، هی هوای هپروت داشته‌‌ام ... همین خوب است ... همین خوب است ...

پنجشنبه، فروردین ۰۶، ۱۳۸۸

فشار بده پائین لطفا!

در استرالیا چند روش برای اصلاح موی سر مردها بین ایرانی‌ها متدوال است.
روش اول؛ خودزنی! یعنی دوستانی که خودشون هنرمند هستن و دست به قیچی، می‌رن جلوی آینه و قیچی به دست می‌افتن به جون موهاشون.
روش دوم؛ همسرزنی! یعنی همون دسته بالا ولی خودشون یا حالشو ندارن و یا هنرشو. بنابراین سرشونو می‌دن به دست زنشون! البته دوستانی که همسر ندارن در این مورد سرشونو می‌دن به دست دوست دخترشون و یا اگر خیلی امکانات کم باشه می‌دن به دست دوست‌های مردشون!
روش سوم؛ سلمونی! خوب این روش که به نظر نیاز به توضیح نداره! هان؟ ولی باور کنین داره!
اینجا اکثر سالن‌های آرایش مو، زنونه است و اون گوشه موشه‌ها موی مردهارو هم کوتاه می‌کنن! عین داروخانه‌‌هایی که شکلات و آبنبات هم می‌فروشن! از همه جالب‌تر اینه که علی رغم محبوبیت این آرایشگاه‌های زن سالار بین مردهای ایرانی ( برو بچه‌های قدیم Griffith می‌دونن چی می‌گم!)، اکثر این آرایشگرها چنان جای پاشون روی شونه آدم می‌مونه که به این سادگی‌ها پاک نمی‌شه!
حالا اخیراً بنده یک آراشگاه مردونه در دل بریزبن پیدا کردم که نه چسان فسان آرایشگاه‌های زنونه رو داره! نه ماشین اصلاحشون صورتیه و نه آخرش با یک لبخند ملیح ماکت تپه‌های مارلیک کرج رو روی سرت بهت تحویل می‌ده! تازه اگر روشون کار کنم، چایی دارچین هم تو بساطشون می‌ذارن!
آدرس بدم؟
×××
پانوشت: پرشین جان! دلبندم! آخه چند بار می‌خوای بری سلمونی بعد یارو که ازت می‌پرسه از کدوم ور می‌خوای موهاتو شونه کنی؟ تو گه گیجه مزمن بگیری که شونه به سمت پائین چی می‌شه؟ بعد سرخ و سفید بشی و بگی:

Push it down please

اونوقت یواشکی به یارو نگاه کنی و ببینی که اون هم مثل تو گه گیجه مزمن گرفته که چیو باید فشار بده پائین؟ بعد مجبور بشی شونه رو از یارو بگیری و با زبون ایما و اشاره نشون بدی که منظورت چیه؟ بابا جان یک کلمه است! یاد بگیر دیگه! بگو Forward!

پنجشنبه، اسفند ۲۹، ۱۳۸۷

پیک شادی

اول: دخترونه؛
برای من همیشه بهترین روزهای سال همین روزهای قبل از نوروز بودهBold. حالا خیلی مهم نیست که کجا باشم، حتی اینجا در استرالیا و در آستانه پائیز، حال و هوای من بهاری است!
دوم: خیلی دخترونه؛
عید برای من به آن دو هفته دوست داشتنی آغاز فروردین محدود نمی‌شه. از بچگی عید زمانی بود که خونه تکونی شروع می‌شد و من هم مشتاقانه در آرزوی رسیدن یک پنجشنبه یعد از ظهر دوست داشتنی بودم تا برای خرید لباس عید بیرون بریم. کفاشی‌های راسته خیابون پهلوی روبروی تئأتر شهر و بوی پیراشکی خسروی در خیابون جمهوری انگار جزئی از وجود من رو تشکیل می‌دن.
سوم: پسرونه؛
حالا به جای دخترونه نوشتن، شاید بد نباشه به یک خاطره از دوران عید اشاره کنم. پس بیایین فرض کنیم که معلم انشا گیر داده که "نوروز خود را چگونه گذراندید؟"
حالا منم قلم در دست می‌گیرم و می نویسم:
سال 42 بود، مردم ریخته بودند تو خیابونا ...
آخ اشتباه شد! این که مال 15 خرداده!
سال 57 بود، بازم مردم ریخته بودند تو خیابونا ...
ای بابا چرا اینجوری می‌شه؟
برای این که دوباره سوتی ندم، بهتره اینجوری شروع کنم:
مکان: خانه‌ای دو طبقه مابین شهرزیبا و جنت آباد.
زمان: یه چیزی تو مایه‌های سال 68 یا 69. یعنی 19 یا 20 سال پیش.
بازم مکان و این بار توضیحات کیلویی: ساکنین طبقه اول، عموی بنده به همراه همسر و سه فرزند. ساکنین طبقه دوم، بنده به همراه برادر، پدر و مادر.
بازم زمان و این بار توضیحات کیلویی: ساعت 8 شب 12 فروردین.
طراحی صحنه: زن عمو و مادر بنده در حال جمع کردن سفره هفت و آماده کردن مقدمات سیزده‌بدر و در حال شام پختن هستن. (آخه از اونجایی که ما واقفی‌ها کلاً عجولیم، باید همه چی رو زودتر انجام بدیم! اگر شک دارین از سلطان بانو بپرسین!) و اما مردها که ماشالله 7 نفر هستن، همگی در طبقه اول خونه، نشسته‌اند و ولو روی زمین با لباس تو خونه (باور کنین پیژامه کردی سبز چمنی نبودها! همه کت و شلوار و کراوات زده بودیم!)، مشغول لذت بردن از آخرین روزهای تعطیلات و کری خواندن در حین پوکر بازی کردن.
اکشن: خان عمو به خان داداش بنده گیر می‌ده که تو مُلی یزقل (ملا یزقل یهودی) هستی و همش پولاتو تو جورابات قایم می‌کنی به جای این که بیاری وسط و بازی کنی! بنده و پسر عمو کوچیکه که با خان داداش سه تایی عیاقیم، هرهر می‌خندیم. خان عمو که در پنجاه و دو-سه سالگی، هنوز جناب سرهنگه، چشم غره می‌ره و ما موش می‌شیم! (خان عمو در هفتاد و سه سالگی هنوز هم جذبه داره!)
همه در حال شوخی و خنده هستیم که ناگهان زنگ خونه به صدا در میاد. یعنی کی می‌تونه باشه این وقت شب؟ زن عمو مهربونه می‌ره گوشی رو بر می‌داره و می‌گه: بله؟ ... سلاملکوم ... بفرمایین بالا .. بفرمایین.
خان عمو می‌پرسه: زری کی بود؟
زن عمو: پاشین پاشین مهمون اومد. آقای ... اینا اومدن.
مردهای پیژامه به پا، همگی مثل مورچه‌هایی که آب تو لونشون گرفته باشن، پخش و پلا می‌شن. هر کی از یه طرف می‌دوه که یه چیزی بپوشه! (باور کنین همه کت و شلوار و کراوات زده بودیم!) این وسط همه زیر لب غرغر هم می‌کنن! دوازده فروردین ساعت 8 شب! ای تو روحت! ولی دیگه خیلی دیره! عین اون موقع‌ها که وسط فیلم س.ک.س.ی دیدن برق می‌رفت و فیلمه توی ویدئو گیر می‌کرد، حالا ما هم بین زمین و هوا گیر افتاده بودیم! من و پسر عموها پریدیم توی اتاق خواب‌ها. خان بابا و خان عمو سریع دو دست از لباس‌های خان عمو رو پوشیدن و در همین گیر و دار تق تق تق ...
زن عمو مهربونه در رو باز کرد: سلاملکوم عید شما مبارک.
اونا: سلام عید شما هم مبارک. ببخشید ما اینقدر بد موقع اومدیما!
(در همین زمان بنده به همراه پسر عموها مشغول سلام رسوندن به خواهر و مادر اونا هستیم!)
خلاصه اونا اومدن تو و بزرگترها هم خودشون رو به هر جون کندنی بود، آماده کردند و ماچ و بوسه کنان عید همدیگر رو مبارک کردن! و اما ما تبعید شدگان، ناگهان متوجه شدیم که خان داداش پیشمون نیست! هر چی سرک کشیدیم به اون یکی اتاق خواب دیدیم نه خیر خبری ازش نیست!
(حالا اینجا نما عوض می‌شه و خان داداش رو نشون می‌ده که توی آشپزخونه، پشت دیوار دم یخچال، صندلی گذاشته و با همون پیژامه و زیر پوشش (منظورم همون کت و شلوار و کراواته) نشسته و پاهاشو جمع کرده توی سینه‌اش و هراسون منتظر که اونا برن و این هم از مخفیگاهش بیاد بیرون.)
زن عمو مهربونه، خوب مهربونه دیگه، بعد از چای و شیرینی و میوه و این چیزا، که حدوداً نیم ساعتی طول کشیده، گیر می‌‌ده که عمراً اگه بذارم شام نخورده برین! و ما همگی در اتاق خواب و احتمالاً خان داداش در آشپزخونه، یکصدا ته دل می‌گیم: زری خانوم کوتاه بیا حالا! اما مگه می‌شه؟ زن عمو مهربونه اگر گیر بده که یه لقمه غذا بذاره دهنت، شده تا ورامین دنبالت بدوه، آخرش اون یه لقمه رو باید بذاره تو دهنت! ملتفتی که؟
خلاصه از اونا انکار و از زن عمو مهربونه اصرار. بعد زن عمو می‌گه به جون شما خورشت قیمه‌ام حاضره (یادش بخیر عجب قیمه‌هایی درست می‌کرد)، دور هم می‌شینیم و می‌خوریمش دیگه. و در حال گفتن این جمله می‌ره به سمت آشپزخونه و خوب دوربین هم دنبالش می‌ره دیگه! البته پشت سر دوربین، خانوم اونا هم می‌ره تو آشپزخونه که به رسم ایرانی بودن تعارف تیکه و پاره کنه! به محض ورود به آشپزخونه، نما عوض می‌شه و خان داداش رو نشون می‌ده که با اون اوضاع اسفناک، نشسته رو صندلی و می‌گه: سلام! من پرشا هستم، پسر دکتر واقفی!
×××
نتایج اخلاقی:
تا دیگه ما باشیم که با پیژامه ورق بازی نکنیم!
تا دیگه ما باشیم که با کت رسمی و پیژامه بشینیم! آخه اومدیمو مهمون اومد!
تا دیگه ما باشیم که فیلم س.ک.س.ی نگاه نکنیم!
تا دیگه ما باشیم که پشت در پشتی خونه رو با گلدون پر نکنیم!
تا دیگه ما باشیم اگه یه نفر در اون شرایط ما رو دید، نگیم سلام من پرشا هستم. پسر دکتر واقفی! و به جاش مثلاً بگیم: سلام! من دیوونه‌ام!
نتیجه واقعی: یادت بخیر شادمانی بی سبب!
×××
نوروزتان پیروز

سه‌شنبه، اسفند ۲۷، ۱۳۸۷

گیرستون ششم

اول؛ سه گانه خاتمی، اونی که ما بهش می‌گیم جیگر و پیتزای قورمه‌سبزی
اقدام اخیر آقای خاتمی در رابطه با کنار کشیدن به نفع آقای میر حسین موسوی رو چگونه می‌بینید؟ بذارین صاف و پوست کنده بگم. به نظر من، آقای خاتمی با این حرکتش جوکی رو که در دوران ریاست جمهوریش براش ساخته بودند، به واقعیت نزدیک کرد!
جوک: یک خانم پس از پنج بار ازدواج ادعا می‌کرد که هنوز دختره! بهش گفتن: آخه مگه ممکنه! گفت: آره! شوهر اولم رشتی بود و شوهر دومم قزوینی! تکلیف این دو تا که معلومه! شوهر سومم اصفهانی بود و تا می‌رسید به اصل مطلب، می‌گفت: حیفس! شوهر چهارمم لیسانس زبان داشت و خوب زبان خوبی هم داشت! شوهر پنجمم هم خاتمی بود که هی می‌گفت می‌کنم و نمی‌‌کرد!
به گزارش باشگاه خبرنگاران اعلام انصراف خاتمی با انتقاد و اعتراض شديد هوادارانش در جماران مواجه شد كه خاتمی خطاب به آنها گفت: احساسی برخورد نكنيد و همه شما از مير حسين حمايت كنيد.
اینجاست که تازه معنی دموکراسی دینی (یا به قول کیوسک، همون پیتزای قورمه سبزی) هویدا می‌شه! یکی نیست از جناب سید خندان بپرسه مگه انتخابات مثل مسأله مجتهد و فتواست که شما تعیین بکنی ما به کی رأی بدیم؟
×××

دوم؛ تا خر در جهان است ...
مديرحوزه علميه قم مراسم چهارشنبه سوری را بر گرفته از سنتی طاغوتی و خلاف عقل و شرع
دانست.
البته جناب آيت‌الله مرتضی مقتدايی، مشخص نکرد که چرا برگزاری جشن به بهانه مراسم چهارشنبه سوری خلاف عقل به حساب می‌آید و مراسم خودزنی و زنجیر زنی و جمع شدن سه‌شنبه شب‌ها جلوی یک چاه برای ظهور امام زمان خلاف عقل نیست!
×××

سوم؛ شتر جان
وزير راه و ترابری با تأكيد بر اين كه اصلاً نبايد در جاده‌های كشور گاردريل نصب شود!
گفت: نصب گاردريل براي رانندگان بی‌توجه است.
البته آقای وزیر قصدشون از این اظهار نظر، احتمالاً شناخته شدن به عنوان احمق‌ترین وزیر در کابینه احمق‌ها بوده است! چرا که نصب گاردریل یکی از مواد اصلی استاندارد مهندسی راه در دنیاست!
جناب دکتر بهبهانی در ادامه افزود: کشته‌های تصادف شتری است كه در خانه همه ما خوابيده است!
در حالی احتمالاً منظور ایشان این بوده است که تا شتری مثل من وزیر راه و ترابری است، رشد کشته‌های تصادف متوقف نخواهد شد!
وزير راه و ترابری با تأكيد بر اين كه همه عامل تصادف عامل انسانی است! گفت: اعداد و ارقام اعلامی در خصوص نقش جاده و وسيله نقليه در تصادفات مربوط به كشورهای خارجی است كه هم خودرو استاندارد توليد می‌كنند، هم جاده آنها ايراد ندارد و هم اين كه مردم فرهنگ صحيح ترافيك و رانندگی را می‌دانند.
که البته ایشان با این اعتراف وزیر صنایع و رئیس اداره راهنمایی و رانندگی را به همراه خودش زیر سوال برد!
×××

چهارم؛ 29 اسفند، روزی که شاید عامل همه جریانات کنونی است!
پنجشنبه روز ملی شدن صنعت نفت است. صنعتی که حالا سال‌هاست ملی نیست و دولتی است! و من برای اولین بار نظرم در مورد دکتر مصدق عوض شده است! تا حالا فکرکردین که اگر صنعت نفت ما، مثل کشورهای عربی در دست انگلیس و آمریکا بود، اوضاع ایران چگونه بود؟

دوشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۷

مهدی مکان

سلام و صد سلام بر ژنرال قلق و مضطرب خودمان!
طبق معمول با نگارش از احوالات خودمان برایت آغاز می‌کنیم و اذعان می‌داریم که دیگر پذیرفته‌ایم که به جرگه فربه‌گان عالم پیوسته‌ایم! اغذیه‌مان را به میزان متنابهی تقلیل داده‌ایم و گاهی اوقات از فرط گرسنگی، دلمان برای جویدن گوشه فرش هم قیجوجه می‌رود، چه رسد به KFC و Subway! اما از شما چه پنهان که حتی مثقالی از این وزن قابل توجه‌مان کاسته نشده است که نشده است!
ژنرال! کارتون آن پسرک فسقلی را به یاد می‌‌آوری که از درد دندان به خودش می‌پیچید و دستمالی را با گره‌ای روی سرش بسته بود برای التیام زق زق ناشی از دندان درد؟ حال و روز ما هم در همان مایه‌های پسرک مفلوک است!
ژنرال! در راستای داشتن یک زندگی سالم و پویا، بار دیگر مبادرت به کوچ نمودیم و در این راستا خودمان را نیز هم نمودیم! القصه از هیاهوی Pacific Highway متواری گشتیم و علی‌رغم دیدن دیدگان اشک‌آلود سلطان بانو به آرامش یک محله مسکونی دست یافتیم. اما از ما که پنهان نیست، از شما چه پنهان، در این سرای جدید، همساده‌ای داریم مزین به انواع و اقسام آلاینده‌های صوتی! از سگ و سگ توله بگیر تا هولدن مدل 1980 با بوق پیکانی! لاکردار عادت هم دارد تمام تلفن‌هایش را Mate Mate کنان، در ایوان‌خانه سرایش جواب دهد!
ژنرال! دلمان می‌خواهد باز هم برایت از سرایمان بگوییم از فرط هیجان! جایت خالی روز اسباب کشون، متوجه شدیم که کولر سرایمان تا اطلاع ثانوی تعطیل است و فلذا در این گرمای بی صفت، عرق از چه جاهایمان که سرازیر نشده بود! شبانگاهان هم اسیر حملات همه جانبه موزه‌ای از حشرات موذی شده بودیم! از خرچسونه و مورچه بالدار بگیر تا شاپرک‌هایی به فراخی یک کف دست!
ژنرال از خود نوشتن را همین جا خاتمه می‌دهیم، چرا که امروز حرف‌‌های گفتنی زیادی داریم.
×
ژنرال! نامه‌مان را با اوضاع و احوال خودت ادامه می‌دهیم و برایت بسی خوشحالیم که به آنچه استحقاقش را داشتی، داری می‌رسی و در همین نامه مراتب سپاس و تشکرمان را برای ارسال به موقع لیست بازیکنان تیمت به کنفدراسیون فوتبال آسیا، ابراز می‌داریم.
×
ژنرال! راستی شنیده‌ای که
برنامه زنده عمو پورنگ را برای سوتی‌هایش به یک برنامه مرده تنزل دادند؟ البته مسؤولین محترم، هرگونه ارتباط بین شباهت محمود خاله و میمون آن پسر بچه صادق را، با این تصمیم رد کرده‌اند! باور کن که کرده‌اند!
×
ژنرال! تا صحبت از صدا و سیمای نامردمی‌مان است، گریزی هم می‌زنیم به
سخنان گه‌هر بار دوست عزیزمان صفار که خودمان شخصاً عاشق {سینه} چاکش هستیم! صفار ... طلا که در کابینه محمود خاله نقش یک دیلدوی ویبره‌دار را دارد، در آخرین لرزشش اعلام کرده که :" چهره هايی که محبوب مردم می‌شوند و همه مردم به نوعی، نسبت به آنها علاقه‌مندی دارند، نبايد خودشان را هزينه اين و آن کنند." ژنرال من مرده "این و آن" گفتن صفار ویبره‌دارمان شده‌ام، اساسی! البته صفار شناسان همگی بر این باورند که در ویبره اخیر، مراد از "این" خاتمی است و مراد از "آن" کروبی! اما ما قویاً این تعبیرهای نادرست را رد می‌کنیم! باور کن که می‌کنیم!
×
ژنرال! راویان اخبار و طوطیان شکر شکن خبر آورده‌اند که در خزان امسال مجلس شورای اسلامی ایران، در شور اول، با اکثریت قریب به اتفاق مجازات مرگ را برای مسلمانانی که مرتد می‌شوند، مقرر کرده است. ژنرال باور می‌کنی؟ از همان لحظه‌ای که طوطیان این خبر را مخابره کردند تا همین الان، هی یاد این جمله معروف قانون اساسی‌مان می‌افتم که صریحاً می‌گوید: "تفتیش عقاید ممنوع است" و هی از فرط خنده، ولو می‌شوم روی نشیمن‌گاهم و دوباره بر می‌گردم سر جایم و همچنین مسلسل!
×
ژنرال! این خبری که الان می‌خواهم بهت بدهم یکی از مهمترین اخبار سال‌های اخیر فوتبال ایران است. خوب گوش کن شاید در لیگ قهرمانان آسیا هم به کارت آید! مهدی زمان (ژنرال جان چرا می‌خندی باور کن اسمش مهدی زمان است!)، با ارائه راهکاری ناب، می‌خواهد ابومسلم را در جام حذفی ایران قهرمان کند. مهدی زمان، قائم مقام مديرعامل و عضو هيأت مديره باشگاه ابومسلم،
اعلام کرد: "نام باشگاه ابومسلم خراسان به ابومسلم ثامن تغيير كرد."
آقا مهدی با اعلام اين خبر افزود: "با اين كار قصد داريم تيم خود را بيمه امام رضا كنيم."
وی با بيان اين كه عشق، روح و روانم امام رضا است، اظهار داشت: اگر گوش چشمی به ما بشود، امسال قهرمان جام حذفي می‌شويم.
ژنرال گفتم این را بهت بگویم شاید تو هم با بیمه یکی دیگر از اعمه، قهرمان آسیا شدی! البته از ما نشنیده بگیر، چرا که ظاهراً به جای گوشه چشم، چیز دیگری به مهدی زمان شده است و ابومسلم ثامن بلافاصله پس از امضای قرارداد بیمه امام رضا، در خانه خود به ذوب آهن باخت و از جام حذفی کنار رفت!
×
ژنرال! حالا به
عکس‌های این قلمان آینده نگاه کن. بنده خدا و به جان تو صرفاً به مناسبت روز جهانی زن حجاب بر سر شده است! داشتیم فکر می‌کردیم که اگر جماعت مذکرِ ... سانسور ... هم به این جوان فمینیست اضافه می‌شدند، چه ابیات خسرو و پرویز گونه‌ای که به مناسبت این روز عزیز سروده نمی‌شد!
×
ژنرال! این را هم بگوییم و برویم به اندرونی‌مان. دوستان قزوینی‌مان،
دستگاهی اتوماتیک را بکار گرفته‌اند، برای شستشوی مردگان! علت آن هم کاهش میزان دخالت انسان در شستشوی مردگان عنوان شده است. حالا حکایت این دستگاه شوینده و مردگان عریان و شهر قزوین چه ربطی بهم دارند، می‌توانی از شهرضایی‌ها بپرسی!
×
ژنرال! سایه‌مان بر سرت مستدام
دست بوسمانی ملچ مولوچ

دوشنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۷

پله‌ها تموم شد و آقا رامین به پشت بوم نرسید!

یه کسایی همیشه توی دل‌ من، اون گوشه موشه‌ها جا دارن و سال تا سال هم سراغشون نمی‌رم. درست مثل اون کتاب‌ شعرهایی که سال‌های سال باهاشون زندگی کردم و الان فقط از داشتنشون لای به لای کتابهای دیگه خشنودم. ولی یه دفعه یه خبر می‌رسه و متوجه می‌شم که همون دلگرمی گوشه موشه‌ی دلم به التهاب تبدیل ‌شده. تازه اون موقع است که می‌فهمم، بعضی‌هارو خیلی دوست دارم ولی هیچ‌وقت بهشون فکر نکردم!
×××
این شعر رو اولین بار از زبون شما شنیدم، بیست سال پیش. عروسی تنها دخترتون بود و شما هم شاد و سرحال.
"دختر شیرازی جونم دختر شیرازی
موهاتو به من بنما تا شوم راضی
موهامو می‌خوای چه کنی بی حیا پسر
کمند تو بازار ندیدی اینم مثل اونه
ولیکن نرخش گرونه ولیکن نرخش گرونه
شیرازی جون جونم
دختر شیرازی
مرده لبهاتم تو سرو نازی

دختر شیرازی جونم دختر شیرازی
ابروتو به من بنما تا بشم راضی
ابرومو می‌خوای چه کنی بی حیا پسر
کمون تو بازار ندیدی اینم مثل اونه
ولیکن نرخش گرونه ولیکن نرخش گرونه

دختر شیرازی جونم دختر شیرازی
چشماتو به من بنما تا بشم راضی
چشمامو می‌خوای چه کنی بی حیا پسر
بادوم تو بازار ندیدی اینم مثل اونه
ولیکن نرخش گرونه ولیکن نرخش گرونه

دختر شیرازی جونم دختر شیرازی
لباتو به من بنما تا بشم راضی
لبامو می‌خوای چه کنی بی حیا پسر
قیطون تو بازار ندیدی اینم مثل اونه
ولیکن نرخش گرونه ولیکن نرخش گرونه
شیرازی جون جونم دختر شیرازی
مرده لبهاتم تو سرو نازی"
×××
روحت شاد

چهارشنبه، بهمن ۳۰، ۱۳۸۷

در گلستانه چه بوی علفی می‌آید

گفتم: بد جوری تو فکر برگشتنم
گفت: آشنا ماشنا سراغ مراغ نداری ما رو بیاره اونجا؟
گفتم: از زندگی ماشینی اینجا خسته شدم دیگه
گفت: زندگی؟
گفتم: حالم از خنده‌های مصنوعی فروشنده‌های اینجا بهم می‌خوره؟
گفت: مدت‌هاست وقتی سلام می‌کنم، انتظار جواب ندارم!
گفتم: اینجا اگه ماشین نداشته باشی هیچ جا نمی‌تونی بری
گفت: اینجا اگه ماشین هم داشته باشی هیچ جا نمی‌تونی بری
گفتم: اینجا کسی با کسی ازدواج نمی‌کنه
گفت: اینجا با یه قاب عکس ازدواج می‌کنن که بیان اونجا!
گفتم: کشور به این پیشرفتگی یه مترو زیرزمینی توش نیست!
گفت: مترو نگو، بگو قوطی ساردین!
گفتم: تفریح جوونای اینجا کلابینگ و آهنگ‌های گوش خراشه
گفت: آخر هفته بعد از نماز جمعه، پایه‌ای بریم استادیوم هوار بکشیم؟
×××
دیم نه بابا انگاری اصلاً تو باغ نیست، خواستم برم پی کار خودم که گفت: اینجا جمعه غروباش خیلی گهه، دل آدم می‌گیره
گفتم: اینجا همه غروباش گهه و دلگیر!
گفت: خسته شدم از بس فک و فامیل رو توی ختم و عزا دیدم
گفتم: دیدشون سلام برسون و بگو خیلی دلم براشون تنگ شده
گفت: اینجا ازدواج هم که می‌کنی مستقل نیستی!
گفتم: زندگی مستقل اینجا خیلی‌هارو هوایی کرد.
گفت: یه روزنامه سیاسی اصلاح طلبه دیگه هم لغو امتیاز شد
گفتم: اینجا روزنامه سیاسی اصلاً نداره!
گفت: رفیقم بهم نارو زد!
گفتم: رفیق؟
گفت: اینجا پر دختر فراری نوجوون شده!
گفتم: اینجا نوجوونا همه زنن!
گفت: اینجا همه فلانشون تو کاره و فکرشون تو بهمان
گفتم: ایرانی هر جا باشه همینه!

دوشنبه، بهمن ۲۱، ۱۳۸۷

گیرستون پنجم

اول؛ حالم از شنیدن نام نیروی انتظامی بهم می‌خورد!
رئيس پليس امنيت اخلاقی و مبارزه با مفاسد اجتماعی نيروی انتظامی اعلام كرد: "برخورد با متخلفان اينترنتی در دستور برنامه آينده ناجا قرار دارد و با متخلفان وبلاگ‌‏ها كه اقدام به انتشار مضامين ممنوع می‌‌‏كنند به شدت برخورد قانونی می‌‌‏كنيم".
البته ایشان مشخص نکردند که ممنوع از دید چه کسی و براساس چه قانونی؟ ظاهراً رئیس پلیس خود را صاحب این تکنولوژی آمریکایی می‌داند که در اختیار همه مردم دنیا قرار گرفته است! و گرنه، فضای اینترنت (به خصوص وبلاگ) یک فضای شخصی است که توسط مؤسسه‌های متفاوتی در اختیار عموم مردم قرار می‌گیرد و تابع قانون هیچ مملکتی هم نیست.
احمد روزبهانی، با اشاره به فعاليت سايت‌‏های اينترنتی گوناگون به ايلنا، اظهار كرد: "سايت‌‏های ممنوعه شناسايی شده‌اند، ‌‏ استفاده غيرمجاز از سايت‌‏ها در حوزه كاری ماست‌ ‏و دستگيری هم داشته‌‏ايم و به مقامات قضايی هم معرفی شده‌‏اند".
خوب از تهدیدهای سنگین جناب رئیس پلیس اینچنین برداشت می‌شود که استفاده غیر مجاز از سایت‌ها، در حوزه کاری پلیس امنیت اخلاقی و مبارزه با مفاسد اجتماعی نیروی انتظامی است! البته جناب رئیس پلیس، خیلی هم پرت و پلا نگفته! چرا که این روزها اساساً استفاده غیر مجاز از هر آنچه به امانت در اختیار نیروی انتظامی است، بزرگترین ویژگی نیروی انتظامی است! استفاده از زور چماق برای چادری کردن خانم‌ها! استفاده از مصونیت حقوقی برای کتک زدن جوانان به جرم جوانی و ...
شاید به همین دلیل است که بعد از سه سال و نیم زندگی خارج از ایران و دیدن برخورد بسیار متفاوت پلیس استرالیا با مردم، هنوز هم اولین احساسم پس از دیدن یک پلیس، احساس انزجار است. زندگی در کشوری آرام و آزاد، به من آموخت که بهتر است از واژه "تنفر" زیاد استفاده نکنم و بسیاری از عبارت‌های "من متنفرم" خودم را با واژه‌‌هایی متین‌تر جایگزین کردم. اما با تمام این تفاسیر و با تمام وجود اعلام می‌کنم که من از نیروی انتظامی ایران متنفرم.

دوم؛ خدایا مواظب خودت باش!
خوب به سلامتی خاتمی هم آمد. اما این که آمدنش بهر چه بود؟ خودش می‌داند و بس! خاتمی وقتی که یازده سال پیش آمد، یازده سال جوان‌تر (و به عبارتی جسورتر) بود و دوران مسند نشینی‌اش هم بلافاصله پس از دوران هاشمی رفسنجانی بود که اگر روشنفکرترین روحانی سیاسی ایران نباشد، یکی از روشنفکرترین‌هاست! به عبارت دیگر بستر برای روندی که به غلط اصلاحات نامیده می‌شد، فراهم بود و یا لااقل فراهم‌تر از دوره کنونی. اما در دوران هشت ساله ریاست جمهوری خاتمی، همه جور شخصیت مثبت در او دیده شد به جز وعده به قول‌هایش. قول‌هایی که پس از روی کار آمدن احمدی‌نژاد کلاً نابود شد و مانند یک مجموعه بزرگ از عقده‌های نافرجام درون جمعیت حامی خاتمی رسوب کرد. حالا این بار پس از 11 سال (و تا زمان انتخابات 12 سال) خاتمی اعلام کرده که خواهد آمد و در اولین ابراز نظرش گفته: "حضورم جا را برای هيچكس تنگ نمی‌‌كند!". یعنی یه چیزی تو مایه‌‌های بفرما زدن به همه مخالفانش!

سوم؛ عباس آقا، "شرع" رو ببر رو چال
خوب چه چیزی بهتر از این که بعد از تعدیل در نابرابرهای موجود در قانون ارث میان زن و مرد، مجلس هفتم در حال برداشتن یک قدم مثبت دیگر است و آن برابری دیه زن و مرد است. هر چند که مخالفان این برابری، طبق معمول سپر شرعیت را مقابل این طرح گرفته‌اند و می‌گویند: "برابری دیه زن و مرد خلاف شرع است"، اما همین که کسانی مثل هاشمی رفسنجانی (این بار دوم است که امروز اسم هاشمی را می‌برم!)، پشتیبان این طرح هستند، جای امیدواری دارد. ضمن این که اگر برابری زن و مرد به عقیده بعضی‌ها خلاف شرع است، آن بعضی‌ها یا شرعشان می‌لنگد و یا شعورشان!

چهارم؛ امان از این خسّت انگلیسی
وین رونی رو می‌شناسید؟ فوتبالیست 23 ساله انگلیسی که عضو باشگاه منچستر یونایتد است. دستمزد هفتگی او برای بازی در باشگاه 90000£ است. یعنی دستمزدی معادل 129150000 تومان در هفته (تعجب نکنید، یکصد و بیست و نه میلیارد و یکصد پنجاه میلیون تومان در هفته). رونی در حال حاضر یک قصر در روستایی واقع در Prestbury در منطقه Cheshire انگلیس دارد به ارزش 4250000£ و یک ملک دیگر در آمریکا و در Port Charlotte, Florida. علاوه بر این، وین رونی قراردادهایی با ارقام سرسام آور با شرکت‌های مختلف دارد. شرکت‌هایی نظیر: Nike, Nokia, Ford, Asda, Coca-Cola و قرارداد در چهار ورژن از Electronic Arts’ FIFA Series (از سال 2005 تا 2008). به همه این‌ها 5000000£ دیگر هم اضافه کنید بابت قرارداد بستن با یک نویسنده، صرفاً برای چاپ خاطرات رونی؛ که البته این رقم جدا از سود ناشی از فروش کتاب است. همه این اعداد نجومی رو اینجا آوردم تا برسم به این نکته:
وین رونی در یک رستوران در شهر منچستر، برای غذایی که 55.6£ صورت حسابش می‌شده است، کوپن تخفیف 50% استفاده کرده و به عبارتی 27.8£ پرداخته است! یعنی با این تخفیف، رقمی معادل یک دقیقه حقوق هفتگی‌اش اندوخته است!

سه‌شنبه، بهمن ۱۵، ۱۳۸۷

شیر بیسکوئیت نمی‌خوای؟

نمی‌دونی چه حال‌گیری عظیمیه، وقتی که اومدی واسه خودت و با خیال راحت در این توالت مردونه‌های بی در و پیکر کارتو می‌کنی، بعد احساس کنی یکی اومده کنارت و اونم دست به کار شد. بیشتر که دقت می‌کنی، رنگ پیراهنش برات آشناتر می‌‍شه یه دفعه متوجه می‌شی که رئیسته!
×××
تازه اگر اینو بدونی، اینو که نمی‌دونی! تمام برنامه روز تعطیلت رو برای دیدن فینال تنیس اوپن استرالیا تنظیم می‌کنی و بعدش، نیم ساعت اولشو نمی‌بینی و یک ساعت آخرش رو هم خوابت می‌بره و بعد از 3 ساعت با گردن درد پا می‌شی که بری سر جات بخوابی!
×××
ولی به جاش این خیلی حال می‌ده که نه فقط یک روز، بلکه تمام هفته رو برای دیدن یک فوتبال زنده که 2 تا 4 بامداد دوشنبه قراره برگزار بشه، برنامه ریزی کنی. اونوقت در هنگام بازی یهو از خواب بپری و ببینی که ساعت سه و 45 دقیقه بامداد دوشنبه است و تو یادت رفته پاشی بازی رو ببینی. کور مال کور مال می‌ری به سمت دم و دستگاه‌های روی میز و انگشت پات می‌خوره به پایه‌ی میز و بعدش اشتباهی کولر رو روشن می‌کنی و بعدش عوضی دستگاه دی وی دی رو تا این که بالاخره با عصبانیت ماهواره رو می‌گیری و می‌بینی که دقیقه 85 بازیه و نتیجه هم صفر صفر! نه هنوز اون قدر جای خوشحالی نداره، چون تیم محبوبت در زمین خودش داره 2 امتیاز مهم رو از دست می‌ده! ولی وقتی حال می‌کنی که می‌بینی بازیکنی که 4 ماه و نیمه برای تیمت گل نزده یهو در دقیقه 89 و 91، دو تا گل می‌زنه و تو از شوق تا صبح هی خواب استیون جرارد و فرناندو تورس رو می‌بینی!
×××
نمی‌دونی چقدر خنده‌داره که ببینی یکی از احمقانه‌ترین فیلم‌هایی که در عمرت دیدی و هیچ جوری هم نمی‌تونی با واقعیت تطابقش بدی، نامزد بیشترین جایزه اسکار می‌شه! یعنی یه جورایی حاضری بری وایسی بغل همون رئیست دو ساعت ایستاده فلان کنی و به جاش مراسم اسکار امسال رو نبینی!
×××
گفتم اسکار یاد یه چیزی افتادم، به نظرم باید یک جایزه به جایزه‌های اسکار اضافه کنند و اسمش رو بذارند، "اسکار بهترین هنرپیشه‌ی در ماشین فاکیده شده" و هر سال هم جایزه رو با پست سفارشی بفرستند در خونه کیت وینسلت که از تایتانیک تا الان ماشینو که می‌بینه آمپرش می‌ره بالا و ...
×××
داشتم فکر می‌کردم به قول گوگوش: اگه می‌شد چی می‌شد، یه جایی پیدا می‌شد، که هم ایران بود و هم نبود! یعنی اون چیزایی که از ایران دوست داری توش بود و اون چیزایی هم که ازش دوست نداری توش نبود! تو همین فکرا بودم که یکی بهم گفت: شیر بیسکوئیت نمی‌خوای؟
×××
من که کلاً از وقتی از ایران اومدم راه خونه‌ام رو گم کردم! ولی در همین گم شدگی هم باز گم شدم! از بس در این چند سال خونه عوض کردم که می‌تونم به خودم لقب مرد عشایری قرن بیست و یکم رو بدم!
×××
نمی‌دونی چه ضد حال خفنیه وقتی که در گرمای تابستون، اتوبوس رو در ایستگاه ببینی و به ساعتت نگاه کنی و به خودت بگی هنوز 2 دقیقه مونده که راه بیفته، ولی با این حال ضمیر ایرانی درونت بهت بگه بدو پسر، یهو دیدی زودتر رفت! و شروع کنی به دویدن با کفش مردونه و پیراهن آستین بلند و شلوار پارچه‌ای و کیفی پر از اسناد و مدارک زندگیت (رجوع شود به همان ضمیر ایرانی)! خوشحالی از این که کمتر 20 متر مونده ولی یه دفعه می‌بینی در اتوبوس بسته شد و راهنمای اتوبوس هم شروع به چشمک زدن کرد و تو موندی و یه ایستگاه متروک و یه پنج سیری عرق بدن و چند تا فحش با صدای بلند و به زبون فارسی نثار راننده نامحترم اتوبوس!
×××
وقتی با تمام وجودت می‌گی Life Sucks و مخاطب حرفت ازت می‌پرسه: اِاِاِ ... دوری چند؟ دلت می‌خواد بهش بگی بابا بده خودم می‌خورم! تو فقط دستت رو از روی زنگ بردار!

یکشنبه، بهمن ۱۳، ۱۳۸۷

در میدان‌ها همیشه حق با ماشینی است که در دایره داخلی میدان در حرکت است

چند وقت پیش از طرف شرکت به دوره آموزشی یک روزه‌ای دعوت شدم به نام Defensive Driving. خوب احتمالاً شما هم مثل من از شنیدن این نام خیلی متوجه آنچه که قرار بود در این دوره آموزش داده بشه، نشدین. اما این دوره آموزشی به قدری مفید و لازم بود که تصمیم گرفتم اینجا هم تا حدی که ممکن است راجع به این دوره بنویسم.

خوب شاید تنها دو دقیقه کافی بود تا متوجه بشم موضوع Defensive Driving چیه! آموزش با یک مقدمه شفاهی آغاز شد و در همان ابتدا، مربی‌ها آمار علل مرگ در استرالیا رو ارائه کردند:


خودکشی: 32.6 درصد، تصادف‌های رانندگی: 25.6 درصد، سقوط از بلندی 12.9 درصد، ...


خوب موضوع تا حدودی روشن شده بود! بعد از ارائه برخی آمار تکان دهنده راجع به خسارت‌های جانی و مالی ناشی از تصادف، یکی از مربی‌ها سوال ساده‌ای از همه شرکت‌کننده‌ها (15 نفر) کرد، مبنی بر این که آخرین بار کی عاج و باد لاستیک‌های ماشینتون رو چک کردین؟ و البته کسی جوابی نداشت! برای روشن‌تر شدن موضوع بد نیست بدانیم که اگر با لاستیک‌های نو در سرعت 100 کیلومتر بر ساعت در سطح خیس حرکت کنیم، 79 درصد سطح لاستیک با سطح جاده در تماس خواهد بود و این درصد برای یک لاستیک کهنه به 11 درصد کاش می‌یابد! یعنی یه جورایی پرواز می‌کنید!


بعد از توضیحات شفاهی، نوبت آموزش‌های عملی فرا رسیده بود. اولین بخش این بود که هر شرکت کننده باید با اتومبیل خود و با سرعت تعیین شده توسط مربی از بین مخروط‌های رانندگی عبور کنه. خوب سرعت آغازین 40 کیلومتر بر ساعت بود و وقتی که راننده به مخروط‌ها می‌رسید، مربی که در فاصله‌ای دور ایستاده بود با اشاره دست نشان می‌داد که راننده باید از سمت چپ مخروط‌ها عبور کند و یا سمت راست. در واقع این یک نوع تمرین بود برای مواقعی که در جاده مانعی به طور ناگهانی مقابل دید راننده ایجاد می‌شود و چون ماشین‌ها پشت سر هم در حال حرکت هستند، امکان ترمز کردن برای راننده نیست و باید با تصمیم گیری به موقع و دست فرمان خوب از مهلکه نجات پیدا کند. هر چند که این تمرین برای ما ایرانی‌ها که عادت به رانندگی در اتوبان‌های کشورمان را داریم، چندان سخت نبود، اما آموختن اینکه حتی 5 کیلومتر در ساعت سریع‌تر رفتن چقدر باعث سختی در این مواقع می‌شود، بسیار مفید بود.


بخش دیگر آموزش مربوط بود به ترمزهای ناگهانی و این که در هر سرعتی، از هنگام ترمز گرفتن چقدر طول می‌کشد تا ماشین به طور کامل بایستد. در مورد این که در هر سرعتی چقدر طول می‌کشد تا ترمز کنید و چقدر طول می‌کشد تا بایستید، قصد آمار دادن ندارم. فقط این را بدانید که خطر تصادف شدید در حالی که با سرعت 80 کیلومتر بر ساعت در حال حرکت هستید، 32 برابر بیشتر از زمانی است که با سرعت 60 کیلومتر در ساعت حرکت می‌کنید.


نکته مهم در مورد ماشین‌های مجهز به سیستم ای بی اس (ANTI-LOCK BRAKING SYSTEM) این است که در مواقع بحرانی تنها باید بر پدال ترمز فشار شدید وارد نمایید و فرمان را بدون چرخاندن، سفت نگه دارید. مطمئن باشید که ماشین در همان مسیر مستقیم از حرکت باز خواهد ایستاد.


مورد دیگر، دیدن اجسام گوناگون در طرفین ماشین است. اول از همه این که همانطور که بین انسان‌ها چپ دست و راست وجود دارد، چپ چشم و راست چشم هم وجود دارد. برای این که بدانید چپ چشم یا راست چشم هستید، مراحل زیر را انجام دهید:


با نوک انگشتان یک دست (مثلاً راست) به جسمی اشاره کنید.


با دست دیگر، ابتدا یکی از چشم‌هایتان را بپوشانید و به جسم نگاه کنید.


سپس با همان دست چشم دیگر را بپوشانید و به جسم نگاه کنید.


در بیش از 99 درصد موارد شخص در یکی از این دو حالت جسم را در امتداد مسیر چشمش می‌بیند و در حالت دیگر دور از مسیر مستقیم نگاهش. اگر چشم راستتان جسم را در مسیر مستقیم می‌بیند راست چشم هستید. اگر چشم چپ اینگونه است چپ چشم هستید و اگر هر دو اینگونه است شما جزو آن دسته بسیار نادر هستید که هر دو چشمشان یکسان است!


نکته دیگر در مورد چشم این است که چشم انسان حداکثر تا سرعت 40~35 کیلومتر بر ساعت قدرت تطبیق دارد. هر سرعتی بیش از این منجر به از دست دادن یک سری تصاویر می‌شود که گهگاه منجر به تصادف‌های منجر به مرگ می‌شود!


آخرین نکته در مورد Drifting است که دو ویدئوی زیر مربوط به همین بخش است. هر چند که ویدئوها چندان گویا نیست، اما در مکانی که ملاحظه می کنید، مخلوطی از آب و گازوئیل روی زمین ریخته شده که باعث سُر خوردن ماشین می‌شود. اگر در این شرایط و یا شرایط مشابه آن، برای کنترل ماشین قصد چرخاندن فرمان و یا گاز دادن برای فرار از صحنه را دارید، بدانید که راه به جایی نخواهید برد! دوباره تنها راه چاره فشردن پدال ترمز توأم با نگه داشتن فرمان ماشین است که باعث می‌شود ماشین به جای چرخیدن، در مسیری مستقیم بایستد.







پانوشت: راستی می‌دانستید که طبق قانون استرالیا اگر در حال عبور از چراغ سبز هستید و ماشینی از چراغ قرمز عبور کند و با شما برخورد کند، ممکن است شما را هم به خاطر رانندگی بی احتیاط جریمه کنند؟

پنجشنبه، بهمن ۰۳، ۱۳۸۷

گیرستون چهارم


اول؛ فردوسی‌پور و خاتمی و اونی که ما بهش می‌گیم جیگر!
خوب اگر اخبار این روزهای ایران رو دنبال کرده باشین، حتماً از سر و صدای دعوای سازمان تربیت بدنی و سازمان صدا و سیما مطلع هستید. فکر می‌کنم در طول هفته گذشته به اندازه یک کتاب هزار صفحه‌ای با فونت 8 مطالبی در حمایت و یا بعضاً در مذمت عادل فردوسی‌پور و برنامه نود توسط وبلاگ نویسان و روزنامه نگاران نوشته شده است! اما اگرشما هنوز از موضوع آگاه نشده‌اید، این ویدئو را ببینید تا سر نخ ماجرا دستتان بیاید.
ماجرا از اینجا آغاز شد که چند هفته قبل سردار عزیزمحمدی، نایب‌رییس فدراسیون فوتبال و رییس سازمان لیگ در برنامه 90 در برابر انتقادات فردوسی‌پور، او را به «پایمال کردن خون شهدا» و استفاده از تریبون رسانه «ملی» برای زیر سؤال بردن عملکرد مسئولان و سیاه‌نمایی متهم کرد. دو هفته بعد نیز نوبت محمد آخوندی، سخنگوی سازمان تربیت بدنی و عضو هیأت مدیره باشگاه پرسپولیس، به جای پاسخگو بودن در مورد هرج و مرج موجود در باشگاه پرسپولیس اتهامات مشابهی را به عادل فردوسی‌پور نسبت داد و او را به سبب استقلال کاری و پیروی نکردن از خواسته‌های سازمان تربیت بدنی، شماتت کرد! درد آخوندی این بود که فردوسی‌پور در پی انتقاد نا به جا از دولت است. کار به جایی کشید که وقتی فردوسی‌پور گفت: "در این شبهای عزیز (اشاره به ماه محرم) راست حرف بزنیم"، آخوندی گفت: "شما با خون شهدا نشستی اونجا." فردوسی‌پور گفت: "به هرحال مردم قضاوت می‌كنند"، آخوندی هم گفت: "همین مردم به این دولت رای دادن!" در جای دیگری از این جدال لفظی، آخوندی (که سنش زیر سی سال است) کنکاش در مسائل مدیریتی فوتبال را خارج از حیطه اختیارات رسانه ملی دانست. فردوسی پور هم تعیین خط مشی برای صدا و سیما را خارج از وظایف و اختیارات سازمان تربیت بدنی دانست.
خلاصه این که یکی می‌گفت: کاشکی خاتمی هم اندازه فردوسی‌پور یه چیزی داشت!

دوم؛ الو من از روزنامه کیهان مزاحمتون می‌شم ... می ‌خواستم بپرسم چرا 22 بهمن نرفتین سر تراس داد بزنین، الله اکبر؟
و اما بخش خبری 20:30 شبکه دو سیما! خودتون
این ویدئو را ببینید و قضاوت کنید که چه مطبوعات آزادی داریم! مطبوعاتی که تیتر اول و بزرگ روزنامه‌هایشان فرمایشی است!
سه روزنامه از سوی برنامه 20:30 مؤاخذه شده‌اند که چرا در 10 روز گذشته (در تاریخ مؤاخذه) تیتر اول روزنامه را به اخبار غزه اختصاص نداده‌اند! هر چند که هر سه روزنامه تیتر اول روز بعدشان را به بحران غزه اختصاص دادند، اما ترسم از این است که چند وقت دیگر به ما گیر بدهند که چرا برای محرم پرچم مشکی به روی کاپوت ماشینت نکشیدی! باور کنین بعید نیست!

سوم؛ صفار جان من برات Bass می‌زنم!
تا صحبت از مطبوعات و آزادی است، این را بگویم که وزارت ارشاد یک پشت دستی علی الحساب به دستان سردار قالیباف و روزنامه‌اش زده است، صرفاً برای جلوگیری از ترویج تهاجم فرهنگی! در روزگاری که جوانان ایرانی بیشتر با آهنگ‌های ساسی مانکن و جیگیلی جیگیلی و درجه سکس حال می‌کنند، وزارت وزین ارشاد امتیاز روزنامه همشهری را برای پنج روز معلق کرد آنهم به دلیل چاپ
یک مصاحبه از داریوش اقبالی!


و چهارم؛ کــــــــــدیه کــــــــــــــــــد!
خوب اگر دقت کرده باشید، فیلم‌ها همه دارای یک
کد طبقه‌بندی هستند که بیننده را از موضوعات و یا تصاویر موجود در فیلم آگاه کنند. اما نکته جالب اینجاست که هر کشوری کد گذاری خاص خودش را دارد! برای روشن‌تر شدن موضوع کد گذاری کشورهای گوناگون بر روی فیلم "ویکی، کریستینا، بارسلونا" را ببینید:


USA: PG-13, Finland: K-11, Singapore: M18, Spain: 13, Switzerland: 12, Sweden: 7, Australia: M, Hong Kong: IIB, Brazil: 12, Ireland: 15A, New Zealand: M, South Africa: 13LS, UK: 12A


برخی از این کدها خیلی مفهوم نیستند. مانند کد کشورهای هنگ کنگ، استرالیا و یا نیوزیلند. (کد M در استرالیا مخفف Mature است.) اما اکثر کدها با عددی که معرف آنهاست، مشخص می‌کنند که از چه سنی به بالا دیدن فیلم‌ها مجاز است. به عبارت دیگر فیلمی که در کشور سوئد یک کودک 7 ساله می‌تواند تماشا کند، در سنگاپور یک جوان که هنوز به 18 سال نرسیده است، بهتر است تماشا نکند. قصدم از نوشتن در مورد این کدها، نقد نیست، چون اطلاعات کافی ندارم. صرفاً خواستم اطلاع رسانی کرده باشم و اگر در استرالیا هستید و مایلید تا بیشتر در مورد این کدها بدانید به اینجا مراجعه کنید.

چهارشنبه، دی ۲۵، ۱۳۸۷

گیرستون سوم

اومدم به روال گیرستون اول و دوم، گیرستون سوم رو بنوسیم که رسیدم به یک لینک در بالاترین، که مدیر عامل جدید پرسپولیس عباس انصاریفر گفته: "آقا امام زمان نسبت به مدیریت در پرسپولیس عنایت دارند!".
خوب عنوان خبر به اندازه کافی خنده‌دار بود که منو جذب کنه! اما موضوع وقتی خنده‌دارتر شد که نظرات دیگران را راجع به این خبر خواندم! خودتون می‌تونین همه کامنت‌ها رو اینجا بخوانین، ولی صرفاً جهت دادن گوشی به دستتان، چند نمونه از نظرها رو بخوانید:

"خداوند مرا ببخشد، یعنی امام زمان پرسپولیسی هستند؟ "
---
"آقا امام زمان دیگه به چی کار دارند؟!"

---
"زبونتو گاز بگیر آقا به همه چی کار دارن :)) "

---
"این بنده خدا با این حرفش تا پایان دولت نهم خودشو بیمه کرد!"

---
"خدا را چه دیدید یهو دیدی وسط مسابقه فوتبال آقا با شورت ورزشی ظهور کرد . باید جلوی ورود خواهران به ورزشگاه ها گرفته بشه ."

---
"اگه دیدید یه توپ که داره اوت می شه یهو گل شد بدونید پس که مهدی هد زده."

---
"مهدی که هد نمیزنه ! ورد میخونه توپ میره تو گل ... اصلا توپ که کاره ای نیست ... توپ هم مطیع خدا و امامه .... نشنیدی یه توپ فوتبال تو دشت کربلا بوده وقتی امام حسین کشته شده زار زار گریه میکرده ؟"
×××
اینجوری شد که دیدم این تک لینک، واقعاً ارزش این رو داره همه گیرستون سوم رو یه جا به نامش سند بزنم!

سه‌شنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۷

خداحافظ خواهر بی دلیل رفتن‌‌ها


در دو سه هفته اخیر هفت فیلم دیدم که یکی دو تا از این فیلم‌ها فوق العاده بودند:

- Vicky Christina Barcelona (8/10)

"نسبیتی از جنس سکس و وودی آلن!"
به نظر من اگر بهترین فیلم وودی آلن نباشد، اقلاً یکی از بهترین‌های اوست! هر چند که موضوع جسورانه فیلم، انتقاد خیلی از بینندگان را در پی داشته است، اما اگر منتقدانی مانند
سحر طلوعی فیلم‌های پیشین وودی آلن را ببینند، شاید راحت تر با داستان این فیلم کنار بیایند. فیلم‌های نظیر "همه آنچه که همیشه در مورد سکس می‌خواستی بدانی ولی شرمت آمد که بپرسی!".
اما اگر شروع و پایان فیلم را یک بار دیگر نگاه کنیم، متوجه عدم قضاوت وودی آلن در مورد موضوع انتخابی‌اش می‌شویم که با ظرافت خاصی در پس توضیحات انتهای فیلم گنجانده شده است. انتخاب لوکیشن و بازی زیبای په‌نه‌لوپه کروز از موارد تحسین برانگیز این فیلم است.

- Slumdog Millionaire (8/10)


"تمام راز سفر، فقط خواب یک ستاره بود!" – سید علی صالحی
این فیلم انگلیسی/آمریکایی که درباره یک مسابقه علمی (قمار علمی) است، از آن دسته فیلم‌هاییست که اگر خوش شانس باشید و 10 دقیقه آخرش را نبینید، فیلم بسیار زیبایی خواهد بود! فیلم با ظرافت خاصی مشکلات یک پسر فقیر هندی را در غالب یک مسابقه علمی تلویزیونی به تصویر می‌کشد و هر سوال مطروحه در این مسابقه، یک بخش از زندگی سخت و پر مشقت پسرک را به یادش می‌آورد. اما در نهایت و در چند دقیقه پایانی فیلم، همه بدبختی‌ها به خوشبختی تبدیل می‌شود و با یک رقص و آهنگ هندی هم فیلم به پایان می‌رسد! انگار هر فیلمی که در هند ساخته می‌شود باید یک رقص دسته جمعی و یک پایان خوش ضمیمه‌اش باشد تا مجوز ساخت بگیرد!
- I've Loved You So Long (10/10)


"دوستتان دارم ای سادگان صبور، ای سادگان صبور" – سید علی صالحی
برای نوشتن در مورد این فیلم اینگونه شروع می‌کنم:
حدوداً 4 سال است که هر فیلمی را که دیده‌ام ثبت کرده‌ام و به آن نمره هم داده‌ام. در این چهار سال
444 فیلم خارجی و 158 فیلم ایرانی را دیده‌ام. معتقد هستم اکثر فیلم‌های ایرانی به دلیل محدودیت‌های موجود در سینمای ایران قابل مقایسه با فیلم خارجی نیستند. از بین 158 فیلم ایرانی فقط به دو فیلم 10 از 10 داده‌ام. "کاغذ بی خط" و "شب‌های روشن". در بین فیلم‌های خارجی هم از 444 فیلم مذکور، 6 فیلم را 10 از 10 داده‌ام. "پاپیون"، "نیش"، "سفید"، "پلهای مدیسن کانتی"، "گرسنگی" و همین فیلم "تو را خیلی وقت است که دوست داشته‌ام".
به نظرم این فیلم با بازی خیره کننده "کریستن اسکات توماس" و "السا زیلبرستین" از نوادر سینماست! فیلنامه و فضای فیلم هم بسیار تأثیر گذار است. دو هنرپیشه زن این فیلم، به خصوص بازیگر نقش "لی‌آ"، با فیزیک صورتش، حالت شادی، غم، اضطراب، محبت و صبوری را در لحظه لحظه فیلم به بیننده منتقل می‌کند؛ به طوریکه تنها چند دقیقه پس از شروع فیلم، این حس به تماشاگر القا می‌شود که یکی از نزدیکانش در این فیلم بازی می‌کند و نه یک هنرپیشه! من که پس از چند دقیقه از شروع فیلم حس می‌کردم حالت‌‌های صورت السا زیلبرستین را سالهاست می‌شناسم.

- Changeling (7/10)

"از هنر جان مالکوویچ تا افتضاح انجلینا جولی"
یک داستان واقعی که خوب وقتی بدانیم آن را کلینت ایستوود جلوی دوربین آورده، انتظار یک فیلم معمولی را نخواهیم داشت. فیلم بسیار گیراست، هر چند که بازی بی حس انجلینا جولی، بزرگترین ضعف این فیلم است. اما داستان فیلم، بیننده را تا پایان به دنبال خود می‌کشاند. "جان مالکوویچ" هم در این فیلم یک یادگاری زیبای دیگر از خودش بر جای گذاشته و با بازی تحسین برانگیزش تاحدودی سبب فراموشی ضعف بارز انجلینا جولی در این فیلم می‌شود.
- Doubt (7/10)

"شک دارم به ترانه‌ای که همزمان زندانی و زندانبان زمزمه می‌کنند!" – حسین پناهی
یک فیلم در حد و اندازه‌های معمولی که با بازی زیبای مریل استریپ و یک بازیگر جوان به نام "امی ادمز" کمی فراتر از معمولی به نظر می‌آید! فیلمی در مورد این که در هر دسته‌ای از انسان‌ها همه جور آدمی پیدا می‌شود. حتی میان مذهبی‌هایی که خود را مبرا از همه بدی‌ها نشان می‌دهند. فضای سرد فیلم و چهره‌‌های پوشیده زنان، چراغ سبزی است برای نمایش این فیلم در سیمای ایران. البته اگر دیالوگ‌های آن را در حین دوبله عوض کنند!


- The Curious Case of Benjamin Button (5/10)

"چون قافیه تنگ آید، شاعر به جفنگ آید!"
اگر اهل کارتون هستید و یا از عشاق سینه چاک پادشاه حلقه‌ها و هری پاتر، حتماً این ملغمه عشقی را که تنها و تنها به لطف تکنولوژی و گریم قابل دیدن است، ببینید! برد پیت که مثل همسرش جز قیافه دوست داشتنی چیزی برای ارائه ندارد؛ این بار آن قیافه را هم در نیمی از فیلم ندارد! یک موضوع کاملاً تخیلی با بازی بسیار سطح پائین برد پیت، دست به دست هم دادند که حتی بازی خوب کیت بلنچت و سابقه کارگردانی دیوید فینچ هم نتواند نظر مرا در مورد این فیلم جلب کند! اما برای این که از حق نگذرم، باید اذعان کنم اسکار بهترین گریم امسال، تنها حق این فیلم احمقانه است!


- Gran Torino (7/10)

"قیصرکجایی که داش فرمونتو کشتن!"
باید اعتراف کنم که قبل از دیدن فیلم، خیلی تلاش کردم تا معنی فارسی عنوان فیلم رو بفهمم و البته نفهمیدم! عنوان فیلم، برگرفته از یک مدل اتومبیل فورد اسپرت سال 1972 است که هنوز مثل روزهای اولش تمیز و سالم مانده. فیلم هم با محوریت صاحب این ماشین شکل گرفته که یک مرد خشن، سخت‌گیر و بد اخلاق است. مردی از آخرین نسل بازمانده‌های جنگ آمریکا با کره. او از افزایش جمعیت مهاجران در محله‌اش ناخشنود است و به همین دلیل رفتار خوبی با آن‌ها ندارد، تا اینکه ...
من که قرار نیست داستان فیلم رو بگم! فقط می‌خوام بگم که این فیلمی کلینت ایست وود در 78 سالگی ساخت و در آن بازی کرد، همان فیلمی است که مسعود کیمیایی سی سال است که می‌خواهد بسازتش و نتوانسته!
فیلم "گرن تورینو" فیلم خوبیه ولی اولاً خیلی مردونه است و بعد هم به نظرم در حد و اندازه‌های کلینت ایست وود نیست!

دوشنبه، دی ۲۳، ۱۳۸۷

Wake Up


Please read carefully:

The official statistics of Iranian Government shows 213,255 Iranian people have been killed during the imposed war against Iraq from 22 September 1980 to 20 August 1988 (including 2,906 children and 32,275 students).

During the war, Iraq was regarded by the West (and specifically the United States) as a counterbalance to post-revolutionary Iran.

Soviet Union (Currently known as Russia), USA, UK, Israel, France, Italy, Singapore, Saudi Arabia, Egypt, Kuwait and Jordan supported Iraqi government to kill more than 213,000 Iranians including 72,629 people under 19. They have supported Iraq's government to use chemical weapons (such as mustard gas) against Iranian troops.

More than 335,000 Iranians suffered from disabilities as a result of the war and most of 40,000 Iranian prisoners of war have been killed and never return to their country.

The war cost $1,000,000,000,000 USD for Iran. Yes! One thousands billion dollars!

There are still 24,000 square kilometre lands in Iran which contaminated with land mine! The area is bigger than 90 countries around the world, including Israel!

~~~

Now you tell me, what you expect from UN, western or Arab countries about Gaza Massacre, with about 900 victims during the last 16 days? Ha?

چهارشنبه، دی ۱۸، ۱۳۸۷

هروله

مارکوپولو رو یادتون میاد؟ با دوبله دلنشین امیر زند؟ حالا این داستان پرشین‌پولو رو با قلم خود پرشین‌پولو بخوانید:
پرشین‌پولو یک شنبه صبح وقتی خانه را به قصد خرید ترک کرد، نمی دانست که در غیاب او چه آشی برایش پخته خواهد شد. وقتی پرشین‌پولو به خانه بازگشت، فهمید که هانیه‌پولو بادبان‌های کشتی رو برافراشته تا از خاور دور دنیا به باختر دور دنیا سفر کنند و به دیدن عسل‌پولو و کاوه‌پولو برن.
به این ترتیب داستان پرشین‌پولو شکل گرفت. وقتی این دو مسافر نه چندان کوچولو به باختر دور (ونکوور) رسیدند، ناگهان تا زانو در برف فرو رفتند!




(اونایی که کارتون مارکوپولو رو یادشون میاد، حتماً این رو هم یادشون میاد که یهو وسط کارتون، مستند نشون می‌داد)
حالا اینجا مستند می‌شه:
نمایی پانوراما از ونکوور غربی که به همّت و هنر بزرگمرد عزیز، کاوه‌پولو در سرمای خوار مادر سوز باختر دور ثبت شده است.



نمایی از آفتاب کم رمق روزهای سرد ونکوور در خلیج اسپانیایی‌ها


Totem Poles
مجسمه‌هایی با فرهنگ بومی که از چوب درختان پیر ساخته می‌شوند و یکی از سمبل‌های کانادا هستند.

نمایی از مرکز شهر ونکوور که توسط عسل‌پولو شکار شده است.

دو نفر از چند صد نفر دیوونه‌ای که بنا به یک رسم عجیب در روز اول ژانویه و در دمای نزدیک به صفر درجه، آب‌تنی کرده‌اند.

بازگشت به کارتون:
پرشین‌پولو و همراهانش تنها به دیدن ونکوور غنائت نکردند. آنها رو به جنوب به راه افتادند و وقتی از حرکت باز ایستادند، خود را در هیاهوی شهر پر زرق و برقی به نام لاس وگاس یافتند. برای پرشین‌پولو درک معنی بخش اول نام این شهر چندان سخت نبود، چرا که همه در این شهر با هم لاس می‌زدند. البته پرشین‌پولو معنی بخش دوم رو هم در یک نیمه شب سرد فهمید، اما ترجیح داد به کسی نگوید!

اینجا دوباره مستند شد:
نمایی از لاس وگاس


نمایی از ورودی هتل‌‌ پاریس


برج ایفل در لاس وگاس!


گل سرخ در جا تخم مرغی!


نمای پشت میله از رقص فواره‌ها!


سقف هتل بلاجیو!


ونیز مصنوعی!




عروس و دوماد لای جمعیتی که اکثراً به زبانی به نام فارسی صحبت می‌کردند!


بدون شرح!


و البته لاس وگاس در عین بهشت بودن برای بزرگسالان، برای بچه‌ها جهنم است!


و گوشه‌ای از قسمت وگاس شهر که البته نصیب ما نشد!




دوباره کارتون:
پرشین‌پولو بعد از آن از دو همراه باختر دوریش جدا شد و به همراه هانیه‌پولو به تایوان رفت.

دوباره مستند:
همه کشورهای آسیای جنوب شرقی از این خونه نوک تیزها دارند!



وسیله‌ای که در گذشته با آن پارچه را می‌کوبیدند!



این هم وسیله‌ای که با آن برگ چای را پودر می‌کردند.



یک نوع غذای محلی تایوان که هنوز هم اثرات داغی بیش از اندازه‌اش بر زبان پرشین‌پولو مشهود است!



و این هم یک سبد غذای محلی!

و البته تایوان خیلی دیدنی نبود.

جمعه، آذر ۲۹، ۱۳۸۷

درود و صد درود بر ژنرال
ژنرال! درد بلایمان بخورد بر سر دشمنانت. از قضا این روزها هم دردمندیم و هم بلا دیده! پس خوش باش که دشمنانت را لت و پار خواهیم کرد!
ژنرال از مکتب خانه و اکابر آغاز می‌کنیم که الحق و والانصاف، همشیره‌مان را نموده است! لاکردار از ایدز هم بد‌تر است! این ایدز مادر مرده اقلاً ترتیبت را که داد، بعد جانت را هم می‌گیرد و خلاص! لاکن این اکابر از همان اول ترتیبت را می‌دهد و باز ترتیبت را می‌دهد و همچنین مسلسل! القصه، غرض از نگاشتن در باب اکابر این بود که بشارتت بدهیم که این بار ما ترتیب این بزمجه را دادیم و ماتحتش را فِرم نمودیم!
ژنرال از گسترش ابعادمان هم برایت می‌خواهیم بنویسیم. چند روزی است مثال این موج نویی‌ها خودمان را مچل چهار تکه آهن پاره کرده‌ایم و از یکی‌شان بالا می‌رویم و آن یکی را خودمان بالا می‌بریم که شکم یک تکه‌مان را هشت تکه کنیم! فوتبال را هم دوباره ردیفش کرده‌ایم و مؤکداً اعلام می‌کنیم که یک دقیقه فوتبال به سه روز آهن پاره بالا و پائین بردن می ‌ارزد!
ژنرال! نمی‌دانیم کِی این فرمایشات ما را می‌خوانی. اما گفتیم باز بشارتت بدهیم که انگاری آیه نازل شده است که دو شبانه روز در طیاره حبس بمانیم تا از گرمای جان گداز استرالیا به سرمای استخوان سوز زمستان کانادا برویم! تازه کجای کاری؟ این آغاز برنامه 12 روزه و مارکوپولویی ماست! برنامه این است که به محض رسیدن به آن سرمای سگ سوز! دوباره شال و کلاه کنیم و برویم به یک آبادی در میان بیابان‌های نوادا، صرفاً برای اشرفی از کف دادن! اشرفی‌هایمان که ته کشید، دوباره همه این مسیر بر می‌گردیم و دو روز در طیاره حبس می‌شویم تا برسیم به بلاد خودمان! اگر طیاره در آسمان نترکد، نیم روز به بلاد خودمان خواهیم رسید و بامداد فردایش باید برویم کرکره بلدیه را بکشیم بالا!
این را در گوشت می‌گوییم که بین خودمان بماند. اوسّایمان در بلدیه من باب اصول مدیریتی، خواست با ما دو کلمه خوش و بش کند که پرسید: "برنامه‌ات برای میلاد یگانه منجی مسیحیان عالم چیست؟" ما هم هیجان زده هر آنچه اینجا نوشتیم، آن جا هم بیان نمودیم، که در نهایت جناب اوسّا عرض کردند: "به شما پیشنهاد می‌کنم در "مسابقه شگفت انگیز" شرکت کنید!"
ژنرال! تو را به خدا قسم می‌دهیم که به این برنامه نخندی! چرا که رد پای سلطان بانو و یار غارش در همه جای این برنامه ریزی دیده می‌شود!
ژنرال! می‌دانیم که تو هم در دنیای سیاست، مثل ما، سرت به ...ت پنالتی می‌زند، اما دوست داریم بدانیم نظرت در مورد گردن کلفتی‌‌ هاله در مقابل آن مردک جود را. اسمش چی بود؟ همان "توی بوی"
کارلای لخت و پتی را می‌گوییم! آهان سارکوزی! لابد می‌دانی که جناب "توی بوی" گفته بود: "من با هاله دست نمی‌دهم!". بعد هاله هم که کلاً سرش درد می‌کند برای گنده ...ی، فل فور گفته بود: "هیچ کس در ایران به شما دست نمی‌دهد!". البته پر بیراه نگفته بود ها! ولی از ما که پنهان نیست، از شما پنهان، ما خیلی‌‌ها را می‌شناسیم که حاضرند چیزهای دیگرشان را به این مردک "توی بوی" بدهند، که کارلای لخت و پتی را ببینند (رجل) و یا به پاریس مهاجرت کنند (نسوان)!
ژنرال! نامه‌مان تمام نشد ولی دواتمان ته کشید! فلذا مثل همیشه تأکید می‌کنیم که دست بوسمانی!
سایه‌مان بر سرت مستندام


سه‌شنبه، آذر ۱۲، ۱۳۸۷

حلوای کریسمس

ماجرا از اینجا شروع شد که در جلسه گروه، مدیر گروه اعلام کرد که امسال هم مثل پارسال مسابقه کیک پزی داریم. مسابقه‌ای که به خاطر کریسمس و به صورت خیریه برگزار خواهد شد. خوب برای من که الان سال‌هاست برای دیدن شصت پام باید کلی تلاش کنم، تجسم کیک خوری هم گریه شوق به همراه داشت!
غرق این تفکرات بودم و در پس رؤیاهام، صدای خنده همکارانم، مثل موسیقی متن یک فیلم هپی اندینگ بود! اما این خوش خیالی خیلی دوام نداشت چرا که مدیر گروه با همون لحن آرام و اعصاب خورد کنش ادامه داد: "که گروه ما به عنوان بانی این مسابقه باید حضور فعالی داشته باشه. بنابراین همه ما باید یک نوع شیرینی مرتبط با کریسمس بپزیم و بیاریم!" در حالی که هنوز گیج ضربات مهلک آقای مدیر بودم، پیش خود گفتم: "ایول از همایون خواهش می‌کنم یه کیک مشتی درست کنه و .... دقیقاً در همون لحظات آقای مدیر اعصاب خورد کن ادامه داد: "و البته لطفاً تقلب هم نکنین!"
خلاصه چند روزی مردد بودم که چی کار کنم؟ من تنها چیز شیرینی که توی عمرم درست کرده بودم حلوا بود که اون هم یا می‌سوخت یا رنگ حلوا ارده در می‌اومد! از اون گذشته، کیک و شیرینی کریسمس کجا و حلوای سر قبر مرده کجا؟ ولی آخرش تصمیم کبری رو گرفتم و پیش خودم گفتم: حالا لزومی نداره که اینا بدونن کاربرد حلوا چیه؟
اینجوری بود که بنده افتادم در پی علوم حلوا پزی! یه جا نوشته بود اول آرد رو تفتش بده و بعدش روغن بریز! یکی گفته بود آخرش یه موز بنداز رو حلوا و بمال روش که حلوا بچسبه دور موز! از اون طرف مادر زن جان هم سفارش‌های لازم رو از راه دور می‌کرد و می‌گفت: اگه با آرد سنگک درستش کنی خوب می‌شه! بعد که من می‌گفتم بابا اینجا آرد سنگک پیدا نمی‌شه، می‌گفت: خوب با آرد گندم معمولی هم باید خوب بشه. دوباره چند تا راهنمایی می‌کرد و آخرش می‌گفت: ولی می‌دونی پرشین جان اگر با آرد سنگک درستش می‌کردی خیلی خوب می‌شد!
مسابقه قرار بود روز سه‌شنبه برگزار بشه. یکشنبه شب گفتم یه دور تمرینی درست کنم ببینیم چی از آب در میاد! از شما چه پنهون دو ساعت داشتم آرد و روغن رو روی شعله ملایم هم می‌زدم تا رنگ آرد عوض بشه (بنا به پیشنهاد کتب گوناگون!)
دردسرتون نمی‌دم! آخرش که حلوا رو درست کردم، دیدم شده رنگ مربای هویج! یعنی روحیه دیگه نمونده بود برام! یه ذره خوردمش و دیدم به قول سعدی اگر چه بد هیبته ولی خوش خوراکه! از طرفی حوصله بساط آرد هم زدن هم دیگه نداشتم! واسه همین دوباره یه تصمیم کبری گرفتم و گفتم همینو می‌برم! کی به کیه!
روز مسابقه وقتی وارد محوطه گروه خودمون شدم، رنگ به روم نموند! ملت کیک و شیرینی آورده بودند، چه کیک و شیرینی‌ای!






دوباره یه نگاه به بشقاب حلوای خودم انداختم و پیش خودم گفتم: گل پسر تو رو چه به این کارا؟ ولی باز دوباره دلم نیومد! شده بودم مثل این تیم‌های ایرانی که میرن المپیک و بوکسورمون بی دستکش می‌ره و دونده‌مون بدون کفش!
خلاصه به یاد اون جوک معروف که می‌گه "این که شد باسلق، اصلاً خودم می‌خورمش!"، یه ذره پودر نارگیل و چند تا برش موز روی حلوای گذاشتم و با رمز یا زهرا رفتم تو رینگ!

حدوداً 20 نفر شرکت کرده بودند و مسابقه هم در سه بخش برگزار می‌شد: کیک، بیسکوئیت و سایر شیرینی‌ها.
طبیعتاً حلوای کریسمس من نه از دسته کیک بود و نه از دسته بیسکوئیت! از شانس بد من هم بیشتر شرکت کننده‌ها در گروه سایر شیرینی‌ها قرار گرفته بودند! اما از شانس خوب من، دو داوری که از یکی از گلوریا جینز اومده بود و اون یکی از اسپرسو اینجین ظاهراً از حلوای کریسمس خوششون اومده بود! چرا که در پایان حلوای کم ادعای بنده در رتبه سوم قرار گرفت! حالا نمی‌دونم دعاهای مادر زن جان منجر به کسب این افتخار شد یا اون جوک باسلق! اما هر چی که هست، اگر آرد سنگک بود بهتر می‌شد!