دوشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۹۰

ببخشید که مُرد

در پی به رگبار بسته شدن گروهی از مردم غیر نظامی افغانستان توسط یک سرباز آمریکایی که منجر به کشته شدن 16 نفر و زخمی شدن 5 نفر افغانی (اکثراً زن و بچه) گشت، باراک اوباما با حامد کرزای تماس گرفت و اعلام کرد که این حادثه را به سرعت پیگیری می‌کند!

حالا من چند تا سوال دارم:

اول؛ اگر جای آمریکا و افغانستان در این خبر عوض می‌شد، اصولاً آمریکا به حامد کرزای حق و وقت می‌داد اظهار نظر می‌داد؟ یا این‌که سربازان گمنام باراک اوباما خواهر و مادر افغان‌ها را فی‌الفور پشت و رو می‌کردن؟

دوم؛ وقتی یک نفر با اسلحه به گروهی مردم بی‌دفاع حمله کنه و 21 نفر رو کشته و زخمی کنه، دیگه چی‌رو باید بررسی کرد؟ آیا توجیهی برای این جنایت وجود داره؟

سوم؛ این خبر رو امروز صبح از تلویزیون استرالیا شنیدم، اما به چه نحوی؟ خبر این بود که پس از شورش و ناآرامی ناشی از عملی که افغان‌ها آن را اهانت به قرآن می‌دانستند، حادثه‌ای (!!!!) دیگر باعث شد تا بار دیگر مردم افغانستان در قندهار دست به تظاهرات علیه نیروهای متفقین به رهبری آمریکا بزنند! البته بعد از اعلام اوباش‌گری افغان‌ها در متن خبر اعلام شد که یه سرباز آمریکایی اتفاقی 16 نفر رو کشته! آخی!!!!!! بمیرم الهی که تو اینقدر مظلوم واقع شدی سرباز گمنام باراک اینا!

چهارم؛ اعلام شده که جنابعالی پس از این حادثه با حامد کرزای تماس گرفته‌اید و ابراز همدردی فرموده‌اید. واقعاً چه انسان رئوفی هستید شما. داشتم فکر می‌کردم که کاشکی بعد از فرو رفتن آن دو هواپیما در آسمانخراش‌‌های نیویورک، یک انسان رئوف هم در افغانستان پیدا می‌شد که گوشی تلفن را بردارد و پای تلفن بگوید، ببخشید که هواپیمای دزدیده شده‌ی شما را انداختیم توی آسمانخراش‌هایتان! اینطوری دیگر نیازی نبود شما قدم رنجه فرمایید و این همه راه رابرای دیدن اسامه اینا با بمب‌افکن و تانک و آرپی‌جی به پاتوق یکی دو دهه‌ی اخیر خود (خاورمیانه) بیایید. حالا سوالم این‌است که آیا یک تلفن برای 11 سپتمبر کافی بود یا نامه هم باید می‌نوشتند؟

پنجم؛ باراک عزیز! دولت (قبلی) شما به بهانه‌ی ماجرای 11 سپتمبر 2001 حمله کرد به افغانستان برای گرفتن بن لادن. بعد از 10 سال کشتن و غارت کردن، که طبق آمار رسمی منجر به کشته شدن نزدیک به نود هزار نفر افغانی (در مقابل کشته شدن کمتر از چهار هزار نفر از نیروهای متفقین) شد، پارسال دولت شما اعلام کرد که بن لادن رو در پاکستان (!!!!!!!) پیدا کرده و در جا هم او را کشته! چه رمانتیک!
 توی پرانتز: And Justice for all!!

همه‌ی این مقدمه را نوشتم تا برسم به سوال پنجم وآخرم: بن لادن رو که شبانه کشتین و انداختین به آب و درست مثل ا.ن ادعا می‌کنین سندش هم موجوده! پس شما الان تو خاک افغانستان دقیقاً چه گُهی می‌خورین؟

سه‌شنبه، اسفند ۱۶، ۱۳۹۰

روزهای ترانه و اندوه، چه عنوان با مسمّایی

با صدای باران چشم‌هایم را باز می‌کنم. مثل هر روز و به عادتی که نمی‌دانم کی ترکش خواهم کرد، به سمت دیگر تخت می‌غلتم تا صبحم را با دیدن رویش آغاز کنم ... اما تصویری جز آن سه‌شنبه‌ی لعنتی را نمی‌بینم.

ساعتی بعد، از خانه بیرون می‌روم. باران قطع شده است و من قدم قدم به سمت ایستگاهِ هر روزِ اتوبوس‌های زرد مستطیلی می‌روم که همانند وانت‌های حوالی میدان شوش تهران، کارگران را بار می‌زنند و به مرکز شهر می‌برند.

توی راه طبق معمول روزهای بارانی، وقتی از مقابل خانه‌ی پلاک 189 می‌گذرم، گام‌هایم را کوتاه‌تر می‌کنم تا پشت سرم، سطح خیس و لغزنده‌ی ورودی آن خانه را نشانه نرود.

به حوالی ایستگاه هر روز اتوبوس‌های زرد مستطیلی، دختری که هر روز می‌بینمش، از ماشین خود پیاده می‌شود و چند گام جلوتر از من به سمت ایستگاه می‌رود. می‌دانم که دوباره بساط آرایشگریش را در اتوبوس پهن خواهد کرد و با هر تکان اتوبوس زیر لب غر و لند خواهد کرد که یعنی مگر نمی‌بینی خودم را بزک می‌کنم؟

اتوبوس 201 درست بعد از رسیدن من به ایستگاه، سر می‌رسد و کارگران میدان شوش در نهایت آرامش به سمت اتوبوس می‌روند اما رقابتی نهان برای زودتر سوار شدن بین‌شان است که جای دلخواه خود را در اتوبوس به دست آورند. من نیز به دنبال همه به عنوان آخرین کارگر میدان شوش وارد وانت (اتوبوس زرد مستطیلی) می‌شوم و در حالی که اتوبوس راه افتاده است، تلو تلو خوران به سمت انتهای اتوبوس می‌روم. تقریباً تمام صندلی‌های دو نفره‌ی اتوبوس با تک سرنشین‌هایی که انگار از هم متنفرند، اشغال شده است. چند ردیف مانده به آخر اتوبوس چشمم به دخترکی دیگر می‌افتد که مطمئناً اگر 10 سال جوانتر بودم و مجرد، کنارش می‌نشستم! از کنار آن دخترک که ناخودآگاه به یادم می‌آورد "درک زیبایی درکی زیباست"، می‌گذرم و تنها دو-صندلی اشغال نشده‌ی اتوبوس را از آن خود می‌کنم.

هنوز به ایستگاه بعدی نرسیده‌ایم که صدای زیپ کیف دخترک هر روزِ ایستگاهِ هر روز، گواهی می‌دهد که تا لحظاتی دیگر آمیخته‌ای از ژلاتین و فلس ماهی و رنگ روغنی قرمز بر لبان بی حال وی خواهد نشست.

"بهرام پائیز" در گوشم "غم تنهایی" فریدون فروغی را بازخوانی می‌کند و در حال گوش دادن به وی مشغول قضاوت کردن در مورد کارمندان (کارگران میدان شوش) دور و بر خودم هستم. در واقع این کاری‌ست که اکثر مسافران در طول سفر کوتاه و ملال‌آور خود انجام می‌دهند. به محض این که اتوبوس از حرکت باز می‌ایستد، مسافران به ماشین کنار اتوبوس سرک می‌کشند، بی‌آنکه هدفی داشته باشند درست مثل من.

کم کم غرق در افکار خود می‌شوم که چرا هر روز مثل یک برده به کاری می‌پردازم که حتی سر سوزنی به آن علاقه ندارم. اما درست در همان لحظات انقلاب درونی، اس‌ام‌اسی می‌آید که حاوی گزارش شماره‌ی حسابم است و به یادم می‌آورد که حتی اگر یک روز به بردگی تن ندهم، قسط خانه‌ام عقب می‌افتد!

سه‌شنبه، آذر ۲۲، ۱۳۹۰

ببخشید هواپیمامون افتاده تو حیاط‌تون، می‍شه در رو وا کنین، بیام ورش دارم؟

آقای پرزیدنت باور کن درخواست خنده‌داری بود! درست مثل پسر بچه‌ای که توپش را از روی عمد به سمت خانه‌ی همسایه‌ی بد اخلاقشان پرتاب کرده و از شانس بدش توپش افتاده در حیاط همسایه! بعد با قیافه‌ای حق به جانب از آن ور دیوار فریاد بزند: می‌شه توپ منو پس بدین!
نه باراک! این جوری نمی‌شه! یعنی هر جوری که بشه، این جوری نمی‌شه! یادت میاد ناو جنگی وینسن روز 12 تیر 1367 هواپیمای مسافربری ایران ایر رو که  از بندر عباس به دوبی می‌رفت، روی آب‌های ایران زد و 290 نفر انسان بی‌گناه رو کشت؟ جناب اوباما 65 نفر از آن‌ها کودک بودند. یادت میاد؟ دولت ایران (که برای تو منفور است و هم برای من)، 8 سال در دادگاه جنگید (نه برای احقاق حق فنا شده‌ی کشته شدگان) تا دولت تو را محکوم کند و کرد. ولی هم تو می‌دانی و هم من که دولت تو که پس از جنگ جهانی دوم گنده لات دنیا شده، نه 62 میلیون دلار غرامت رو داده و نه از ایران معذرت خواهی کرده. باراکی جان، دارم از اصل مطلب دور می‌شم، ولی می‌دونم که یادت میاد. من اون موقع ده سالم بود، ولی 23 ساله که اون روز جلوی چشممه. تو که 27 ساله بودی و تو عالم سیاست. مگه می‌شه یادت بره؟
باراک! واقعاً امیدوارم که دولت منفور ایران، هواپیمای تجسسی شما بهتون برنگردونه.
راستی از خودت پرسیدی که دولت ایران چطوری کنترل اون هواپیما رو، روی هوا به دست خودش گرفته و سالم به زمین رسونده؟
دولت شما که هواپیمای مسافربری ایران رو، روی آب‌های ایران برنتابید، چطور انتظار داره که دولت ایران هواپیمای جاسوسی شما رو دو دستی تقدیم کنه؟ به اینا تو کشور ما می‌گن غنیمت جنگی!
راستی یه وقت فکر نکنی من تنه‌ام خورده به تنه‌ی رئیس جمهور منصوب ایران و زده به سرم نشستم برات نامه نوشتم! نه! ولی حالا که دارم می‌نویسم می‌خواستم ازت بپرسم که چطوریه که ارتش شما سه سوته ریختن تو عراق و افغانستان و لیبی، ولی نوبت سوریه که رسید، شروع کردین به سوت زدن و روتون رو کردین یه طرف دیگه؟ ها؟ چی؟ آخه سوریه به اندازه‌ی عراق و لیبی نفت نداره؟ به اندازه‌ی افغانستان منابع فلزی نداره؟ خوب نداشته باشه! آهان برای دولت شما نفع نداره!

تا یادم نرفته اینم بنویسم که شنیدم زیر آب برنامه‌ی پارازیت رو دولت شما زده، چون که در آخرین برنامه‌اش شخصیت بد هفته رو پلیس آمریکا اعلام کرده که به صورت دانشجویان معترضِ آرام، اسپری فلفل پاشیده. بابا آزادی بیان! بابا کشورِ "و عدالت برای همه"! جیگرتو گاز گاز!

چهارشنبه، آبان ۱۸، ۱۳۹۰

حلوای انگشت‌پیچ شیث الاسلام

درود بر ژنرال!

بی مقدمه از احوالاتمان برایت می‌نالیم و شکوه می‌کنیم از آن سه‌چهارم مرغی که دیشب در عرض ربع ساعتی هپلی هپو کردیم و تا صبح خواب‌های هشت الهفت دیدیم! انصافاً یک وجب روغن در ما تخت مرغ بینوا فرو کرده بودند! حالا نمی‌دانیم این روغنِ در ماتحت، صرفاً برای راحت الحلقوم نمودن مرغک بینوا بوده یا از ترس بلایی بود که چندی پیش در بلاد رشت برسر شیث الاسلام خون‌قرمز آمده بود!

ژنرال از شیخ الاسلام شیث الرضوان سخن گفتیم و به یاد آوردیم که ما هم باید همرنگ جماعت شویم و بیانیه‌ای صادر کنیم! فلذا از فرصت استفاده می‌کنیم و بیانیه‌مان را همین جا اعلام می‌داریم:

×××

"آقای محمد نصرتی از شما بعید بود! حالا درست که شما کرجی هستید و در همسایگی قزوین و شیث هم مازنی است و ...! ولی محمد جان این‌ها همه محصول آن جوک‌های بی‌تربیتی‌ایست که حتی مش قاسم هم می‌داند کار انگلیسی‌هاست! حالا گیریم که ویرَت گرفته بود که یکی را آن وسط انگشت کنی (اینجا صدا و سیما نیست که از به کار بردن لغت انگشت کردن وحشت داشته باشیم)، ولی آخر چرا شیثِ گنده‌ی پشمالو را؟ محمد آقا توی اون سلیقه‌ات!

آقای شیث رضایی از شما هم بعید بود! البته بعید نبود که انگشت کننده باشی، ولی بعید بود که شما انگشت شونده باشی! اصلاً گیریم که ادعایت درست باشد که روی گل دوم رفته بودی دوستانت قلقلک بدهی! ولی مرد حسابی اقلاً ما تحتت را با یک دست می‌پوشاندی! حالا خوبه که همان نیم ساعت قبلش، درت را گذاشته بودند!

دلبندان من! شما که می‌دانید در مملکت اسلامی ما مظنه‌ی دکتر بازی از گنگ بنگ هم بیشتر است! ده نفر ده نفر ترتیب یک بنده خدا را می‌دهند ولی جرمشان تقسیم بر ده می‌شود! شما که می‌دانید اگر ترتیب یکی را بدهید و بعد هم بکشیدش و ادعا کنید که زیر ... رفت! دیه‌اش را می‌دهید به اندازه‌ی شصت نفر شتر. یا فوقش 90 نفر شتر! آنوقت همدیگر را انگول می‌کنید که چی بشه؟ 550 میلیون تومان بره تو حساب باشگاه (دولت)؟ تازه هنوز کمیته‌ی انضباطی مظنه انگشت شما را اعلام نکرده!

محمدم! شیث الاسلام من! شما که می‌دانید مردم ما هنوز ناراحت سه هزار میلیارد سرمایه‌شان هستند که با یک رایت کلیک (Right Click) ناقابل، زیپ (Zip) شد و به یک دو دلاری کانادایی تبدیل شد، آنوقت همدیگر رو انگشت می‌کنین که صدا و سیما سه هزار میلیارد دیگه هم خرج بررسی‌های کارشناسانه‌ بکنه؟

لکن ما مستحضریم که این قلقلک‌های معقدی، تحت تاثیر "لابی های صهیونیستی" در اروپا و آمریکا، و برای انحراف افکار عمومی از بحران اقتصادی در اروپا و جنبش "اشغال وال استریت" در آمریکا صورت گرفته است!

مخلض کلام اینکه نان تمام شده است که شده است! صف را چرا بهم می‌زنی؟"

×××

ژنرال! می‌دانیم که کل یوم شما حوصله‌ی خواندن نامه‌های ما را نداری، ولی از شما چه پنهان که دو خبر دیگر چسبیده به فوتبال که هیچ ربطی هم به خودش ندارد داریم. اما پیش از آن این را بگویم که تا همین چند وقت پیش وقتی می‌خندیدیم، چالی از فرط فربه‌گی روی گونه‌مان می‌افتاد! تازگی‌های گونه‌مان یک تکه شده است و هنگام خنده به جای چال روی گونه، چشم‌هایمان تنگولی می‌شود! نیستی که ببینی! و اما دو خبر:

اول اینکه چوکا را یادت می‌آید؟ نمی‌آید؟ تیم فوتبال چوب و کاغذ ایران! همان که زمانی غفور جهانی مربی‌اش بود. مقرر فرمودیم که کل یوم (می‌دانی که من عاشق این کل یوم گفتن‌های توام!) تیم چوکا، مسؤولان باشگاه و تماشاگرانش را بفرستند دم در فایت کلاب این پسرک، برد پیت، تا می‌خورد، بزنندش، که الهی جز جیگر بزند که جنیفر الملوک انیس‌آبادی را ترک کرد! می‌پرسی چرا چوکا؟ این را ببین!

دویّم اینکه یک عده‌ای یک دفعه از خارشگاهی که این روزها نقل محافل عمومی و خصوصی شده است، رفته‌اند یک تیم پاراگوئه‌ای درب و داغان و تیکه و پاره آورده‌اند، انداخته‌اند مقابل دو تیم تیکه و پاره و درب داغان دیگر که اتفاقاً پرسیپولیس و استقلال هستند و اسمش را گذاشته‌اند جام ولایت! دو بازی اول روی هم 193 تماشاگر داشته است! بازی سوم که هم فینال محسوب می‌شده و هم بین پرسپولیس و استقلال بوده، 20 هزار نفر در یک روز تعطیل تماشاگر داشته! می‌دانیم که می‌دانی که تصور بازی این دو تیم در ورزشگاهی که 80 درصدش خالی برایت سخت است! یعنی واقعاً کسی نبود که به این شاد حالان پیشنهاد بدهد بازی‌ها را در امجدیه برگزار کنند که اقلاً ورزشگاه پر شود؟ ولی از شما چه پنهان که ما این عدم استقبال را هر چند هم که بی‌ربط باشد می‌گذاریم به حساب مخالفت مردم با ولایت! می‌توانیم و می‌گذاریم!

ژنرال خودت چطوری؟

یکی دو روز پیش مطابق معمول هر صبح مشغول تدارک صبحانه‌مان بودیم و تلویزیون را هم روشن کرده بودیم تا اخبار را هم چاشنی صبحانه‌مان کنیم که ناگهان متوجه شدیم همه‌ی برنامه‌های عادی قطع شده‌اند تا دادگاه طبیب مایکل جکسون به طور زنده پخش شود، از آنجا که ما کلاً کارمان گیر دادن است، گیر دادیم که اگر کسی نخواهد این دادگاه را ببیند و دلش بخواهد اخبار دنیا را گوش کند، تکلیفش چیست؟ ژنرال! باور نمی‌کنی! ولی بانگی در گوشمان بلند شد که خبر از این مهمتر! و ما همانجا و در همان لحظه از جهل مرکب درآمدیم و همانند جدمان امام نقی رستگار شدیم!

ژنرال! تراکتور قرمزت چطوره؟

ژنرال! این آخر نامه‌مان را با افتخار مزین می‌کنیم به جمله‌ای از استاد سید علی صالحی:

وقتی که دور از همگان، بخواهی خواب عزيزت را برای آينه تعبير کنی؛ معلوم است که سکوت علامت آرامش نيست ...

پنجشنبه، مهر ۱۴، ۱۳۹۰

راه دور لندن

صدای قوقولی قوقوی خروس الکترونیکی موبایلم، بهم میگه ساعت 4 صبحه. باید به خواب کوتاهم پایان بدم و عازم راه دور لندن شوم. ماشین سفید کرایه‌ای‌، از دیروز جلوی در آماده‌ی خدمت بوده و حالا وقتش رسیده که به خدمتش برسم! خنکای دم صبح و دانه‌های شبنم روی چمن‌‌های نامرتب خانه، ناخودآگاه می‌برَدَم به بامدادان چالوس و نمک‌آبرود.  ...
چمدان‌های مملو از لباس را برای آخرین بار وزن می‌کنم و به سمت ماشین می‌روم. اولین چیزی که توجهم را جلب می‌کند، اینست که پرندگان بی‌حیای کوچه، پیش از من ترتیب ماشین کرایه‌ای سفید را داده‌اند!

ساعت را نگاه می‌کنم؛ پنج و ده دقیقه‌ی صبح دوشنبه بیست و شش سپتمبر. می‌دانم برای رسیدن به لندن، چیزی حدود چهل ساعت باید حیران هواپیما و فرودگاه باشم.
پرواز که شروع می‌شود، اولین چیزی که توجهم را جلب می‌کند زیبایی مهمانداران قرمزپوش هواپیماست! حتم دارم که Selection Criteriaی خیلی دشواری دارند! خدمه‌ی هواپیما مرا امیدوارم می‌کنند که حتی اگر سقوط کنیم، لااقل در برزخ با هم هستیم! آن‌ها که حوری‌اند که قطعاً می‌روند به بهشت، ولی برزخ را عشق است!
جلویی‌مان در پرواز مرد بسیار مرتب و تمیزی است! البته مقادیر قابل تأملی از گوشواره‌‌های ریز و طلایی روی قسمت فوقانی گوشش نصب کرده که مرا به یک جمع بندی ظاهری می‌رساند. تمیز و مرتب بودنش، گوشواره‌‌ها و البته عینک بسیار ظریفش فلاشر می‌زنند که Same Sex را عشق است!
یک ردیف جلوتر از او، مرد میانسال استرالیایی‌ای است همراه با یک زن و شوهر مالزیایی، که ونگ ونگ بچه‌ی شیرخواره‌شان، صحه می‌گذارد بر این که کاندوم، اختر تابناک علم پزشکی است! نمی‌دانم چطور است که همیشه در یک پرواز باید دست کم یک بچه شیرخواره باشد و حتماً هم نشسته باشد در دو قدمی من!
من در صندلی کنار راهرو نشسته‌ام، کسی که در صندلی کناری من از طرف راهرو نشسته، یک خانوم مسن آسیایی (احتمالاً چینی، صرفاً بر حسب آمار) است! او دارد از استرالیا می‌رود به مالزی اما دریغ از یک کلمه انگلیسی! البته من که شاکی نیستم! چرا که هر بار که او به چیزی نیاز دارد، مهماندارها چند دقیقه‌ای باید کنار او بایستند تا متوجه شوند او دقیقاً چه می‌خواهد!
هشت ساعت پرواز گلدکست به کوالالامپور را با چرت‌‌های نصفه و نیمه، غذاهای بی‌مزه‌ی هواپیما، پر کردن برگه ورود به مالزی (که ناقص پرش کرده‌‌ام) و میزان متنابهی بازیِ اَنگری بِردز (Angry Birds) سر می‌کنم. کوالالامپور مثل همیشه گرم و مرطوب است! به محض ورود به گمرک فرودگاه، رفتار مسؤولان و مردمی که انگار از همه‌ی دنیا یک نماینده در فرودگاه دارند، بلافاصله به یادم می‌آورد که اینجا مالزی است! آمریکای مسلمانان! کشوری که حتی پرچمش عاریه‌ایست! در واقع همین پرچم مالزی گویای خیلی از حقایق است! پرچمی که کپی پرچم آمریکاست، اما به جای ستاره‌های پرچم، علامت و ماه و ستاره‌ی مسلمانان نقش بسته است! این‌ها تفکراتی است که در معطلی یک ساعته‌ی گمرک مالزی در ذهنم می‌نشیند. اما در عین حال دیدن مردم خسته و بی‌حوصله هم جذابیت خودش را دارد! بی اغراق بیشتر از پانصد نفر در صفی مارپیچ به پهنای پنج – شش نفر در هم لولیده‌اند. وقتی ما به سالن گمرک رسیدیم، انتهای صف مارپیچ، صاف شده بود و کشیده شده بود تا نزدیک پله برقی! چشم می‌اندازم. از چهارده باجه کنترل، تنها 5 باجه برای زدن مهر ورود فعال است! پیش خودم می‌گویم، حتماً بقیه‌ی باجه‌ها را باز می‌کنند تا مردم خیلی معطل نشوند. اما خیالم باطل است! معطلی پاره تن مسلمانی است! وگرنه چه لزومی داشت، که روزی پنج مرتبه کار و زندگی را تعطیل کنند و بانگ برآورند که خدا یکی است و شعبه ندارد! در ضمن پس از فروش هم پس گرفته نمی‌شود!
غرق در این افکارم که زنی (احتمالاً از نژاد لاتین) در نهایت خونسردی می‌آید از کنار ما عبور می‌کند و تا جایی که می‌تواند در صف جلو می‌رود و بعد شروع می‌کند به سر چرخاندن که یعنی مثلاً من دارم دنبال همسفرم می‌گردم! زن دیگری که از لهجه‌اش مشخص است استرالیایی‌ست هاج و واج او را می‌نگرد و و در حالی که بچه‌ی شیر خواره‌اش در بغلش است، زیر لب به شوهرش غر می‌زند که چرا این خانومه رفت جلوی ما؟ شوهرش اما، که او هم دستش بند است به بچه‌ای بزرگتر، با بی اهمیت نشان دادن قضیه، می‌خواد به زنش بفهماند که حالا 500 نفر نه و 501 نفر! چه فرقی دارد؟
در شش و بش 500 و 501 بودم که مأمور انتظامات گمرک با زبانی که 90 درصدش مالای بود و فقط مالزیایی‌ها می‌فهمندش، و 10 درصد انگلیسی‌ای که بعید است کسی بفهمدش، بر سر مردم فریاد می‌زند و با دست اشاره می‌کند که یعنی بچپین توی هم! مردمی که به حقوق هم احترام ‌می‌گذارند، نمی‌خواهند بچپند توی هم، چون در این صورت صف را بهم می‌زنند و از نفر جلوی‌شان جلو می‌افتند، اما اصرار تهدید آمیز مأمور گمرک مجبورشان می‌کند که بچپند توی هم!
حالا دیگر نیم ساعتی می‌شود که در مخمصه‌ی صف پیچ در پیچ گمرک مالزی اسیر شده‌مام ‌ام! اما در یکی دو دقیقه‌ی قبل بارها نفر پشت سری‌ام از پشت چمدانش را به پایم کوبیده. پیش خودم می‌گویم لابد او هم مثل من، کلافه شده است. به روی خودم نمی‌آورم. اما دوباره او با چمدانش پای مرا هدف می‌گیرد. صف دو سانت دو سانت جلو می‌رود. زن پشت سری چمدان کوب (!) حالا به خیال خودش زرنگی کرده و از ما جلو زده است! اما زن کوتاه قد آسیایی‌ای کنار من، که معلوم نیست جلوی من است یا پشت من (به همان دلیل چپاندگی)، شاکی می‌شود! با زبانی که احتمالاً چینی است (صرفاً بر حسب آمار) غرغری می‌کند و با دست، زن چمدان کوب را عقب می‌کشد تا سرزمین اشغالی خود را باز پس گیرد! این کش و قوس به طرز بسیار نامحسوسی تا رسیدن به خط قرمز قبل از خاکریز باجه‌های گمرک، ادامه دارد! در میانه‌های این کش و قوس نگاهم به پاسپورت زن چمدان کوب می‌افتد و با دیدن نام کشور مسلمان اندونزی بر روی جلد قهوه‌ای گذرنامه‌اش، تا حدود زیادی قانع می‌شوم، که تقصیر خودش نیست! به باجه که می‌رسم، صورت عبوس و اخم آلود مأمور گمرک مرا به شک می‌اندازد که شاید خلافی کرده‌ام و خودم بی خبرم! مردک مزدور گمرک، با لحنی غیر دوستانه از من می‌خواهد که انگشت‌های نشانه‌ام را برای انگشت نگاری رو دستگاهی مملو از اثر انگشت، بگذارم! مطمئن نیستم که اثر انگشتی که از من می‌گیرد، منحصر به من است یا کلاً ملغمه‌ایست از تمام اثرات انگشت روی دستگاه! دلم می‌خواهد به او بگویم که بد نیست وسط اون اخم‌ها و سگرمه‌بافی‌هایش یه دستمالی هم به این دستگاه اثر انگشت گیری بکشد! اما بی خیال می‌شوم! منتظرم که به برگه ورودی که ناقص پرش کرده‌ام گیر بدهد! پیش خودم می‌گویم نکند به خاطر این مرا به انتهای صف برگرداند؟ در همین افکارم که صدای "تاقّ" اثابت مهر ورود بر روی صفحه‌ی گذرنامه‌ام مرا به خودم می‌آورد. پیش خودم فکر می‌کنم، مردک مزدور گمرک تنها کارش را (که همان کنترل مرز مالزی است) هم درست انجام نمی‌دهد!
چمدان‌ها را که تحویل گرفتیم، چند ساعتی معطلی داشتیم تا پرواز بعدی‌مان. Duty Free فرودگاه، مثل همه‌ی دنیا پر است از مشروب، لوازم آرایش، سیگار و شکلات! و بهترین جا برای مرگ تدریجی زمان و مرگ ناگهانی پول! گرما و رطوبت و بوی عرق زیر بغل حرف اول را در فرودگاه می‌زند! بعد از کمی این طرف و آن طرف رفتن، پریز برقی پیدا کرده‌ایم که موبایل‌هایمان را شارژ کنیم. هنوز دو دقیقه نگذشته که مردی قد بلند با پیراهنی بنفش به سراغمان می‌آید و با انگلیسی دست و پا شکسته‌ای (مثل خود من)، می‌پرسد که پریز برق کار می‌کند؟ به چهره‌اش می‌خورد عرب باشد. به او می‌گوییم که کار می‌کند. مرد قد بلند تشکر می‌کند و می‌رود. من کمی آنطرف‌تر نشسته‌ام روی اولین صندلی از سه صندلی به هم چسبیده‌ای که پسری آسیایی (احتمالاً چینی بر حسب آمار!) روی صندلی سوم آن نشسته بود. زن میانسال آسیایی‌ای (احتمالاً چینی بر حسب آمار!) با چرخ دستی چمدان‌هایش می‌آید روبروی ما می‌ایستد، نگاهش که می‌کنم بی حرفی تنها با اشاره دست و سر به من می‌فهماند که ترجیح می‌دهد به جای نشستن میان ما، روی صندلی کناری بنشیند و این یعنی من باید یکی بروم آن طرف‌تر!
موبایل من هنوز در نوبت است تا شارژ شود. موقعیت خوبی است که کتابی را که بیش از یکسال است می‌خواهم بخوانم و نخواندمش، بخوانم.
"کافه پیانو" نوشته‌ی فرهاد جعفری.
پارسال که ایران بودم، با شاهین رفته بودم شهر کتاب نیاوران و "کافه پیانو" تنها کتابی بود که بدون شناخت قبلی از خود کتاب یا حتی نویسنده‌اش خریده بودم. یک جورایی هم اسمش، هم طراحی روی جلدش و هم بریده‌ای از متن کتاب که پشت جلدش چاپ شده بود، مرا شیفته‌ی خود کرده بود. درست مثل کتاب "نیمه‌ی غایب" که ده سال پیش دیدمش، خریدمش، خواندمش و هنوز به آن فکر می‌کنم.
چند صفحه‌ی اول کتاب پائین‌تر از حد انتظارم بود، اما هر چه گذشت، داستان "کافه پیانو" جذاب‌تر شد. به نظرم "کافه پیانو" از آن دسته کتاب‌هایی که باید ذره ذره خواند. باید مثل یک سریال از آن لذت برد نه مثل یک فیلم. امیدوارم تا انتهای کتاب نظرم عوض نشود!
در گیر و دار "کافه پیانو" بودم، که گفتگوی دو ایرانی توجهم را به خودش جلب کرد. دختر و پسری بودند که آمدند درست کنار ما نشستند. هر دو حتی اگر حرف هم نمی‌زدند، نور بالا می‌زدند که ایرانی‌اند! درست مثل من. مثل اکثر ما ایرانی‌ها. دخترک ظاهری ساده داشت. شلوار جین کم رنگ همراه با پیراهنی چهار خانه‌ی زرد و سبز که بیشتر تیپش را پسرانه نشان می‌داد! موهای بلند قهوه‌ای روشنش بسیار آشفته بود. معلوم بود که با بی حوصلگی، برای مهار آشفتگی‌شان کشی بر کمر موها بسته بود. این هم از آن معضلات زندگی زیر مقعنه است که روح زیباگرایی را زیر آن پارچه‌های مکدر سیاه، به گروگان گرفته است.
پسرک هم ظاهرش بسیار ساده بود. تی شرت آستین کوتاه قهوه‌ایی که راه راه افقی کرم داشت. شلوار پارچه‌‌ای مشکی، کفش مشکی مردانه و صد البته جوراب سفید! گفتگوی این دو که ظاهراً یکدیگر در راه را شناخته بودند، ناخودآگاه مزاحم لذت بردن از جملات زیبای "کافه پیانو" می‌شد. دخترک برای اولین بار بود که از ایران آمده بود بیرون و راهی نیوزیلند بود تا ادامه‌ی تحصیل بدهد و پسرک را یافته بود که یکسالی می‌شد در نیوزیلند مشغول تحصیل بود. اولش به "شما تونستین دیشب راحت بخوابین" گذشت و این نشان می‌داد که احتمالاً شب را در فرودگاه سپری کرده‌اند و منتظرند تا از مالزی ی مشکیبه نیوزیلند بروند. دخترک نگران بود و بیش از هر چیز هزینه زندگی او را نگران کرده بود. پسرک هم همان راه کارهایی را ارائه می‌کرد که همه‌ی ما به تازه از ایران آمدگان ارائه می‌کنیم و ادعا داریم که ما می‌دانیم چه کار باید بکنیم ولی در واقع نمی‌دانیم!
در تلاطم "کافه پیانو" و گفتگوی تکراری دو دانشجوی ایرانی بودم که مرد قد بلند بنفش‌پوش سر رسید و وقتی شروع کرد فارسی صحبت کردن، تازه متوجه شدم که هر دوی ما وقت‌مان را تلف کرده بودیم و زور زده بویدم انگلیسی با هم حرف بزنیم.
یکی دو ساعت دیگر مانده تا پرواز به پاریس. موبایل من هنوز در حال شارژ شدن است و زن میانسال آسیایی (احتمالاً چینی بر حسب آمار!) هم همانجا نشسته. موبایلش زنگ می‌خورد و او شروع می‌کند به صحبت کردن به زبانی غیر از چینی. احتمالاً تایلندی یا ویتنامی. اینجاست که می‌فهمم با این که یک چهارم جمعیت دنیا چینی هستند، هر صورت پَخِ زرد پوستی که چشم‌های تنگی دارد لزوماً چینی نیست بر حسب آمار! می‌خواهم چرخی در فرودگاه بزنم، اما موبایلی که باید فرمانبردار من باشد، به من امر می‌کند که اگر می‌خواهی در 14 ساعت پرواز به پاریس همراهت باشم، باید شکم مرا پر از برق مالزیایی کنی! زن میانسال تایلندی (شاید)، صحبتش تمام شده. در اثر ساعت‌ها کنار هم نشستن، اعتمادی متقابل بین ما برقرار شده است و این از ویژگی‌های ما آسیایی‌هاست! به روش خودش به جای صحبت کردن از ایما و اشاره استفاده می‌کنم تا از او خواهش کنم چند دقیقه‌ای حواسش به موبایلم باشد تا من برم و برگردم. سرش را به علامت تأئید تکان می‌دهد؛ یعنی که برو من هستم! موبایلم را می‌گذارم لای "کافه پیانو" سرِ فصل "چقدر این غیر مترقبه بودن‌ها قشنگ است" و می‌روم.
نزدیک پرواز است. پروازی طولانی‌تر از این به یاد ندارم. چهارده ساعت در هواپیما، معادل چهل ساعت است! رعد و برق و باران همیشگی کوالالامپور، شرایط پرواز را سخت‌تر خواهد کرد. وارد هواپیما که می‌شوم، متوجه می‌شوم که وسط صندلی‌های ردیف وسط قرار دارم! معنی و مفهوم آن این است که چهارده ساعت زندانی خواهم بود! صندلی کناریم هنوز خالی است و ترجیح هم می‌دهم که خالی بماند. دو دقیقه‌ی بعد، دختری به سمت ردیف ما می‌آید، زیر لب می‌گویم این هم از همسفر ما! تشخیصم درست است. دختری با موهای روشن. لاک ناخن دست و پایش سیاه است و رنگ و رو رفته. در کش و قوس همین بررسی‌های خاله زنکی هستم که از فرط خستگی از هوش می‌روم. فقط یکبار از خواب می‌پرم. همان دقایق ابتدایی پرواز است که هواپیما مثل چاقویی که زیر پوست بره‌ای می‌افتد و آن‌را جر می‌دهد، ابرها را می‌شکافد، تا بر فراز آن‌ها آرام گیرد. ابرها اما با رعد و برق‌شان به مقابله می‌پردازند. هواپیما چندین متر به پائین رها می‌شود و من با جیغ مسافران از هوشیاری ابتدای خواب، به گیجی ابتدای بیداری پرتاب می‌شوم. اما خواب بر بیداری می‌چربد و من دوباره بیهوش می‌شوم.
پرواز چهارده ساعته‌ی کوالالامپور به پاریس به شدت بی‌حوصله‌ام کرده. نمی‌دانم اگر "کافه پیانو" را نداشتم، که ذره ذره بنوشمش، چگونه از پس این پرواز بر می‌آمدم! دختر فرانسوی بغل دستی‌‌ام مرا به یاد لودوین سَنیه (Ludivine Sagnier) در فیلم Crime d'amour می‌اندازد. صورتی یخی با عینکی به مراتب سکسی‌تر از صاحبش! موهای فرفری نامنظمی که پس از خواب روی صندلی هواپیما، وحشی‌تر هم شده است! اما از سلیقه‌ی فیلم دیدنش خوشم می‌آید. Midnight in Paris آخرین شاهکار استاد وودی آلن. خودم البته هنوز فیلم را ندیده‌ام. اما مگر می‌شود از وودی آلن انتظاری غیر از شاهکار داشت؟
بالاخره به پاریس رسیدیم. خوان آخر راه دور لندن است که خوان خوشایندی است. مسافت کوتاه پاریس تا لندن را کنار مسافری از شیلی سپری می‌کنم. او کنار پنجره نشسته و من در صندلی میانی. از قضا او هم شبیه یک هنرپیشه‌ی دیگر است! او شبیه کاتالینو سندینو مورنو (Catalina Sandino Moreno) است! نمی‌دانم من فقط اینطوری هستم یا بقیه هم با دیدن چهره‌های جدید فوراً در حافظه‌ی خود دنبال شخصی مشابه می‌گردند! شَبَه کاتالینو از مسافت 15 ساعته‌ی شیلی تا لندن شاکی بود، اما همین که فهمید من نزدیک به 42 ساعت است بریزبن را ترک کرده‌ام تا به لندن برسم، کمی خوشحال شد!
"کافه پیانو" به انتهایش رسیده است و من با این‌که کلاً از آن خوشم آمده، انتظار پایان زیباتری داشتم. انگار "فرهاد جعفری" سر امتحان انشاء بوده و وقت کافی برای جمع کردن داستان زیبایش نداشته است!
شَبَه کاتالینو برای ادامه‌ی تحصیل به لندن می‌رفت و اول راه یک دوره‌ی جدید در زندگی‌اش بود. من اما در انتهای راه دور لندن، خرسند از رسیدن، ترجیح می‌دادم به بازگشت آلوده‌ به روزمرگی‌ام فکر نکنم ...  
م

سه‌شنبه، شهریور ۰۸، ۱۳۹۰

ژنرال! کل یوم قلعه‌ی حیواناتیم

ژنرال

دل تنگ رؤیت دست خطت هستیم و مشتاق دیدن روی ماهت!

ژنرال این روزها اگر بخواهیم برای هر خبر شگفت انگیزی برایت نامه بنگاریم، کلاً باید حجره و منزل رو چِلِپ و چِلِپ ببوسیم و بگذاریم کنار و بی‌وقفه قلم فرسایی کنیم!

البته واقفیم که حضرت عالی، بر خلاف ما، کم و بیش به دنیای خیرگی بر شیشه صاف جادویی، که بنده‌زاده‌گان آن را "آن تر نت" یا چیزی شبیه به این می‌نامندش، واقفی! اما ژنرال عزیز! این را بدان که تا دنیا دنیاست، هیچ مخبری (تأکید می‌کنیم: هیچ مخبری)، بدون غرض، خبری را به گوش ما نخواهد رساند! به قول شاعر: شنونده باید عاقل باشد!

×××

ژنرال! از دنیای خودمان خبر مسرت بخشی نداریم. فقط اینکه دیشب، به طور رسمی کفش‌های زیر میخی فوتبالی‌مان را به دیوار آویختیم! ژنرال تو که از ما خیلی فوتبالی‌تری، می‌فهمی که چه غصه‌ای بر جان این دل ذلیل شده‌ی ما افتاده است!

ژنرال! یک هفته‌ای می‌شود که بر تعداد سوزن‌های فرود آمده بر بیضه‌هایمان افزوده‌ایم و بنای آن داریم که پس از بیست ساعت تعلیمات فشرده در محضر مادام مِلانی، بدون دیلماج با مادام ژولیت بینوش اختلاط کنیم! ژنرال به حول و قوه‌ی اراده‌ی خودمان، که به آن افتخار می‌کنیم، خاکریز بعدی، اختلاط با سینیوریتا په‌نه‌لوپه کروز خواهد بود!

×××

ژنرال! می‌دانیم که اهل تیاتر و این دلقک بازی‌ها نیستی، ولی خالی از لطف نیست که بدانی، شامگاه آدینه‌ی گذشته، به لطف وزیر براق‌سر دربار که قلباً دوستش می‌داریم، نمایش قلعه‌ی حیوانات را نظاره نمودیم و حذ فراوانی نصیبمان شد. ژنرال به همان یک و نیم متر قدّ شما قسم، که حرف آن تیاتر حرف دل ما بود. مخلص کلامش این بود که قدرت (چه از نوع سیاسی‌اش و چه از نوع دینی‌اش)، خواهر و مادر انسانیت را پشت و رو کرده، می‌کند و خواهد کرد! ژنرال! با آنکه جرج اورول شصت و اندی سال پیش این رمان را متأثر از حوادث پیش از جنگ جهانی دوم، پیرامون استالین نگاشته است؛ اما تکه تکه‌ی آنرا می‌توان به حوادث حکومت کنونی کشورمان نسبت داد!

×××

ژنرال! کم کمک، ماه حماقت و ریاضت گورش را گم می‌کند و مؤمنین ایرانی، یازده ماه دیگر می‌جهنمند تا سال آینده دوباره با دهانی متعفن و اخلاقی گند دماغی از فرط گشنگی، وارسته شوند! ژنرال! امسال حرام‌زادگان وحشی (ملقب به نیروی انتطامی) حتی کیف مردم را نیز می‌گشتند که مبادا خوراکی داشته باشند! ژنرال قلعه‌ی حیوانات را داری انصافاً؟

×××

ژنرال! تا هنوز در همان حال و هوای قلعه‌ی حیوانات و ماه حماقت و ریاضت هستیم، خبر زیر را که در روزنامه‌ی کیهان خوانده‌ایم، برایت مو به مو می‌نویسیم:

"عضو كمیته علمی ستاد استهلال دفتر مقام معظم رهبری {ستاد چی فرمودین؟} با بیان اینكه امكان رویت هلال ماه امشب (دوشنبه شب) وجود ندارد، اعلام كرد كه چهارشنبه نهم شهریور اول ماه شوال است.

سیدمحسن قاضی میرسعید عضو كمیته علمی ستاد استهلال دفتر مقام معظم رهبری در گفت وگو با فارس، اظهار داشت: هلال ماه، غروب دوشنبه در كل دنیا فقط در آمریكای جنوبی با چشم غیر مسلح دیده می شود و دلیل آن هم این است كه ارض دایره البروجی ماه، جنوبی است و معمولا در نیمكره جنوبی بهتر از نیمكره شمالی قابل رؤیت است.

وی افزود: در جنوب آمریكای مركزی و جنوب غربی آفریقای جنوبی هلال ماه با ابزار، قابل رویت است ولی در سایر نقاط جهان مثل آسیا، اروپا، استرالیا، آمریكای شمالی و آفریقا به جز بخشی كه ماه قابل رؤیت است، هلال ماه تحت هیچ شرایطی رویت نخواهد شد.

قاضی میرسعید تصریح كرد: در ایران هلال ماه در شب دوشنبه در تمام پهنه كشور زودتر از خورشید غروب می كند و از این رو قابل رؤیت نیست ولی غروب سه شنبه هلال ماه در اكثر نقاط دنیا از جمله در كشورمان مشروط به داشتن افق شفاف و بی غبار، با چشم غیرمسلح قابل رؤیت است. وی با اشاره به تفاوت وضعیت ماه در منتهی الیه شمالی كشور تا منطقه جنوبی كشور توضیح داد: در مناطق شمالی وقتی خورشید غروب می كند، ارتفاع هلال ماه از افق 5/3 درجه است، در صورتی كه در منتهی الیه جنوبی هنگام غروب خورشید، ارتفاع هلال ماه به 8 درجه می رسد و لذا رؤیت ماه در مناطق شمالی كشور نیازمند افق تمیز و صاف است و هرچه از شمال به سمت جنوب می رویم هلال ماه راحت تر دیده می شود.

عضو كمیته علمی ستاد استهلال دفتر مقام معظم رهبری گفت: پس از غروب سه شنبه بخش درخشان ماه قابل توجه است و نور آن در افق انعكاس می یابد و هلال ماه در پهنه ایران با چشم غیر مسلح رؤیت می شود و بر این اساس روز چهارشنبه نهم شهریور، اول ماه شوال است.

قاضی میرسعید خاطرنشان كرد: آغاز یك ماه به اتمام آن ربطی ندارد و ماه یا 92 یا 03 روز است و هیچ گاه ماه 82 یا 13 روزه نمی شود. {ژنرال! زور نزن فارسی نوشته است!}

وی بر همین اساس متذكر شد كه اگر دوشنبه یازدهم مردادماه در ایران ماه رمضان آغاز می شد یا به اشتباه از آن روز ماه رمضان را آغاز می كردیم، امكان نداشت دوشنبه، ماه رؤیت شود و اگر ماه رمضان به جای سه شنبه از روز دوشنبه آغاز شده بود، باز هم ماه رمضان روز سه شنبه 03 روزه تمام می شد اما اكنون 92 روزه تمام می شود.

عضو كمیته علمی ستاد استهلال دفتر مقام معظم رهبری در خصوص علت طولانی شدن فرایند اعلام رؤیت ماه و اعلام عید در برخی مقاطع اظهار داشت: اكیپ های تخصصی استهلال هر ساله در آستانه ماه رمضان و ماه شوال به صورت سازمان یافته برای رؤیت هلال ماه در سراسر كشور مستقر می شوند.

وی افزود: امسال نیز این اكیپ ها امروز سه شنبه در نقاط مختلف كشورمان استقرار خواهند یافت و به محض دریافت گزارش از سوی آنها، گزارش آنها مورد بررسی قرار می گیرد و در صورت تایید رهبر معظم انقلاب، از سوی ایشان عید اعلام می شود.

قاضی میرسعید خاطرنشان كرد: خورشید در تابستان دیر غروب می كند و اختلاف ساعت بین شرق و غرب كشور نیز یك ساعت است و هنگامی كه اكیپ ستاد استهلال در یك منطقه رؤیت هلال ماه را اعلام می كند، با تك تك آنها صحبت می شود و گزارش تهیه و آن گزارش تقدیم مقام معظم رهبری می شود تا ایشان تایید كنند و این كار زمان بر است اما هر چه تعداد گزارشات معتبر بیشتر باشد، مدت این فرایند كاهش می یابد." - روزنامه کیهان 8 شهریور 1390

ژنرال! انصافاً مخت نتابید؟ برای همین است که معروف شده‌ایم به این که به جای این که فکرمان در کار باشد و فلانمان در فلان. فلانمان در کار است و فکرمان در فلان!

×××

ژنرال! امروز برایت خبری از نوادگان برادران لومیر و اتاق تاریکشان هم داریم. ابراهیم الدوله حاتم الکیا که مورد عنایتت هست؟ همان که از کرخه تا راین شروع کرد و به بوی پیراهن یوسف رسید. ولی بعد کم کم زد به برجک مینو و ارتفاع پست! حالا ظاهراً فیلم آخر او "گزارش یک جشن"، کمی آغشته به بوی پیراهن میرحسین شده است، تا وزارت حال بهم زن ارشاد بزند به برجک اِبی و بگوید: نُچ! عمراً اکرانش را نبینی مگر اینکه قیمه قیمه‌اش کنی! باور نمی‌کنی، خودت بخوان:

"رضا کیانیان، بازیگر سینمای ایران، در گفت وگو با روزنامه تماشا، از اکران نشدن فیلم "گزارش یک جشن" ساخته ابراهیم حاتمی کیا به شدت انتقاد کرده است .

آقای کیانیان که بازیگر محوری فیلم "گزارش یک جشن" است، در انتقاد از سیاست های معاونت سینمایی در اکران عمومی فیلم ها گفت: "حقیقتا بی جهت این فیلم را سیاسی کرده اند. در حال حاضر فیلم هایی را که رسما سیاسی هستند و موافق نظر خودشان است اکران می کنند. اما تا فیلمی مخالف نظر آنان باشد، متهم به سیاسی بازی می شود و اجازه اکران به آن نمی دهند. در صورتی که وقتی آن فیلم نشان داده می شود باید این فیلم هم نمایش داده شود .ضمن اینکه حاتمی کیا خط و خطوط خاصی ندارد و یک فیلمساز مستقل است و هیچ وقت خودش را وارد این جبهه گیری های سیاسی نکرده است . اما فیلمسازانی هستند که به طور مشخص موضع خودشان را مشخص کردند و فیلم هایشان هم اکران می شود".

"گزارش یک جشن" آخرین ساخته ابراهیم حاتمی کیاست که در بیست ونهمین جشنواره بین المللی فیلم فجر به نمایش درآمد و مضمونی اجتماعی و انتقادی دارد. رضا کیانیان، مریلا زارعی، رویا تیموریان، طناز طباطبایی و داریوش ارجمند از جمله بازیگران این فیلم اند.

"گزارش یک جشن" تاکنون به دلیل داشتن برخی مشکلات ممیزی، پروانه نمایش نداشت اما اکنون به گفته محمد پیرهادی، تهیه کننده این فیلم، وزارت ارشاد با صدور پروانه نمایش آن در صورت اعمال برخی تغییرات و اصلاحات موافقت کرده است." - وب سایت بی‌بی‌سی فارسی 8 شهریور 1390

×××

ژنرال! می‌دانیم که تو هم مثل ما فوتبال را به هر چیزی ترجیح می‌دهی! اما برایت خبری داریم اساساً قلعه‌ی حیواناتی! فدراسیون فوتبال با اعمال قانونی منحصر به فرد در طول تاریخ، اعلام که کرده اگر یک مربی، سنش برود بالای 65 سال، جایش روی نیمکت سرمربیگری تیم‌ها نیست! بلکه باید برود، قبرش را بخرد و آماده مرحله‌ی حذفی زندگی‌اش باشد! ژنرال گفتم که انگار این جرج اورول، قلعه‌ی حیوانات را برای ما نوشته! خودت بخوان اگر حرف ما برایت حجت نیست هنوز:

"غلامرضا جبارى دبير كميته آموزش فدراسيون طى گفت و گويى درباره ابهامات پيرامون قانون منع فعاليت مربيان بالاى ۶۵ سال در مسابقات ليگ برتر به سوالات مختلف پاسخ داد كه در زير مى آيد:

اين قانون از كى و چرا از سوى كميته آموزش وضع شد؟

اين تصميم پيش از شروع مسابقات ليگ در كميته آموزش گرفته و به سازمان ليگ ابلاغ شد، اما شايد به دليل اين كه ضابطه زير ۶۵ سال بودن مربيان در جلوى صلاحيت هاى عمومى شان درج شده بود، اين مساله تاكنون رسانه اى نشده است يا شايد هم تاكنون بحث حضور مربيان بالاى ۶۵ سال در تيم هاى ليگ برترى نبوده كه اين مساله به ميان نيامده است. اعضاى كميته آموزش تشخيص دادند كه به جهت شكوفا شدن استعدادهاى مربيان جوان اين قانون وضع شود؛ ضمن اين كه مربيان بالاى ۶۵ سال هم ديگر مى توانند در كسوت هاى چون مدير فنى و ... به تيم ها كمك كنند.

اين قانون در قوانين فيفا هم وجود دارد؟

خير. اين موضوع در قوانين فيفا نيست، اما فيفا در يك سرى موارد دست كشورها را باز گذاشته تا بنابر شرايط داخلى فوتبالشان مقرراتى را وضع كنند. بنابر اين اختيار كميته آموزش تصميم فوق را گرفت. ما در قوانين قطعى تابع فيفا هستيم.

آيا فعاليت و توانايى هاى مستمر مربيان صاحب نامى چون الكس فرگوسن، اوتمارهيتسفلد، كارلوس آلبرتو پريرا، ماريو زاگالو، لوييس آراگونس و ... دليلى بر نقض ادله كميته آموزش نيست؟

بايد گفت يك مربى مثل فرگوسن از چه زمانى كارش را در منچستريونايتد شروع كرده است. او ۲۰ سال در يك تيم كار كرده و اكنون هم كار مى كند. اما به طور مثال مربى بزرگى چون محمود ياورى كه شايد بالاى ۴۰ سال سابقه مربيگرى داشته باشد، توانسته است تنها چند سال در يك تيم دوام بياورد؟ بايد پرسيد ميانگين سنى مربيان شاغل در اروپا چند سال است؟

مگر چند مربى بالاى ۶۵ سال داراى مدرك A اكنون در فوتبال ما شاغل هستند؟ آيا بهتر نبود اين تصميم در مقطع كنونى گرفته نمى شد؟

مربيان اندكى هستند كه اين شرايط را دارند، اما در آينده هر مربى مى تواند به وضعيت فوق برسد. همچنين قانون درباره مربيان ايرانى و خارجى صدق خواهد كرد و هيچ تفاوتى ميان آن ها قائل نمى شويم.

فكر نمى كنيد تيم ها ممكن است با معرفى كردن سرمربى بالاى ۶۵ سالشان به سازمان ليگ به عنوان سرپرست تيم يا سمت هاى ديگر، عملا قانون شما را دور بزنند؟

اين كار را مى توانند انجام دهند. اما از نظر حرفه اى اقدام درستى نكرده اند. فكر مى كنيد فرگوسن قبول مى كند با كارت سرپرستى تيم روى نيمكت بنشيند و مربيگرى كند؟" - روزنامه ابرار ورزشی 8 شهریور 1390

×××

ژنرال این یکی از طولانی‌ترین نامه‌هایی بود که تاکنون برایت نگاشته بودیم. اما پیش از فدایت شوم آخر نامه، داستانی عاشقانه به سبک قرن بیست و یکم برایت روایت کنیم:

طوطیان شکر شکن تاریخ روایت کردندی که روزی در همین حوالی هر چه باد آباد، دلبری به صحرا رفته بودندی و چون به خود آمدندی، فهمیدندی که کل یوم (ژنرال من عاشق این کل یوم گفتن‌های بیجای توام. می‌‌دانی که؟) رفتندی و معشوق زار و نذار در لانه ماندندی به انتظار معشوق! فلذا عشق دلبر چون حبابی قلمبه گشتندی و تیری از کمان دوستت دارم تنهایی از چله خود رها گردیدندی و شَتَلَق بر قلب معشوق زار و نذار فرود آورندی! معشوق زار و و نذار هم تیر آعشته به خون دل خود را به آغوش گرفتندی، بی آن‌که "Terms & Conditions" آن را خواندندی! القصه یکی از آن "Terms & Conditions"، این بودندی که حباب قلمبه‌ی عشق به باقالی تازه نمی‌سازندی! فلذا اگر حباب قلمبه‌ی عشق در اثر تماس با باقالی تازه ترکیدندی، حباب قلمبه‌ی عشق، شامل گارانتی نمی‌شوندی!


سایه‌مان بر سرت مستدام

سه‌شنبه، مرداد ۱۱، ۱۳۹۰

جناب آقای سرتیپ دوم حسین ساجدی‌نیا - رئیس پلیس تهران - تو هم شوشولتو خودت می‌شوری؟


اول این که اگر برنامه‌های اجتماعی تو پارک برگزار نشه، کجا برگزار بشه؟ والا تا جایی من یادم می‌آد، برنامه‌های بوس و کنار و لاس و لوس هم که در پارک‌ها جیزّه! خوب پس برا چی زحمت می‌کشین پارک درست می‌کنین؟ چهار تا گاو و گوسفند بندازین توی این پارک‌ها، اقلاً اون بیچاره‌ها از چمن‌ها استفاده کنن، البته اگر چریدن دسته‌جمعی، برنامه‌ی اجتماعی و عناد ورزی با اسلام محسوب نمی‌شه!

دوم این‌که حالا چرا فقط تو پارک‌های تهران برخورد می‌شه؟ یعنی اگر مثلاً تو پارک‌های قم، جوونا جمع بشن برای آب‌بازی، کسی کاریشون نداره و می‌تونن از همون‌جا یه سانفرانسیسکو هم برن قربتاً الی الله؟

سوم این‌که از کی تا حالا آب‌بازی خلاف شرع شده؟ بابا جان آب‌بازیه! دکتر بازی که نیست! نکنه آب‌بازی دخترا و پسرا باهم، از مصادیق بارز (من عاشق این "مصادیق بارز" هستم که احمدرضا رادان اولین بار تو مصاحبه‌اش با فرزاد حسنی در برنامه‌ی کوله‌پشتی استفاده کرد.) استخر رفتن مختلطه؟ هان؟ بگین ما هم بدونیم خوب!

چهارم این‌که گیرم که آب‌بازی جیزّه! "خز بازی" چه اشکالی داره دیگه؟ جناب آقای سرتیپ دوم حسین ساجدی‌نیا، رئیس پلیس تهران! به خدا قسم – خدایی که تو ظاهراً قبولش داری و من نه – آمار جنایت و تجاوز و دزدی تو تهران اینقدر بالاست که اگر از همین امروز تهران بشه بهشت، شما تا صد سال دیگه کار برات هست! جناب سرتیپ دوم! برو بگو سرلشگرت بیاد!
×××


یادمه حدود 20 سال پیش، همین حوالی امرداد و شهریور بود که رفتیم شمال و من و خان داداش با کلی شوق و ذوق، هنوز نرسیده، مایو و حوله ورداشتیم از ویلامون تو خزر شهر راهی دریا شدیم. اما در کمال تعجب دیدیم یه پارچه‌ی مشکی زدن تو ساحل و نوشتن به مناسبت رحلت پیامبر اکرم، دریا تعطیل است! البته من اون موقع‌ها خیلی بچه بودم، ولی اقلاً فحش که بلد بودم بدم!

حالا دوباره همون حکایت تکرار شده. جناب آقای هادی ابراهیمی، معاون سیاسی امنیتی استاندار مازندران، اعلام کرده که شنا کردن از مصادیق بارز (من عاشق این "مصادیق بارز" هستم که احمدرضا رادان اولین بار تو مصاحبه‌اش با فرزاد حسنی در برنامه‌ی کوله‌پشتی استفاده کرد.) روزه خواری محسوب می‌شه! آخه یکی نیست بگه: "تی بلا پسر! می‌دونی، موندم به نصایح پیامبرت گوش کنم که شنا رو از واجبات برشمرده بود یا به گل‌واژه‌های تو!"
×××


خواستم موضوع رو یه ذره بچرخونم به سمت فوتبال، ولی گفتم قبلش یه ویدئو ببینیم با هم.

اول این‌که دلم برای مجری برنامه می‌سوزه. بنده‌ی خدا انگار با کف گرگی زدن وسط پیشونیش. حیرونه که چی بگه و نمی‌دونم از کجاش ماشین لباسشویی رو می‌کشه بیرون! ولی بیچاره هر کار دیگه‌ای می‌کرد، ممکن بود شغلشو از دست بده! اگر تا الان از دست نداده باشه.

دوم این‌که برای صدا و سیمای جمهوری اسلامی ایران و فرهنگ احمقانه‌ی حاکم بر هموطنانم متأسفم، که سادگی یک بچه در بیان یکی از ساده‌ترین احتیاجات هر موجود زده‌ای، موجب دست‌پاچگی و دروغ‌گویی بزرگترهاش می‌شه!

سوم این‌که فرنود جان آفرین بر تو که شوشولتو خودت می‌شوری! خیلی از ماها، شوشولمونو که نمی‌شوریم هیچ، گند و کثافت‌های دیگه‌ای هم به بار میاریم، که می‌ذاریم یکی دیگه بشوره!
×××


محمد مایلی‌کهن از اون آدم‌های گوشت تلخه! یادمه بعد از باخت مقابل قطر در مسابقات مقدماتی جام جهانی 1998 فرانسه و برکناریش از سرمربیگری تیم ملی، تا حدی در بین مردم منفور شده شده بود که مد شده بود تو استادیوم اگر کسی می‌خواست حال کس دیگه‌ای رو بگیره، بهش می‌گفت: خیلی مایلی‌کهنی!

منم از خیلی از خصلت‌های مایلی‌کهن خوشم نمی‌آد، ولی به عنوان یه انسان راستگو و رک قبولش دارم و معتقدم قلب بسیار رئوفی داره. یعنی برخلاف بسیاری از ورزشکارها و هنرمندها که با خواندن حرفاشون، چیزی به من اضافه نمی‌شه، مایلی‌کهن استثناست و همیشه حرف حق رو می‌زنه. برای اثبات حرفم دعوتتون می‌کنم که مصاحبه خبر ورزشی مورخ 10 امرداد 1390، با محمد مایلی ‌کهن رو بخوانین.
×××


من استقلالی نیستم، ولی امیر قلعه‌نوعی رو دوست دارم. برخلاف دورانی که خودش فوتبال بازی می‌کرد و یک بازیکن نسبتاً خوب محسوب می‌شد، قلعه‌نوعیِ مربی، در فوتبال ما بی‌همتاست. قلعه‌نوعی هم مثل تمام مربیان و بازیکنان فوتبال ایران، به قانون احمقانه‌ی سقف قرارداد، اعتراض داره ولی بر خلاف بقیه با قدرت مقابل این قانون احمقانه و من درآوردیِ سردار عزیز محمدی ایستاده. جناب سردار فکر کرده که فوتبال حرفه‌ای رو هم باید مثل ارتش اداره کرد. سربازها (بازیکنان) همه حقوق یکسان بگیرند، فرمانده‌هان (مربیان) هم حقوق یکسان! البته قلعه‌نوعی در نهایت باید کوتاه بیاید، چرا که قدرت عزیز محمدی بیشتر از اوست، ولی اظهار نظر اخیر او خیلی پر معناست: " براساس آمار من موفق‌ترین مربی سال‌های اخیر هستم. خب به نظرتان چرا عده‌ای روی من زوم كرده‌اند؟ مثلاً اگر اسم من قلعه‌نویی نبود و قلعه‌نوویچ بود باز هم این كار را می‌كردند؟ باور كنید اگر چشم زاغ داشتم و موهای بور و نصف این قهرمانی‌ها را كسب می‌كردم، همین‌ها الان مجسمه‌ام را از طلا می‌ساختند و هزاران لقب برایم درست می‌كردند! آقایان محترم، اجازه بدهید امیر قلعه‌نویی سرش در لاك خودش باشد."

پنجشنبه، مرداد ۰۶، ۱۳۹۰

کسی در نگاهم نفس زد

دیروز از اون روزای الکی سر کار نرفتن بود و تقصیر خودمم نبود که صبح حال سر کار رفتن نداشتم! تقصیر آ سید علی آقا بود و حسین آقا و محسن خان و ترنج و نازی و ری‌را! آخه پریشب هفت تایی با هم بزمی داشتیم! از یه طرف محسن خان مارو به جبر جغرافیا، لِنگ در هوا کرده بود و آ سید علی آقا می‌دانست که می‌مانم و دارم ترنج را بهانه می‌کنم! خلاصه که بعضی‌ها حتی از احتمال شوقی شبیه همین پریشب من هم به گریه می‌افتند! چه عیبی دارد؟ اصلاً چه فرقی دارد؟
وقتی تو سرمای استخوان سوز سنگ فرش سفید کف خانه، دربه در به دنبال چیزی، حرفی، سخنی از ری‌را و دریا بودم، می‌دانستم که اگر رخ برافروزی، از برگ گل هم فارغ می‌شم ولی ناگهان تو نبودی و هیچ خط و خبری هم حتی از خواب دریا نبود!
می‌دونی، بعضی وقتا راه خانه‌ام را گم می‌کنم. میان راه فقط صدای تو نشانی ستاره می‌شود که راه بی دلیل راه می‌جویم، بی راه بی شمال، بی راه و بی جنوب، بی راه و بی رؤیا!
خلاصه اون شب، یکی از اون شبا بود که یه دفعه وسوسه شدم برم تو ناممکن! برگردم به کودکیم! هی آوازت داده بودم بیا! یکدم انگار برگشتی، نگاهم کردی و ‌گفتی: نمی‌شه!عقربه‌های شنگ هیچ ساعتی، به ساعت شش و هفته پسین پنج‌شنبه بازنمی‌گرده!
ولی من برگشتم!
من برگشتم به کوی زرین. برگشتم به خاطرات بی بازگشت اتاقک کوچک طبقه دوم که اون تخت دو طبقه‌هه توش بود! برگشتم به پاگرد داخلی بین طبقات که گل‌خونه‌ی فسقلی خونه‌مون بود و همیشه بوی گُل و گِلش به مشامم می‌رسید. می‌دونی بالای همون پله‌ها بود که برای اولین بار فهمیدم که مرگ یعنی چی!
نازی می‌گفت: کفش برگشت برات کوچیکه! اما نمی‌دونست که این عرش کبریایی برای یه بار هم که شده با من کنار اومده بود و گذاشته بود پابرهنه برگردم به کودکیم! و من برگشته بودم!
برگشته بودم به آواز "رید به شانز الیزه بـــــــــــارون"! برگشته بودم به راه راه‌های ادرار سگ‌ها و لی لی کردن من برای فرار از اونا! می‌دونی، گاهی حجم یک کلاغ، کنتراست یک تابلو را حفظ می‌کند!
برگشته بودم به اولین باری که سوار قطار شدم! از پاریس به رن! برگشته بودم به همون حیرت زدگی پنج – شش سالگیم، وقتی که برای اولین بار دوربین پُلاروید رو دیدم! برگشته بودم به دنیای بزرگ "تویز آر آس" که اون موقع برام بهترین جای دنیا بود! هنوزم هست! باور کن!
برگشته بودم به شب‌های کشدار بمباران، آژیر قرمز، چسب نواری کلفت روی شیشه‌ها، پناهگاه و رادیو قرمزی که همدم شب‌های خاموشی‌ ما بود. شنوندگان عزیز توجه فرمایید ...
برگشته بودم به استخر هتل کنتینانتال و سیب زمینی سرخ کرده‌هاش که هنوز هم مزه‌شون زیر زبونمه! به بوی کلر توی راه پله‌های قرمز منتهی به استخر هتل! به ساک کوچیک آبی آسمونی که همیشه بوی تابستون می‌داد!
برگشته بودم به خوابیدن‌های روی پشت بوم. به داستان‌های شب، زیر نور ماه!
برگشته بودم به پژو 404 و 405! به بی‌ام‌و 518 مسی 11931 تهران ب! عجیبه که برای به یاد آوردن شماره‌ ماشینی که الان زیر پامه، باید فکر کنم؛ ولی برای ماشینی که اولین بار رانندگی را با اون آغاز کردم، نیازی به فکر نیست!
می‌دونی، حالا می‌فهمم چرا آ سید علی می‌گفت: بی‌قرارم! می‌خواهم بروم! می‌خواهم بمانم! دارم در ترانه‌ای مبهم زاده می‌شوم!
اون شب روی همون سنگ فرش سفید و در همون سوز سرمای زمستون تا خود صبح داغ بودم و آهسته زیر لب به ری‌را می‌گفتم: دیگر سفارشی نیست، تنها، جان تو و جان پرندگان پر بسته‌ای که دی‌ماه به ایوان خانه می‌آیند!

پنجشنبه، خرداد ۰۵، ۱۳۹۰

از حجازی و دهداری تا حبیب و مهران مدیری

دوران کوتاه استقلالی بودن من همزمان با سال‌های پایانی فوتبال ناصر حجازی بود. همان موقعی که به جز حجازی، بازیکنانی نظیر عبدالعلی چنگیز، سعید مراغه‌چیان، بیژن طاهری، بهتاش فریبا، پرویز مظلومی، رضا احدی، جعفر مختاری‌فر و مجید نامجومطلق (که آن موقع بسیار جوان بود) نیز در استقلال بازی می‌کردند. در واقع در همان عالم بچگی و صرفاً برای ابراز وجود در مقابل خانواده‌ا‌ی پرسپولیسی، طرفداری استقلال را برگزیده بودم، اما حتی بعد از پرسپولیسی شدن و بعد از "بعد از پرسپولیسی شدن" به بازیکنانی که بالا از آن‌ها نام بردم، علاقه داشته‌ام.
نه نه! اشتباه نکن! نمی‌خوام مثل خیلی‌های دیگه بشینم اینجا و زار زار گریه کنم که اسطوره فوتبال ایران مرد! اتفاقاً برعکس! نوشته‌ام رو طوری آغاز کردم که در انتها متهم به نوشتن این مطلب تحت تأثیر تفکرات پرسپولیسی نشم.
در این که ناصر حجازی یکی از نوابغ فوتبال ایران بود، شکی نیست. در واقع حجازی پرچمدار فوتبالیست‌های موفق ایرانی با تحصیلات دانشگاهی بود (که تعدادشان به تعداد انگشتان دو دست هم نمی‌رسد) و یکی از بهترین دروازه‌بانان تاریخ فوتبال ایران و حتی آسیا. اما بعید می‌دانم آنقدر که نام او در این چند روز به زیان و قلم آمده در تمام دوران بازیگری و مربیگری‌اش آمده بود. این نشان دهنده‌ی این است که فرهنگ ما، فرهنگ مرده پرستی است.
خیلی از مردمی که امروز برای حجازی مشکی پوشیده‌اند، چند سال پیش به حجازی و پسرش (آتیلا) در استادیوم فحش ناموسی می‌دادند. محال است که در دهه‌ی هفتاد و اوایل دهه‌ی هشتاد برای دیدن بازی‌های پرسپولیس به استادیوم رفته باشید و شعار زشت: "ناصر حجازی سرت سلامت، پسرت آتیلا .... در آمد" (با ریتم آهنگ ملا محمد جان) را نشنیده باشید. در آن دوران که جامعه هنوز تحت تأثیر پیامدهای جنگ با عراق بود، خوش تیپی و خوش لباسی برای مردان به نوعی سوسول معابی محسوب می‌شد و از دید آن دسته، ناصر حجازی و پسرش هم در زمره سوسول‌های آن دوران قرار می‌گرفتند.
فحّاش‌های آن روز، امروز کاسه‌ی داغ‌تر از آش شده‌اند و سنگ حجازی پرستی (که این هم غلط است) بر سینه می‌زنند. ناصر حجازی بزرگ بود، اما بزرگی‌اش را در زمین فوتبال باید ثابت می‌کرد که کرد. اما حجازی پرستی امروز که همان مرده پرستی است، همان قدر اشتباه است که فحش دادن به او اشتباه بود.
ما باید یاد بگیریم که ورزشکار را برای ورزشش دوست داشته باشیم، هنرپیشه را برای هنرش و خواننده را برای صدا و آوازش. این که از یک ورزشکار، هنرپیشه و یا خواننده بت بسازیم و او را مظهر چیزی کنیم که نبوده، نمی‌خواسته و نمی‌تواند باشد، نشان‌دهنده‌ی ضعف شخصیتی خودمان است. حجازی مردمی بود، پروین، عابدزاده، مهدوی‌کیا، کریمی و ... همه مردمی و محبوبند. شجریان‌ها و شهرام ناظری محبوب مردم هستند. سید علی صالحی مردمی است. امین تارخ، حامد بهداد، اصغر فرهادی، فاطمه معتمدآریا و ... محبوب مردم هستند. عادل فردوسی‌پور مردمی و محبوب است. اما ما با انتظارات فراتر از تخصص این افراد، ابتدا از آنان یک بت می‌سازیم و بعد از آن که امید واهی‌مان به یأس تبدیل می‌شود، خودمان به تخریب شخصیت آنان می‌پردازیم. نمونه‌هایش زیادند. مهران مدیری، حبیب، افشین قطبی، محمدرضا شرفی‌نیا و ....
در واقع امثال ناصر حجازی، پرویز دهداری و غلامرضا تختی خوش اقبال بودند که پیش از سقوط احتمالی از روی شانه‌های مردم، از دنیا رفتند؛ تا همیشه در یادها اسطوره بمانند.

سه‌شنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۹۰

ژنرال! کل یوم اولیش به خیر گذشت

درود بر ژنرال قهرمان؛
ژنرال از شما چه پنهان که والده‌ی مکرمه‌ی سلطان بانو، بسته‌ای حاوی شب چره‌ها‌ی نوروزی برایمان فرستاده بود که شدیداً مفرح ذات بود و ابداً ممد حیات نبود!
ژنرال در این وانفسای وام پس دهی‌های نجومی، عضویت در زورخانه محل هم قوز بالای قوز شده است. به راستی که تن‌پروری بسیار راحت‌تر از تندرستی است. لکن عذاب وجدان، مانعی بزرگ برای پاره کردن قولنامه‌مان با زورخانه است!
ژنرال! در کنار تمام کاهلی‌هایمان بشارتی داریم به درشتی الماس کوه نور! البته مستحضرهستیم که حضرت عالی کل یوم (منظورمان را که می‌فهمی) درس و تحصیلات را به فلانت هم حساب نمی‌کنی، اما امروز صبح، خبری مسرّت‌بخش از سرزمین شیطان بزرگ به دستمان رسید. ژنرال خبر این است که پس از دو سال مرارت و تحمل عذاب وجدانی به وزن تخت جمشید، اولین مقاله‌مان برای انتشار در یکی از نشریات معتبر علمی دنیا مقبول افتاد. ژنرال انتظار نداریم که با خواندن این خبر کوچکترین تغییری در چهره‌ات ایجاد شده باشد اما اگر بدانی هم‌اینک چه حال خوبی داریم؟ از همه مهم‌تر این‌که زین پس در پاسخ به سوال تکراری "از PhD ات چه خبر؟"، دست کم خبری خواهیم داشت!
ژنرال! از این خبر خوش که بگذریم دوباره می‌ماند، کاهلی و رخوت چندش‌آوری که این روزها همچون کفنی دورتادورمان ییچیده است!
مخلص کلام این‌که مرخصی‌های استعلاجی‌مان را بی وقفه هپلی هپو می‌کنیم و در اداره هم روزی ده من ژاژ می‌خائیم!
سایه‌مان بر سرت مستدام

دوشنبه، فروردین ۲۹، ۱۳۹۰

بزن بزن پرسپولیس - استیل‌آذین، آینه تمام قد خود ماست


احتمالاً در جریان وحشی‌گریِ (عبارت مناسب‌تری پیدا نکردم) بازیکنان و مربیان دو تیم پرسپولیس و استیل‌آذین در دقایق پایانی مسابقه‌ی بین این دو تیم هستید. اگر در جریان نیستید ویدئوهای زیر را ببینید:
خلاصه بازی (10 دقیقه): http://www.youtube.com/watch?v=MJLtsJrV0jE&feature=feedu_more
مصاحبه‌ 1: http://www.youtube.com/watch?v=FHqZLBnIy_M&feature=feedu
مصاحبه 2: http://www.youtube.com/watch?v=1cTEFPCqgyI&feature=feedu
مصاحبه 3: http://www.youtube.com/watch?v=46XCCrX-eW4&feature=feedu
مصاحبه 4: http://www.youtube.com/watch?v=oxISMIHNDMw&feature=feedu
موضوع از این قرار است:
استیل‌آذین با بازیکنانی که به گواه آمار در مجموع سیصد و چهل و چهار بار با لباس تیم ملی فوتبال ایران در زمین فوتبال حضور یافته‌اند، این روزها برای فرار از سقوط به دسته اول، دست و پا می‌زند.
پرسپولیس هم با بازیکنان اسمی‌اش که البته بی نام و نشان‌تر از استیل‌آذینی‌ها هستند، برای کسب رتبه چهارم لیگ با تراکتورسازی رقابت می‌کند.
بازی دو تیم پایاپای پیش رفته است. گل دقیقه‌ی بیست و دوم پرسپولیس، پس از دو دقیقه با گل استیل‌آذین خنثی شده است. بازی تا دقیقه‌ی 4+90 مساوی است.
سوشا مکانی دروازه‌بان بیست و چهار ساله‌ی استیل‌آذین، در هشتاد و هشتمین تجربه‌اش در لیگ برتر، حرکتی عجیب می‌کند. تیمش بیش از هر تیم دیگری نیازمند برد است. بازی در لحظات پایانی‌اش است و او که برخاسته از مکتب فوتبال غلامحسین پیروانی (از با فرهنگ‌ترین مربیان فوتبال ایران) است، نشان می‌دهد که به جای بهره‌گیری از منش پهلوانی غلامحسین پیروانی، مکتب کثیف بازیکنان عربی را سرلوحه‌ی خود قرار داده و در حالی که هیچ کس دور و برش نیست، توپ را با دست به بیرون پرتاب می‌کند و به بهانه‌ی کمر درد روی زمین دراز می‌کشد تا ثانیه‌های پایانی بازی را تلف کند. اما وقتی متوجه می‌شود که داور سناریوی او را باور نکرده، سریعاً بلند می‌شود. بازیکنان پرسپولیس رسم بازی جوانمردانه را رعایت نمی‌کنند و به جای پرتاب فرمالیته‌ی اوت برای استیل‌آذینی‌ها، بازی را از سر می‌گیرند. همان توپ این بار با اشتباه تکنیکی سوشا مکانی، روی پای اشپیتم آریفی، مهاجم کوزوویی پرسپولیس، جفت و جور می‌شود تا او جنجالی‌ترین گل لیگ دهم را به ثمر برساند. برای اطلاع از حواشی پس از گل به ویدئوها مراجعه کنید. تصاویر به اندازه کافی گویا هستند.
کمیته‌ی انضباطی فوتبال ایران که بدون شک پرکارترین کمیته‌ی انضباطی فوتبال در دنیاست، بدون ذکر نام کسی، اعلام کرده که پای حداقل 9 نفر متخلف در دعواهای آن مسابقه گیر است و ممکن است با محرومیت‌های طولانی روبرو شوند. اما سوال اینجاست با محرومیت این افراد چه جیزی تغییر می‌کند؟
اگر دوربین را از روی استادیوم آزای بچرخانیم و به جاهای دیگر ایران ببریم، مگر تصویر دیگری خواهیم دید؟
در خیابان، دو نفر بر سر چند ثانیه زودتر رسیدن به ترافیک بعدی، راه را بر هم دیگر می‌بندند، به هم فحش می‌دهند و حسابی از خجالت هم در می‌آیند.
در اتوبوس، دو نفر بر اثر حس مالکیتِ نگاهشان بر دختری بی خبر از همه جا، یقه یکدیگر را جر می‌دهند.
در تاکسی، مسافر و مسافرکش بر سر 100 تومان (تومانِ خدا بیامرز) خواهر و مادر یکدیگر را از فحش‌های رکیک بی نصیب نمی‌گذارند.
در خانه، پدری برای دیر به خانه آمدن فرزندش، او را به باد کتک می‌گیرد.
در مجلس، نماینده‌ها به هم فحش می‌دهند. یعنی انگار تا فحش ندهند کاری از پیش نمی‌رود!
در کلانتری، انتظامات شهر، اراذل و اوباش را رو سفید می‌کنند!
در ماهواره، مجری یک شبکه، شبکه‌ی دیگر را با باغ وحش یکی می‌کند.
در دولت، رئیس جمهور قلابی می‌گوید: آب رو بریز اونجات که می‌سوزه! و یا می‌گوید: اون ممه رو لولو برد، اما از تلفظ لغت سانتریفوژ عاجز است!
در همین ورزشگاه، داور، مربی، بازیکن، هیچ کس از فحش‌های ناموسی تماشاگران در امان نیست!
حالا اگر دوباره دوربین را بچرخانیم توی ورزشگاه آزادی، متوجه می‌شویم که تصویر زشت انتهای بازی پرسپولیس – استیل‌آذین، تصویر خودمان است!
×××
پانوشت: 
به مصاحبه‌ها دقت کنید:
تنها کسی که در هیچ مصاحبه‌ای به کسی بی‌احترامی نمی‌کند، مهدی مهدوی‌کیاست.
حسین کعبی در جواب این سوال که "به نظر شما چه کسی مقصر است"، می‌گوید: من حرفی ندارم! همین طوری سالی 20 میلیون به کمیته انضباطی جریمه می‌دم!
سپهر حیدری کاپیتان پرسپولیس، در بخشی از صحبت‌هایش می‌گوید: چهل میلیون دارن سکته می‌کنن. پای تلویزیون بلند شم بدم به اونا؟
اشپیتم آریفی مهاجم پرسپولیس، متولد کوزووو و بزرگ شده آلمان است و از سال 2008 برای بازی در تیم پیام مشهد به ایران آمده است. اما فارسی را درست‌تر از سیاوش اکبرپور، سپهر حیدری، وحید هاشمیان، رحمان احمدی و محمد نوری صحبت می‌کند.

سه‌شنبه، فروردین ۱۶، ۱۳۹۰

برنده‌ی نشان شجاعت!

در خبرها آمده بود که ا.ن با دستان خود، نشان درجه یک شجاعت کشور را به حجت الاسلام غلامرضا حسنی، نماینده ع.خ در استان آذربایجان غربی اهدا کرده است.
با خواندن این خبر یاد جمله کلیشه‌ی آغازین آگهی‌های ترحیم افتادم که می‌گفت: خبر کوتاه بود ولی ...
ولی بعد از خواندن خبر به این فکر افتادم که وقتی حسنی نشان شجاعت می‌گیره، چرا بقیه باید بی نصیب بمونن. البته حسنی همان اوایل انقلاب شجاعت خودش رو به همه نشون داده بود. منظورم زمانی است فهمید (واقعاً فهمید؟) که پسرش به مجاهدین خلق پیوسته و با لو دادن مخفیگاه پسرش، مسبب اعدام او شد!
بماند ....
و حالا این شما و این هم انواع و اقسام نشان‌ها:
البته پیش از شروع، اعلام می‌کنم که بنده از واژه "شنونده (خواننده) باید عاقل باشد"، استفاده کرده و تشخیص نام برندگان نشان‌ها را به عهده خواننده گذاشته‌ام. ولی در اهدای بعضی از نشان‌ها، اندک توضیحی، صرفاً برای شفاف سازی ارائه کرده‌ام.
جناب ... برنده نشان "ورزیدگی"، نشان "درجه یک تناسب اندام"، نشان "گلچهرگی مادرزادی"، نشان "فرهنگ و ادب کوچه بازاری"، نشان "وراج کوچکِ بدبختی" و نشان درخشان و محبوب "مـــمـــه"!
جناب ... برنده نشان "مرفه سابقاً بی‌درد، اخیراً بادرد"، نشان "جاسوس n جانبه"، نشان "عدم استفاده صحیح از موبر"، نشان "چوب دو سر ..." و نشان "ما که رفتیم عقب سر نگران / ... لقّ دگران"!
جناب ... برنده نشان "مزد ترس"، نشان "سر و ته کرباس یکی است"، نشان "ملای رینگ اسپرت" و نشان "آخوند تیونینگ شده"!
جناب ... برنده نشان "دلیل ازدواج زود هنگام کانگارو"، نشان "دشمن شناسی بالینی"، نشان" لیاقت قوه باء"، نشان "تریاک را بذار اونجات که می‌سوزه" و نشان "شاعر که می‌شوی خیال تو یعنی حکومت دوست"!
جناب ... برنده نشان "کیمیاگری" (برای تبدیل چماق به دوربین فیلمبرداری در کمترین زمان البته با درد و خونریزی شدید)، نشان "چماق – چفیه – اکشن" و نشان "کلید طلایی سینما بهمن" برای کلید زدن پروژه‌ی فیلم "اخراجی‌ها 4: چماق من دیلدوی تو" اولین فیلم پورن ایرانی.
جناب ... برنده نشان "حضرت ابراهیم جو گیر شده" به خاطر قربانی کردن فرزندش در راه حکومت اسلامی، نشان "منجی تغییر اقلیم" برای جمله معروف "به ما چه؟ هر کی که لایه اُزُن رو سوراخ کرده، خودش بره بدوزتش! بتون بگیرتش!"، نشان "زن مستهلک" برای عبارت به یاد ماندنی "زن استهلاک دارد! هر چه از عمرش بگذرد، از مهریه‌اش کاسته می‌شود."
جناب ... برنده نشان "حلقوم آقا" و نشان "تو که راست می‌گی"
جناب ... برنده نشان "آخوند کروکی" و نشان "داشتن نَن‌جون برای محاسبه تورم"
جناب ... برنده نشان "اشانتیون ملا عمر"، نشان "لیاقت قوه غذائیه"، نشان "نامردی با عبای انی"
جناب ... برنده نشان "مصداق بارز حرام زادگی"
جناب ... برنده نشان "من خودم ایران را بدخت می‌کنم، من تو دهن ایران می‌زنم!"
جناب ... برنده نشان "خودم کردم که لعنت بر خودم باد" و نشان "طی طریق صد سال در یک شب!"
جناب ... برنده نشان "موفقیت مسعود ده‌نمکی" و نشان "فروش فیلم در بقالی"
جناب ... برنده نشان "هلو برو تو گلو" به خاطر شباهت حیرت انگیز ایشان به هلو، در حدی که ا.ن می‌خواست او را بخورد!
جناب ... برنده نشان "مرفه بی‌درد" البته با خونریزی و نشان "ریاضی محض" برای محاسبه 63درصد

جمعه، فروردین ۰۵، ۱۳۹۰

لــــیـــــدی آگـــــاتــــــا کــــــریــــــستــــــی


یکی دو روز پیش مقاله‌ای راجع به آگاتا کریستی در CNN خواندم که به نظرم جالب توجه بود. مقاله مربوط بود به علاقه‌ی آگاتا کریستی به عتیقه‌جات باستانی که البته این علاقه متأثر از حرفه همسر آگاتا کریستی (باستان‌شناسی) بود. مقاله جالب بود ولی نکته جالب‌تر برای من این بود که برخی از اشخاص هستند که نام آن‌ها همیشه در مکالمات ما (دست کم من)، مورد استفاده قرار گرفته ولی اطلاع چندانی راجع به این افراد نداریم. آگــــاتــــا کــــریــــستــــی یکی از این افراد است.
حالا این شما و این هم چند خطی در مورد لیدی آگاتا کریستی:
یکی بود یکی نبود ...
121 سال پیش در روز 12 سپتمبر 1890، ته تغاری‌ای در یک خانواده‌ی انگلیسی-آمریکایی به دنیا آمد به نام آگاتا مِری کِلریسا میلر (Agatha Mary Clarissa Miller). آگاتا یک خواهر و یک برادر بزرگ‌تر از خودش هم داشت. آگاتا در 24 سالگی و با وجود کش و قوس‌های فراوان در رابطه‌اش با آرچی‌بالد کریستی در شب کریسمس 1914 با "آرچی‌بالد" ازدواج کرد. تنها فرزند آگاتا، "رزالیند" ماحصل این ازدواج بود. او پیش از شهرت در نویسندگی و در زمان جنگ جهانی اول مدتی به عنوان پرستار در یک بیمارستان خدمت کرد.
اولین رمان جنایی او با نام "واقعه‌ی مرموز در استایل" (استایل منطقه‌ایست که آگاتا همراه با همسرش در آن زندگی می‌کردند.) در سال 1920 منتشر شد. در واقع همزمان با این رمان، سه شخصیت‌ معروف داستان‌های آگاتا کریستی آفریده شدند: کارآگاه خصوصی هرکول پوآرو، سر بازرس جیمز هارولد جپ و ستوان آرتور هیستینگ. اولین کتاب جنایی کریستی که توأم با سی سالگی او منتشر شد، چنان مورد استقبال منتقدان مطرح دنیا قرار گرفت که برایش شهرتی جهانی به بار آورد. ضمیمه ادبی مجله تایمز در مورد این کتاب نوشته بود: "تنها نقطه ضعف این کتاب در این است که نبوغ بیش از اندازه‌ای دارد!"
پس از معرفی هرکول پوآرو به خوانندگان رمان‌های جنایی، آگاتا از او در سی و دو رمان دیگر همراه با 51 داستان کوتاه استفاده کرد. اما نکته‌ی جالب در مورد شخصیت هرکول پوآرو، نظر آگاتا کریستی نسبت به اوست. در اواخر دهه 1930 آگاتا، پوآرو را در دفترچه خاطرات خود، یک شخصیت غیر قابل تحمل توصیف کرده بود. در دهه شصت میلادی آگاتا به پوآرو لقب "جانور خود خواهِ خودپسند" داده بود. نکته جالب اینجاست آگاتا در جریان جنگ جهانی دوم، رمان "پرده" را نوشت و در آن پوآرو را کشت، اما این رمان را تا سال آخر زندگی خود منتشر نکرد. برعکس پوآرو، خانوم مارپل دیگر شخصیت معروف رمان‌های کریستی، شخصیت محبوب وی بود. نام خانوم مارپل اولین بار در ستون کناری مجله‌ی رویال به آمد و سپس در سال 1930 با رمان "قتل در ویکاریج" به رمان‌های آگاتا کریستی راه یافت. البته کریستی، خانوم مارپل را هم در همان دوران جنگ جهانی دوم در رمان "قتل خفته" کشت، ولی مثل پوآرو، تا پیش از مرگ خود، این رمان را نیز منتشر نکرد. تفاوت اینجاست که آگاتا برعکس رمان "پرده" که پیش از انتشار، آن‌ را اصلاح کرده بود، نتوانست اصلاح رمان "قتل خفته" را به اتمام برساند این رمان پس از مرگ او چاپ شد.
البته رمان جنایی تنها زمینه‌ای نبود که آگاتا کریستی در آن فعالیت می‌کرد. او تحت نام مستعار مری وِست‌مَکات رمان عاشقانه نیز می‌نوشت.
زندگی مشترک آگاتا با آرچی‌بالد پس از 14 سال و در سال 1928 به جدایی انجامید. آگاتا در این مدت شش رمان و ده‌ها داستان کوتاه نوشت. جدایی آگاتا از همسرش به دلیل اعتراف به رسوایی عشقی آرچی‌بالد بود. آرچی‌بالد اواخر سال 1926 از رابطه‌اش با زنی دیگر پرده برداشت و این اعتراف منجر به دعوای این زوج و نهایتاً ترک موقت خانه توسط آرچی‌بالد گشت. آرچی‌بالد به قصد سپری کردن آخر هفته با معشوقه‌اش خانه را ترک کرد و درست از بعد از ظهر همان روز آگاتا هم ناپدید شد. آگاتا در نامه‌ای به منشی‌اش اشاره کرده بود که می‌خواهد به یورک‌شایر برود. ناپدید شدن آگاتا موجی از اعتراض و ناراحتی در میان علاقه‌مندان وی ایجاد کرد. یازده روز بعد معلوم شد که او در هتلی در یورک‌شایر، با نام مستعار تره‌زا نیلی (نام خانوادگی معشوقه‌ی همسرش) پنهان شده است. آگاتا هیچوقت راجع به ناپدید شدنش نظری نداد، اما برخی پزشکان، شوک عصبی ناشی از تنش‌های زناشویی با همسرش و فوت مادرش در همان سال را، دلیل این حرکت او دانستند. بسیاری از مردم نظر پزشکان را قبول نکردند و معتقد بودند آگاتا قصد داشته با صحنه سازی وانمود کند که همسرش او را به قتل رسانده!
دو سال بعد از جدایی آگاتا از آرچی‌بالد، او با "مکس مالووان" (باستان‌شناس خاورمیانه) ازدواج کرد ولی به داشتن تک فرزندش از همسر اول قناعت کرد. بسیاری از رمان‌های معروف آگاتا کریستی مربوط به دورانی است که او همراه با مکس به خاورمیانه سفر می‌کرد. رمان بسیار معروف "قتل در قطار سریع‌السیر شرق" ماحصل دورانی است که آگاتا در استانبول در هتلی (Pera Palace Hotel) مجاور ایستگاه قطار زندگی می‌کرد.
در دوران جنگ جهانی دوم، آگاتا در داروخانه بیمارستان دانشگاهی در لندن، مشغول به کار شد و همانجا بود که اطلاعات بسیاری در مورد انواع سموم و اثرات آن‌ها بر انسان به دست آورد. بعدها آگاتا بارها در رمان‌های خود از سمّ به عنوان یکی از راه‌های از بین بردن قربانیان داستان‌هایش استفاده کرد.
آگاتا در سال 1956 مفتخر به لقب "فرمانده‌ی رتبه امپراتوری بریتانیا" شد. در سال 1968 همسرش نشان "شوالیه بریتانیا" را به خاطر فعالیت‌هایش در باستان‌شناسی خاورمیانه به دست آورد. در سال 1971 نیز، آگاتا
خود به لقب "بانوی زن شوالیه بریتانی" دست یافت و به این ترتیب این زوج در زمره معدود زوج‌هایی قرار گرفتند که هر دو در زمینه فعالیت خود، نشان لیاقت کشور متبوع خود را به دست آوردند.
در فاصله سال 1971 تا 1974 سلامت آگاتا کریستی به خطر افتاد، اما همچنان به نوشتن ادامه می‌داد. در سال 1975 آگاتا قرارداد نمایشنامه "تله موش" را به نوه‌اش منتقل کرد. نمایشنامه تله موش صاحب رکورد طولانی‌ترین زمان اجرا در دنیاست. این نمایش از 25 نومبر 1952 تاکنون در تئاتر اَمبَسِدور لندن بیش از 23000 بار اجرا شده است. تئاتر تله موش این روزها یکی از جاذبه‌های توریستی لندن به حساب می‌آید.
آگاتا کریستی در روز 12 ژانویه 1976 و در سن 85 سالگی به خاطر کهولت سن از دنیا رفت.
بنا به آمار کتاب گینس، آگاتا کریستی پرفروش‌ترین نویسنده کتاب در دنیا است. رمان‌های آگاتا کریستی پس از انجیل با چهار میلیارد کپی، رکورددار تعداد کتاب چاپ شده در دنیا هستند. همچنین کتاب‌های آگاتا کریستی به 103 زبان رایج دنیا ترجمه شده که در این زمینه فقط محصولات والت دیزنی از آگاتا کریستی برتر است.

پنجشنبه، اسفند ۱۹، ۱۳۸۹

بيگانه با ازدحامِ بی‌مقصدِ خودلوليدگانی خمود


راه می‌روم آرام و با دقت.
و گز می‌کنم ایستگاه قطار مملو از انسان‌های گوناگون را.
مردمی که در قطار عموماً عبوس‌اند و در لاک خود فرو رفته‌اند و جز بازی با موبایل خود، اثری از حیات در آنان دیده نمی‌شود.
قطار که می‌ایستد، همان آدمک‌های به ظاهر آرام، به پله برقی‌های خسته و قدیمی شهر می‌تازند؛ تا زودتر از آن بالا روند.
نمی‌دانم از سر مخالفت با این آدمک‌های ماشینی‌ست یا برای دل خوشکنک خودم که بالا رفتن از پله‌ها را، به آویزان شدن به لاستیک سیاه پله برقی ترجیح می‌دهم و پشت سر مردمی که - شاید - آن‌ها هم استفاده از پله را، برای نشان دادن مخالفت خود با آدمک‌های ماشینی ترجیح می‌دهند؛ از پله‌ها بالا می‌روم.
از ایستگاه که خارج می‌شوم نیمی از مردم - دست کم - راه نیمه‌ی دیگر را می‌دزدند تا خودشان سریع‌تر به سلول انفرادی‌ای که هر روز در انتظارشان است، برسند! عده‌ای هم لا‌به‌لای همین هرج و مرج، به سلول خود رسیده‌اند و بیهوده، اما با ظاهری مشتاق در حال تبلیغ برای چیزهایی هستند که احتمالاً خودشان هم، اشتیاقی به داشتنشان ندارند!
به پله برقی بعدی که می‌رسم، چاره‌ای جز همراهی با آدمک‌های ماشینی ندارم. محبوس و خفه، صبوری می‌کنم تا زمین تک تک پله‌های راه راهِ آهنی را ببلعد، تا همگی به راهرو تنگ و بی محبتی که زیر پله برقی پهن شده است، برسیم.
به اینجا که می‌رسم خوشحالم. چرا که همیشه یک نفر – البته محبوس در سلول انفرادی خود – معمولاً گیتاری در دست، مشغول فروش هنر داشته یا نداشته‌ی خود است؛ رایگان یا به قیمتی نازل! دقت که می‌کنم، باز آدمک‌های ماشینی را می‌بینم که بی اعنتا به آوای لرزش سیم‌های گیتارِ رنگ و رو رفته، هروله می‌کنند تا زودتر برسند به سلول انفرادی خود!
به راهم ادامه می‌دهم. دیگر چیزی نمانده است. من هم به سلول انفرادی خود نزدیکم.
از کنار میدان اداره پست رد می‌شوم تا به تونل دود و بوی متعفن سیگارِ سیگاری‌ها برسم. با اینکه نفسم را در سینه حبس می‌کنم، تا این آسم لعنتی دوباره هوس گلوگیری نکند؛ اما خوشحالم برای این عده که دست کم سیگار کشیدنشان – هر چند نکوهیده – برای دل خودشان است، نه خفظ شغلشان و بازپرداخت قسط خانه!

پنجشنبه، اسفند ۱۲، ۱۳۸۹

در لایِ چرخِ چرخشِ این همه بازیِ روزگار*

درود بر ژنرال
ژنرال این بار بر آن داشتیم که پیش از خشک شدن جوهر خودنویسمان روی نامه قبلی، نامه بعدی را همچین بتپانیم پشت سرش تا مبادا نام گرامی ما در یاد عزیز شما محلول شود.
ژنرال نامه قبلی را به خط خود نگاشته بودیم که حس لطوفت حضرت عالی را قلقلک بدهیم، اما گلچهره‌ای والامقام از درباریان خبر آوردند که دست خطمان زیر آفتاب ورجه وورجه می‌کند! لذا بر آن داشتیم که بازگردیم به مغازله‌ی مثلثاتیِ چشم و مانیتور و کی‌برد!
ژنرال خواندیم و دانستیم که شامگاه سه‌شنبه دهم سپندگان، در سرزمین عصر حجر و سالاد مارمولک، پرچم پاک ایران دو بار با هدایت حضرت عالی قد راست کرد و درس بزرگی به پابرهنگان، دشداشه پوشِ الگانس سوار داد. ژنرال به پاکی پرچم‌مان قسم، در این وانفسای اخبار ناخوشایند، دلمان را به همین رو کم کنی‌های از جنس ورزشی خوش کرده‌ایم!
ژنرال دفعه قبل یادمان رفت از اسباب کشیِ حجره‌مان بنویسیم. فردا که برسد، چهار هفته خواهد شد که عطای بلدیه را به لقایش فروختیم و سلطان بانو را در بلدیه گماشتیم و خودمان به یکی از آن حجره‌های خصوصیِ گردن کلفت پیوستیم که بازپرداخت وام‌های سی ساله خانه ییلاقی ما و منزل کنونی‌مان معادل سود چند ثانیه آنان است!
ژنرال راستش را اگر بخواهی، دلیل نامه نگاشتن پشت به پشت‌مان تلنگرهای پی در پی و بی وقفه‌ایست که چپ و راست به ما اصابت می‌کند و حال و روزمان را همچین قَلَق و مغشوش می‌دارد.
ژنرال خلاصه‌اش می‌کنیم:
برادرزاده و خواهرزاده رشد می‌کنند و ما از دیدنشان محرومیم. احتمالاً در ذهن معصومشان تصویری شبیه یک گوشی تلفنِ سخنگو، به جای چهره‌ی ما نقش بسته است! ژنرال سلطان بانو چنان پای تلفن قربان صدقه خواهرزاده می‌رود که دلمان ریش ریش می‌شود.
ژنرال! همین چند شب پیش زنگ زدیم به پدر به بهانه تبریک تولدش. هنوز یک دقیقه حرف نزده بودیم که یکی ازهمان تلنگرهای لامذهب فرود آمد روی مغزمان و حساب کردیم که هزار سیصد و هشتاد و نه منهای هزار و سیصد و نوزده می‌شود هفتاد! از دهنمان پرید که: "به سلامتی هفتاد ساله شدین‌ها" و درست از همان لحظه نه فهمیدیم که چه می‌گوییم و نه فهمیدیم که چه می‌شنویم! ژنرال! ما در همین سی و دو سه سالش زائیده‌ایم اساساً! ولی او همچنان سر حال و با نشاط به شیوه خود حال و احوال ما را جویا می‌شود. ژنرال به خدا دلمان لک زده برای اینکه یک بار دیگر بنشینیم کنارش، او سیگارش را روشن کند (که ای کاش نمی‌کرد)، ما هم ورق‌ها را بُر بزنیم و مرتبشان کنیم. بعد ورق‌ها را روی رو مبلی‌های چهار قد سفید گلدوزی شده که روی دسته مبل است، بگذاریم و پر از شادمانی بی سبب بگوییم: "کم با زیاد؟" بعد مسرور از برنده شدن در کم یا زیاد، کری خوانی را شروع کنیم. پدر هم سیگارش روی زیر سیگاری کریستالش تکیه دهد (که ای کاش نمی‌کرد) و در حالی که چهار برگ را به من می‌دهد، شعرش را هم زمزمه کند که: "یک و دو و سه و چهار ...."
ژنرال! مهاجر که می‌شوی، تا ابد آواره‌ای!

×××

* عنوان برگرفته از بخشی از شعر "تریاک را به بازدمت پز" اثر محسن نامجو می‌باشد.