سه‌شنبه، مهر ۳۰، ۱۳۸۷

یاد و خاطره ای شاید

Giovanna Mezzogiorno
---
بعد از مدتها فیلم ندیدن، بالاخره تازگی ها این طلسم رو شکوندم و دوباره افتادم به دام هنر هفتم! در ماه گذشته 13 تا فیلم دیدم! هفت تا فیلم ایرانی و شش تا غیر ایرانی!
فیلم های ایرانی:

-
دایره زنگی (10/7): خنده بر درد بی درمان!
دایره زنگی را با دید مثبتی نگاه نکردم! یعنی در واقع حضور بازیگرانی چون امیر نادری، مهران مدیری و امین حیایی، سد بزرگی بود برای مثبت اندیشی درباره فیلم! اما وقتی در تیتراژ فیلم نام اصغر فرهادی را به عنوان نویسنده دیدم، نظرم تا حدودی برگشت! حضور کارگردان فیلم هایی نظیر چهارشنبه سوری و شهر زیبا در پس زمینه این فیلم نقطه امیدی بود که در نهایت هم باعث تغییر نظرم شد. دایره زنگی به ظاهر یک فیلم کمدی بود با همان هیاهوها و داد و بیدادهای متداول در فیلم های کمدی ایرانی! اما حقیقت تلخی در لفافه این فیلم گنجانده شده بود که به نوعی تداعی کننده دور باطل موجود در فرهنگ کنونی ما ایرانی ها است! البته بی انصافی است اگر از نقش کارگردان گمنام اما خوش فکر این فیلم، پریسا بخت آور، یادی نکنم که توانسته از بازیگران کلیشه ای چون مهران مدیری و امیر نادری بازی خوبی بگیرد و به نوعی آنها را در غالب نقش ببرد!

-
به آهستگی (10/5): ای کاش فروتن می توانست کس دیگری هم باشد!
شاید اگر کارگردان می توانست یخ موجود در صحنه ها را آب کند، فیلم بهتری می شد! فیلم موضوع پیچیده ای دارد که البته تا پایان هم معلوم نمی شود که چرا موضوع فیلم پیچیده است! اما بازی های مصنوعی هنرپیشگان فیلم به خصوص محمدرضا فروتن که معمولاً نقش را در غالب خودش می برد به جای این که خود در غالب نقش برود، از جذابیت های فیلم کاسته است!

-
باغهای کندلوس (10/4): همه عشق شمال، به راهشه!
باز هم همان ایراد فیلم بالا که بیشتر ایراد فروتن است تا فیلم ها، در باغهای کندلوس هم آزار دهنده است! مطمئنم که از بین سیلاب های نام فیلم "باغ های کندلوس"، قسمت "لوس" اش به یازی فروتن باز می گردد! فیلم مونولوگ های خوبی دارد اما بسیار از هم گسیخته است! به طوری که اگر ندانید، ممکن است تصور کنید که نسخه تدوین نشده را در اختیار دارید!

-
مجنون لیلی (10/3): فیلمی با طعم پیراشکی خسروی و چیپس استقلال!
خوب، وقتی هنرپیشه نقش اول یک فیلم محمدرضا گلزار است، انتظار سنگین بودن فیلم، انتظار بسیار نابجایی است! دیدن این فیلم می ارزد، اگر صرفاً در پی دیدن یک فیلم با طعم پاستیل و تخمه هستید! حامد بهداد تنها نقطه قوت این فیلم سرگرم کننده، اما آبگوشتی است. بازی خوب حامد بهداد اقلاً مرحمی است بر زخم هایی که بازی تهوع آور ابولفضل پورعرب بر ذهنتان بر جای می گذارد!

-
آرامش در میان مردگان (10/2): چون قافیه تنگ آید ...
فیلمی با نامی بسیار غلط انداز و با بازی هنرپیشه ای که هرگز انتظار چنین کار ضعیفی از او نداشتم! آرامش در میان مردگان بیشتر شبیه داستانی است که یک پسر بچه بخواهد برای شما تعریف کند که وقتی قافیه اش به تنگ می آید، ناچار او به جفنگ روی می آورد! حکایت گلاب آدینه و آرامش میان مردگان، همان حکایت عزت الله انتظامی و فیلم سایه روشن است که یک بازیگر نامدار را احتمالاً به ضرب پول وادار به بازی در یک فیلم بی سر و ته کرده اند!

- هما (10/1): نه به آن شوری شور نه به این بی نمکی!
یک فیلم داستانیِ تلویزیونی که بیشتر شبیه سریالهای ماه رمضان صدا و سیماست تا فیلم! با بازی بسیار کلیشه ای فرامرز صدیقی! داستان دو تیپ انسان که تیپ اول بهشتی هستند و تیپ دوم جهنمی!

-
قصه دلها (10/1): ای کاش در امتیازها صفر هم قابل قبول بود!
وقتتان را با این فیلم تلف نکنید! حتی به خواندن موضوعش نیز نمی ارزد!
---
فیلم های غیر ایرانی:
توجه داشته باشید که قیاس فیلم های ایرانی و غیر ایرانی واقعاً قیاس مع الفارغ است! بنابراین امتیاز فیلم های ایرانی بر اساس، ایرانی بودنشان روی نمودار برده شده!

-
رودخانه ای از این میان می گذرد (10/7): یاد و خاطره ای شاید!
اگر بدانیم که این فیلم یکی از 7 فیلم کارگردانی شده توسط رابرت ردفورد در طول 48 سال فعالیت سینمایی اش بوده است، آنوقت از یک جهت به خاطر معمولی بودن فیلم سر خورده می شویم و از طرف دیگر باید یقین داشته باشیم که در پس این فیلم خاطره ای شخصی پنهان است!

-
یک فرمالیته خالص (10/6): گنگ خواب دیده؟
فضای فیلم و بازی دو هنرپیشه مطرح آن معرکه است! نام ژرارد دوپاردیو و رومن پولانسکی، خود به خود ببینده را ترغیب می کند که فیلم را ببیند! فضا و دیالوگ های فیلم هم بسیار پیچیده و گیراست! اما اگر شما فهمیدید که انتهای این فیلم چه می شود، لطفاً به من هم بگین!

-
فراموش کردن سارا مارشال (10/6): چه توفیقی از آن بهتر که خلقی را بخندانی!
یک فیلم شاد و کمدی که از جنس کمدی های رایج اخیر هالیوود است! اگر نمی خواهید بعد از دیدن فیلم ذهنتان درگیر فیلم باشد و می خواهید فقط در لحظه دیدن فیلم، از آن لذت ببرید، این فیلم را ببینید! نه دنبال هنر بازیگری باشید و نه هنرهای دیگر! جذابیت تصویری فیلم برای سرگرمی تان کافیست!

-
عشق در دوران وبا (10/4): داستانی شبیه به داستان های "فتانه حاج سید جوادی"!
یک فیلم کاملاً کلیشه ای با موضوعی دستمالی شده که تنها با بازی خاویر باردم و زیبایی ذاتی جیوانا مزوجیرنو ببینده را تا انتها می کشد! فیلمی ایده آل برای کسانی که عاشق داستان هایی چون بامداد خمار هستند!

-
بعد از این (10/3): یعنی باید باور کنم؟
با این که می دانم نیکولاس کیج طرفداران زیادی دارد، اما من ازش خوشم نمیاد! حالا اگر نیکولاس کیج فیلم تخیلی هم بازی کنه دیگه همه بهانه را برای دوست نداشتن یک فیلم خواهم داشت! به نظر من این فیلم می توانست یک کارتون خیلی خوب باشد! دروغ های بزرگ و تخیلات فیلمنامه نویس، در بعضی مواقع واقعاً کفر آدم رو در میاره!

-
پرنده شیرین جوانی (10/3): به آهستگی!
شاید این فیلم در زمان خودش طرفدار داشته، ولی کشدار بودن دیالوگ ها و ریتم کند فیلم در بعضی دقایق آن واقعاً طاقت فرساست!

-
گانگستر آمریکایی (10/1): هفت تیر بازی
آقا جان من از بکش بکش کیلویی در فیلمایی هالیوودی شاکیم! هر چقدر هم که طرفدار داشته باشه من ازشون خوشم نمیاد! زور که نیست! اینم یک فیلم از سته همون فیلم هاست! باور کنید فقط 5 دقیقه از فیلم رو تونستم تحمل کنم!

جمعه، مهر ۲۶، ۱۳۸۷

من خودم لاکچری ام

درود و صد درود بر ژنرال بی یال کوپال
ژنرال مدت فراخی است که از ما یادی نمی کنی و ما نیز هم! الغرض، انگاشتیم که دو سه خطی برایت قلم فرسایی کنیم و سفره مبسوط دل حجیممان را روی پهنه مانیتورت بگسترانیم!
ژنرال! خردک زمانی است که تکیلفات مکتب خانه را به محضر ملاّی چشم تنگمان ایمیل نموده ایم و دیشب را با آرامش سر بر بالشتکمان نهادیم! و من باب پاداش هم برای جناب خودمان نوشابه ای انرژی زا باز نمودیم و به دنبال یک توپ گرد و سپید، دقایقی دویدیم!
ژنرال! از اوضاع و احوال تو بی خبر نیستیم اما خودت که بهتر می دانی، روزمرگی هایمان بلای جانمان شده و اسباب خجالت وجدان را فراهم نموده! اما می دانیم که چند هفته پیش تا مرز اُردنگی خوردن هم رفتی و فقط با فتح دژ "اکبر اوتی" بود که توانستی مدال هایت را بر سینه نگاه داری! گفتیم سینه، فلذا بد ندیدیم که یادی از سینه سپر کردن رفیق گرمابه ات "علی" در خلال
مصاحبه مطبوعاتی تو بکنیم! ... که خوب الان کردیم!
ژنرال! آن علی گفتن و کرشمه ابروهایت در واکنش به اعتراض یکی از مخبران عنقریب ما را تا سرحد مرگ ترساند و بعد که دوباره دیدیمش خنداند!
ژنرال! از ما به تو نصیحت! دم پر این شهریار قرن بیست و یک نگرد که حکایتت با او حکایت آن مور است روی گردن یک پیل که مورهای ابله روی زمین، با هیجان فریاد بر می آوردند: "خفش کن خفش کن!"
ژنرال از تو نگاشتن را همین جا کورتاژ می کنیم و باز می گردیم کنار سفره دلمان!
ژنرال اگر از امراضمان بخواهیم برایت بگوییم، خبر تازه ای نداریم به جز دمیدن گاه به گاه صور اسرافیل در گوشمان! فلمثل حالمان خوب است و نشسته ایم و مشغول تناول هستیم که ناگهان بیل بیلکی در گوشمان جا به جا می شود و سرمان را به رقص سماع وا می دارد! اما این تازه اول نمایش است، زیرا که لحظاتی بعد، چنان صدای همه چی در گوشمان ورطه می اندازد که نپرس! مخلصش این که اگر پشّه ای از اطراف و اکنافمان پر بکشد، چهار چنگولی روی زمین پهن می شویم از ترس غرش بالهایش که مثال جنگنده های هیتلر مرحوم است!
ژنرال! آخرین بار که برایت نوشته بودیم، اوقات بس مفرحی در حوالی دریا کنار داشتیم و قدرش را نمی دانستیم! اما اخیراً سرایمان را به رسم اجاره تحویل داده ایم و از دریا کنار هجرت کرده ایم به بلاد بریزبن! خودمان را وامدار دیگران نموده ایم و دخمه ای را به چند اشرفی در هفته فراهم نموده ایم که به جز یک منظره غلط انداز چیزی ندارد که ندارد! اما این عاقبت کار نیست! زیرا که این هجرت مسبب آن شد تا پیشه مان را نیز عوض کنیم و از بلدیه دریا کنار به بلدیه بریزبن نقل مکان نماییم!
ژنرال! بلدیه بریزبن نگو که همانا قبرستان شادتر از اینجاست! ژنرال اینجا با مشتی آدم آهنی همکار هستیم! در تمام روز به جز صحبت در مورد کارهای بلدیه با هیچ کسی از احوالاتمان نمی توانیم سخن بگوییم!
ژنرال عریضه مان دارد طویل و طویل تر می شود و شما هم که گرفتاری. پس نامه را همین جا به اتمام می رسانیم و پیش از خداحافظی سخن نغزی از یکی از همراهان برایت نقل می کنیم که شبی با اعتماد به نفسی خیره کننده اذعان داشت: "من خودم لاکچری ام!"
سایه مان بر سرت مستدام
فربه گی هایمان را ببوس

شنبه، مهر ۲۰، ۱۳۸۷

خبر بد برای متقاضیان مهاجرت به استرالیا

کوین راد نخست وزیر استرالیا دیروز در مصاحبه خود در رادیو شبکه رادیویی فایرفاکس در ملبورن، اعلام کرد که مهاجرت به استرالیا باید کاهش یابد.

کوین راد علت این موضوع را بحران اقتصادی جهانی، تزلزل در رشد اقتصادی و افزایش نرخ بیکاری دانست.

بنا به گفته وی، در حال حاضر میزان پذیرش مهاجر به استرالیا 19.8% بیش از سال گذشته است. این افزایش که بیشتر در ایالت های استرالیای غربی و کوئینزلند رخ داده، به دلیل نیاز به نیروی کار متخصص در بخش منابع و معدن بوده است.

راد در ادامه گفت: همانند دُوَل گذشته، دولت این دوره نیز برنامه های پذیرش مهاجر متخصص را در راستای شرایط اقتصادی موجود تعیین می کند.

آمار پذیرش مهاجر در برنامه ریزی سال 09-2008 حاکی از آن است که 190300 نفر مهاجر در طول سال به استرالیا خواهند آمد. این آمار شامل 133500 نفر نیروی کار متخصص و 56600 مهاجر با ویزای خانواده است که پیش از آن یکی از اعضای خانواده ویزای اقامت دائم استرالیا داشته است. این میزان پذیرش مهاجر به دلیل ناپایداری های اقتصادی موجود، مورد انتقاد قرار گرفته است.

آقای راد همچنین گفت که نرخ مهاجرت بر مبنای نیاز ایالت های گوناگون، متفاوت خواهد بود و دولت مهاجران را به نقاطی می فرستد که نیاز بیشتری برای نیروی کار هست.

شنبه، مهر ۱۳، ۱۳۸۷

دوست داشتن کسانی که دوستمان می‌دارند کار بزرگی نيست، مهم آن است آنهايی را که ما را دوست ندارند، دوست بداريم.

دوشنبه، مهر ۰۱، ۱۳۸۷

چی بگم؟


عکسی که می بینید از آگهی های یکی از روزنامه ایرانی های چاپ استرالیا گرفته شده. نیاز به توضیح بیش از این نیست که خود حدیث مفصل دارد!
اما صرفاً جهت محکم کاری عرض می کنم که اگر کسی چشمتون زده یا انرژی منفی بهتون می ده و یا از همه مهمتر اگر بختتون بسته شده، از توانایی هایی این دوستمون در زمینه ابطال و گشودن هر چیزی اعم از بختتون، غافل نشین!
حیطه اختیار ایشون هم رفع همه گونه مشکلات مالی، تجاری، شغلی و حفاظت از هر گونه خطر می باشد! (فکر کنم خود خدا هم نتونه با این قاطعیت به توانایی هاش بباله!)
در ضمن اگر چشم های شما نوشته های موجود در این تبلیغ رو به زبان فارسی می بینه، به چشم پزشک مراجعه کنید! چون ایشون فقط به زبان انگلیسی و ایتالیایی صحبت می کنه!

سه‌شنبه، شهریور ۲۶، ۱۳۸۷

کی بره این همه راهو؟

تا حالا به وب سایت فدراسیون فوتبال ایران سر زدید؟
نظرتون چیه؟
چه اطلاعاتی راجع به فوتبال ایران که تنها و تنها وظیفه این فدراسیونه می تونین از این وب سایت به دست بیارین؟
برنامه زمان بندی مسابقات لیگ برتر؟
مشخصات تیم ها؟
برنامه بازی های تیم ملی؟
اخبار و جدول به روز شده رقابت های مختلف فوتبال در ایران؟
برنامه پخش مسابقات؟
تعداد بلیط های موجود برای مسابقه ای که تمایل به دیدن دارین؟
آدرس باشگاه ها؟
مطمئن باشید حتی جواب یکی از این سوال ها رو از وب سایت فدراسیون فوتبال ایران، نمی تونین به دست بیارین!
جایگاه لیگ ایران در
لیست بهترین لیگ های جهان جایی بهتر از رتبه 42 نیست. جهت روشن تر شدن موضوع بد نیست به وب سایت لیگ برتر انگلیس که حائز رتبه اول در تمام دنیاست داشته باشید. در این وب سایت نه تنها جواب سوال های بالا رو پیدا خواهید کرد، بلکه اطلاعات بسیار بیشتری هم می توانید کسب کنید. برای مثال اطلاعات کامل باشگاه های حاضر در لیگ برتر رو می تونین اینجا به دست بیارین. یا این که آمار عملکرد بازیکنان را می تونین اینجا کسب کنین. در این وب سایت برنامه تمام بازی ها شامل مکان و زمان (به ساعت) و برنامه پخش تلویزیونی و ... قابل دسترسی است. برنامه بازی های لیگ، بازی های جام حذفی، جام اتحادیه انگلیس، جام قهرمانان باشگاه های اروپا، جام یوفا، جام باشگاه های جهان، بازی های مقدماتی جام جهانی و بازی های دوستانه تیم ملی انگلیس! برنامه تمام این مسابقات در این فایل ارئه شده و فایل هم در دسترس همه هست. تمام قوانین با ذکر کوچک ترین نکات ارائه شده و اگر اتفاقی در طول سال بیفته که در این قوانین پیش بینی نشده باشه، تیم تصمیم گیری کننده ای که اعضای اون مشخص هستند در دو مرحله به اون مشکل رسیدگی می کنند. اول حل مشکل در اسرع وقت تا لیگ دچار وقفه نشه و بعد هم با بررسی دقیقتر یک بند به قوانین برای سال آینده اضافه می شه.
اما در ایران ما چگونه با این گونه مسائل برخورد می کنیم؟
مثلاً مشکل داوری و اشتباهات اون الان بحث داغ فوتبال ماست. بازیکن و مربی و سرپرست و مدیر تیم همه به داورها بد و بیراه می گن و تماشاگران نیز هم!
داور هم کوتاه نمیاد و جواب می ده!
بعد هم کمیته انضباطی یهو میاد میگه آقا از این به بعد تماشاگرا فحش بدن از تیمشون امتیاز کم میشه! شک نکنید که چهار روز بعد هم وقتی از یک تیمی مثل سپاهان که امتیاز کسر بشه، آقای ساکت (مدیر باشگاه)، سکوت رو می شکنه و می گه اونا تماشاگرای تیم حریف بودن که با لباس مبدل می خواستن به تیم ما ضربه بزنن!
ایراد دیگری که به این قانون تازه وارد کمیته انضباطی وارد است، بحث از دست دادن تماشاگرهاست. چرا که وقتی در هر مسابقه عده ای را دستگیر کنند و آخرش هم از امتیاز تیم ها کم کنند، تماشاگرها از حضور در ورزشگاه ها خود داری خواهند کرد. همین الان اگر دو تیم پرسپولیس و استقلال را کنار بگذاریم، چند درصد ورزشگاه های ما در هنگام بازی ها پر می شود؟ حتی دو تیم پرسپولیس و استقلال هم خیلی از دیدارهایشان را در ورزشگاه های نیمه پر برگزار می کنند که دلیل عمده اش برنامه ریزی غلط فدراسیون و برگزاری دیدارهای این دو تیم در روزهای میانی هفته است. برای مثال آمار بلیط فروشی فصل گذشته تیم های لیگ برتر انگلیس رو ببینید.



سال گذشته به طور میانگین 91.7% بلیط های مسابقات لیگ برتر انگلیس فروخته شده است. سیزده باشگاه از 20 باشگاه فصل قبل، فروش بلیطی بالای 90% داشته اند و دو تیم آرسنال و منچستر یونایتد به ترتیب 99.5% و 99.4% بلیط های فصلشان را فروخته اند! به طور میانگین فصل گذشته در لیگ برتر انگلیس 13،734،800 نفر بلیط خریده اند! اما در ایران، حتی اگر فرض کنیم که دو تیم پرسپولیس و استقلال به طور میانگین در تمام دیدارهای خانگیشان 50،000 نفر تماشاگر داشته اند (که نداشته اند!) و دو دیدار رفت و برگشتشان نیز 100،000 نفر تماشاگر داشته. با فرض گنجایش 15،000 نفری برای سایر 16 تیم لیگ و میانگین بلیط فروشی 7،500 نفر در هر دیدار، تعداد کل بلیط های فروخته شده به 4 میلیون هم نمی رسد! یعنی 50% گنجایش ورزشگاه ها بلیط فروشی شده و یا به عبارت دیگر تیم ها و فدراسیون نتوانسته اند از کل پتانسیل موجود برای درآمد زایی از فروش بلیط استفاده بهینه ببرند!
خلاصه این که وای به حال کشورهایی که لیگشون در جایگاهی پائین تر از لیگ ایران قرار گرفته!
--------
پانوشت: در کامنت ها نظرهای محترمی مبنی بر مقایسه نادرست من بین سایت فدراسیون فوتبال ایران با سایت لیگ برتر انگلیس، دریافت کردم. نظر این عزیزان اینه که لیگ برتر انگلیس باید با سازمان لیگ ایران مقایسه بشه. من هم مثل این عزیزان از وجود سازمانی به نام سازمان لیگ در فوتبال ایران با خبر هستم، اما جستجوهای من برای یافتن سایت رسمی این سازمان، راه به جایی نبرد. خوشحال می شم اگر این دوستان لینک وب سایت رسمی سازمان لیگ رو به من معرفی کنند. اگر هم چنین وب سایتی وجود نداره که کلاً دعوا بر سر لحاف ملاست!

شنبه، شهریور ۱۶، ۱۳۸۷

بازی یا واقعیت؟

به لطف امیر عزیز وارد یه نظر سنجی در مورد مهاجرت شدم. نظر سنجی دو تا سواله که پاسخش می تونه دو تا کتاب باشه و آخرش هم به نتیجه نرسیم که بالاخره مهاجرت خوبه یا نه!

سوال 1: چه چیزهای خوب و با ارزشی ممکنه باعث برگشتنتون بشه؟

جواب این سوال رو با مونولوگی از فیلم "سلطان" مسعود کیمیایی شروع می کنم. جایی که فریبرز عرب نیا، هدیه تهرانی رو سوار موتور ساید کارش کرده بود و رفت وسط یه اوتوبان تازه تأسیس وایساد و گفت: این اتوبانا خیلی خوبن، این بزرگراه خیلی قشنگن ... ولی من یه جورایی ازشون متنفرم! اینجایی که ما الان وایسادیم یه روزی اتاق خواب من بود! ...
حالا حکایت منم همینه! یعنی منم می گم مهاجرت به کشورهای پیشرفته خیلی خوبه. آدم به همه چی می رسه، به رفاه و احترام اجتماعی و فردی. به آزادی نسبی. به خونه و ماشین و کار و پول و خیلی چیزای دیگه! ولی من ایران رو با تمام ناخوبی هاش به همه کشورهای دیگه و خوشایندی هاشون ترجیح می دم! من نیاز به انگیزه ای برای بازگشت ندارم، نیاز به تلنگری دارم که بیدارم کنه تا بتونم زودتر از قید و بند زرق و برق اینجا دل بکنم!

سوال2: چه چیزها و یا خاطرات ارزشمندی از سرزمین مادری تون به یاد دارید واسه افتخار کردن پهلوی اجانب!

از دید من چیز زیادی برای افتخار کردن به ایران باقی نمونده، اما شاید گرمای کانون خانواده ایرانی که هرگز در بین استرالیایی ها ندیده ام، حس عمیقی در من ایجاد می کنه که توصیفش در این خلاصه نمی گنجه.

یک نمونه دیگه می تونه آغوش باز عموم ایرانیان برای بخشایش باشه. علیرضا عصار در یکی از آهنگ هاش می گه: هر که به ما شاخه گلی عرضه کرد، ملت ما باغ گلش هدیه کرد. این ویژگی بیشتر ایرانی هاست و برای من دلیلی برای سربلندی.

شنبه، شهریور ۰۹، ۱۳۸۷

این یک مصاحبه خیالیست

اگر بحث عادل فردوسی پور و علی و دایی در برنامه نود روز 5 شهریور رو ندیدین بهتون پیشنهاد می کنم که ببینیدش. اگر هم دیدین پس گوشی دستتونه: ا
فردوسی پور (ف): خوب ارتباط تلفنی ما هم با سرمربی تیم ملی جناب آقای علی دایی برقرار شده. آقای دایی سلام عرض می کنم. ا
دایی (د): شما بیجا می کنید! ببخشید آقای محتلم. شما که همش می خوای تیم ملی و شخص علی دایی لو بکوبی، غلط می کنی به من سلام کنی! ا
ف: آقای دایی من که چیزی نگفتم، فقط سلام کردم. ا
د: باز گفت! آقای محتلم مگه نخوام به شما سلام کنم کی لو باید ببینم؟
ف: هر طور صلاح می دونین آقای دایی. حتماً ملاحظه فرمودین که میهمانان برنامه ... ا
د: کدوم مهمان؟ کدوم بلنامه؟ من اصلاً بلنامه نود لو قبول ندالم! شما همش دنبال حاشیه هستین! مهمان محتلمتون هم که میله تو پگاه می بازه می گه تقصیل علی داییه. بعد میاد تو مس می بازه می گه تقصیل علی داییه. آخه بلادل من، ملبی گلی بلد نیستی چلا به من گیل می دی؟
ف: آقای دایی استقلال تو پگاه و تو مس نباخت، استقلال به پگاه و مس باخت! ا
د: آقای فلدوسی پول اگه نذالی من حلفامو بزنم، قطع می کنما! می لم از همتون هم شکایت می کنم و می دم پدل تونو دل بیالن! ا
ف: نه آقای دایی اجازه بدین
د: نه بابا نداله! فوتبال اینی که شما می گین نیست که! فوتبال لو از من بپلسین که تو اولوپا بودم! ا
ف: من که نه بابا نگفتم! گفتم نه! آخه شما اصلاً نمی ذارین که من سوالمو بپرسم. اجازه می دین من یه دقیقه حرف بزنم! ا
د: بفلمایین من دل خدمتتونم! ا
ف: سوال من ... ا
د: سوال شما لو می دونم چیه! لابد می خوای بپلسی که چرا لیگ تعطیل شده؟
ف: این هم یکی از سوال های منه! ا
د: بفلما! آقای فلدوسی پول، به قولی ما تو اولوپا زندگی کلدیما! شما بگی "ف" ما تا فلحزاد می لیم! لیگ تعطیل شده که شده! این که دیگه مشکل من نیست! ا
ف: ولی شما درخواست کردین که لیگ تعطیل بشه! ا
د: من؟ کی گفته من دلخواست کلدم؟ من فقط گفتم هل بازیکنی که دعوت بشه و به الدو نیاد من خطش می زنم و یه بازیکن از سایپا می یالم! ا
ف: ولی آقای دایی دیگه بازیکنی از سایپا نمونده که در تیم ملی نباشه! ا
د: شما چی کاله ای؟ وکیل بازیکنایی؟ شما یه مجلی هستی! اصلا و ابدا شما حق ندالی لاجع به تیم ملی صحبت کنی! اگل از سایپا بازیکنی نمونده باشه می لم از کالخونه سایپا کارگر می یالم! ا
ف: ولی آقای دایی ما باید با عربستان در ریاض بازی کینم که بازی ساده ای نیست! ا
د: حلفای عجب غلیب می زنی! من با همین بازیکنا و کالمندهای سایپا تیم لو می بلم جام جهانی. شما هم حق ندالی تو چیز من دخالت کنی! ا
ف: آقای دایی بذارین من یه چیزی بگم. ا
د: شما چیزتو بیال منم چیزمو میالم! ببینیم مال کی بهتله! ا
ف: آقای دایی ... ا
د: قطع می کنما! آقای فلدوسی پول، ببخشید عذل می خوام اگه صد هزال نفل تو ولزشگاه به مادل شما فحش بدن، شما خوشتون میاد؟
ف: این چه ربطی به بحث ما داره؟
د: داله دیگه! اینا همش زیل سل شما و اون آقاییه که تیمش تو پگاه می بازه! دل ضمن من پدل اون مایلی کهن لو هم دل میالم. ا
ف: آقای دایی شما چرا اینقدر عصبانی هستین! ا
د: آخه شما حلفای عجب غلیب می زنی! من واقعاً بلای شما و بلنامتون متأسفم. شما همش می خواین چیزتونو تو چیز من بکنین! ... بوق بوق بوق ... ا
ف: بله ظاهراً ارتباط ما با آقای دایی سرمربی محترم تیم ملی قطع شده. شما بخش بعدی برنامه رو ملاحظه بفرمایین. ا

شنبه، شهریور ۰۲، ۱۳۸۷

پشت این پنجره جز هیچِ بزرگ، هیچی نیست

اون موقعی که ایران بودم، همیشه از اظهار نظرهای ایرانی های مقیم غربت در مورد وضعیت ایران شاکی بودم. همیشه می گفتم: نه بابا اون قدرها هم که اینا می گن بد نیست! ا
---
زندگی در کشوری دیگر، نشانم داد که اظهار نظرهای ایرانی های مقیم غربت، خیلی هم پرت و پلا نبود! شاید آغشته به غرض ورزی بود، اما آفساید نبود! زندگی در کشوری دیگر، نشانم داد که برای دیدن خوبی ها و بدی های هر چیزی اول باید اون رو از دور دید! ا
---
تمام این حرف ها درست. اما اندک خوبی های ایران، به تمام بدی هایش می چربد! ا

پنجشنبه، مرداد ۰۳، ۱۳۸۷

تو مپندار که خاموشی من، هست برهان فراموشی من

هی ببین کی اینجاست! بابا خودمو می گم بی خودی به دور ورت نگاه نکن! بیش از یک ماه از آخرین نوشته ام گذشته و این نشون می ده که کم کم من هم مثل حسین رضازاده، دارم به پایان دوران قهرمانی نزدیک می شم! واقعاً روزهای پر ترافیکیه این روزها! ا
پرده اول؛ وقتی درخت در راستای معنی و میلاد بر شاخه های لخت، پیراهن بلند بهاری دوخت، با اشتیاق رفتم به میهمانی آینه؛ اما دریغ! چشمم چه تلخِ تلخ پائیز را دوباره تماشا می کرد. ا
خسرو شکیبایی هم رفت. بی حرفی از ابهام و آینه! شکیبایی رو دوست داشتم و خواهم داشت نه تنها به خاطر به هنر بازیگریش، بلکه به خاطر خود خواهی خودم. به خاطر شبهایی که با صدای او، اشعار سید علی صالحی و محمدرضا عبدالملکیان ذره ذره در وجودم جای گرفتند. شکیبایی را دوست دارم به خاطر حجم سبزی که نقش به یاد ماندیش در خانه سبز به زندگیم داد. دوستش دارم به خاطر کاغذ بی خط ناصر تقوایی که با هنر او دیدنی تر شد. شکیبایی را دوست داشتم و خواهم داشت. ا
پرده دوم؛ کابوکی! ا
دیشب خانواده هنرمند کامکارها در بریزبن کنسرت داشتند. پیش از این کنسرت هایی که در بریزبن برگزار شده بود همه متعلق به خواننده های ایرانی مقیم لوس آنجلس بود. اون کنسرت ها خوب بودند و در لحظه اجرا خیلی لذت بخش. چون می شه همگام با خواننده فریاد زد و رقصید. اما کنسرت کامکارها متفاوت بود. باید اقرار کنم که علی رغم علاقه ام به موسیقی سنتی، پیش از این از سبک کار کامکارها لذت نمی بردم. ولی اجرای کم نقص و پر احساس این گروه خیلی روی من تأثیر گذاشت. تک تک اعضای گروه هشت نفره کامکارها دیشب عالی بودند و خوب مطابق معمول بیژن کامکار چیز دیگه ای بود! کنسرت از دو بخش فارسی و کردی تشکیل شده بود. در بخش فارسی، بیژن کامکار به نوازش رباب بسنده کرد. هر چند که گهگاهی هم خوانی می کرد و یک بار هم دستی به دف برد. در بخش فارسی کنسرت، صبا کامکار برادر زاده بیژن، با صدای زیبا، فریبنده و دلنشینش واقعاً شاهکار کرد. اما در بخش کردی بیژن هنر خودش رو نشان داد و با نواختن دف و خواندن به زبان کردی، اجرای کنسرت رو به اوج خودش رساند. با نگاهی به چهره پر احساسش به راحتی می شد به عمق نفوذ موسیقی و شعر در بیژن پی برد. به نظر من بیژن کامکار آواز نمی خواند، معاشقه می کرد. ا
هر چند که از خود بی خود شدنِ (و یا حوصله سر رفتگی) یکسری از تماشاگران و تبدیلشان از تماشاگر به رقاص، ابهت کنسرت را شکست، اما بی اغراق این اجرای کامکارها جاودانه بود. ا
پرده سوم؛ فربه ای که ده کیلومتر دوید! ا
ماجرا از اینجا شروع شد که شخصی به شدت چسبناک در محل کار به همکارها گیر داد که به عنوان یک برنامه تیمی همه باید در مسابقه دوِ ماراتن گلد کست شرکت کنیم. بهش گفتم آبجی دور مارو خط بکش! من از ماشین تا آسانسور به زور راه می رم چه برسه به دو ماراتن. اون هم ده کیلومتر! اما چون چسبناکی همکار محترمه به شدت کارساز بود، بنده صرفاً جهت کاهش شر ایشون گفتم باشه! پیش خودم گفتم حالا دو ماه مونده تا مسابقه، بالاخره یه جوری می پیچونمش! اما چشمت روز بد نبینه که این خانوم چسبناک ول کن معامله نبود! خلاصه این که اینجانب با نود و دوکیلو چربی مجبور به دویدن شدم! اما خدا رو شکر این فوتبال بازی کردن و عادت داشتن به استارت های سریع، بالاخره به دردم خورد. چون در شروع ماراتن مثل همه داشتم نرم نرم می دویدم و این نرم نرم دویدن واقعاً کُشنده بود! بنابراین تصمیم گرفتم که به جای نرم نرم دویدن، به طور متناوب سریع بدوم و راه برم! جواب هم داد اتفاقاً! اما بدبختی اینجاست که چسب عزیز حالا خوشش اومده و می گه ساله بعد در ماراتن بیست و یک کیلومتر شرکت کنیم! امری باشه؟
پرده آخر؛ روزهای آخریست که در گلد کست هستیم. به زودی بار دیگر به بریزبن بر می گردیم! همین! ا

سه‌شنبه، خرداد ۲۸، ۱۳۸۷

مثل حسین پناهی، مثل اکبر رادی

پرده اول؛ آرام بخواب، صاحب یک عاشقانه آرام
"قهر پرتاب كدورت هاست به ورطه سكوت موقت؛ و اين كاري ست كه به كدروت، ضخامتي آزاردهنده مي دهد."
نادر ابراهیمی هم رفت. مثل حسین پناهی، مثل اکبر رادی. مردی که با "یک عاشقانه آرام" پا به دنیای تفکرات من نهاد و با "چهل نامه کوتاه به همسرم" قلبم را تسخیر کرد. حالا او هم دیگر نیست. روحش شاد
پرده دوم؛ ببین چه خبره اینجا!
یکی از استادان گروه زبان و ادبیات فارسی دانشگاه زنجان به نام مددی، که در عین حفظ سمت معاون امور فرهنگی داشنجویان نیز هست؛ در ازای ... تنها راه حل دختر را همخوابگی با او دانسته است. دختر به ظاهر پذیرفته ولی به واقع انجمن اسلامی را از این موضوع آگاه کرده. درست پیش از وقوع ماجرا و در حالی که مددی در حال در آوردن پیراهنش بوده، اعضای انجمن اسلامی با دوربین وارد اتاق می شوند و آقای دکتر رو غافلگیر می کنند. ویدئوی این ماجرا را ببینید.
پرده آخر؛ شهرام شب پره
دیشب کنسرت شهرام شب پره بود. کسی که به سلیقه من، تنها خواننده شَتَرَپَتِینای (یا همون دامبولی چیزک) قابل اعتناست. اما اجرای دیشب شهرام به دلم ننشست! شروع کنسرت با گله از گرفتگی صدا آغاز شد و تنها چند دقیقه بعد، کنسرت قطع شد تا شاید فکری به حال تارهای سوتی شهرام شود. تارها که درست نشد هیچ، اجابت درخواست شهرام از سوی مردم برای کمک به خوندن آهنگ ها، بیشتر منو یاد خوانندگان مجالس عروسی انداخته بود! کم کم دیوار حیای حضار هم فرو ریخت و بعضی از دوستان مؤنث حتی برای چند لحظه هم که شده خودشون رو به روی سن رساندند و افتخار ترقص در کنار شهرام رو به دست آوردن! البته یکی از دوستان که پشت کار مناسبی داشت (!) ول کن معامله نبود و با یافتن کوچکترین موقعیتی می پرید روی صحنه! در مجموع فکر کنم تعداد عکس هایی که از این دوست ما گرفته شد بیشتر از شهرام شب پره بود! فارغ از این، شهرام که یه جاهایی دیگه بریده بود و نمی تونست بخونه، میکروفون رو داده بود به دست مردم و خودش دوربین فیلمبرداری اون ها گرفته بود و از خوانندگی اونا فیلم می گرفت. خلاصه اوضاعی شده بود! ضمن این که جناب شهرام خان که بنا به گفتار خودش تازگی ها 60 ساله شده، نمی دونم به خاطر کهولت سن و یا دلیل دیگه ای تقریباً 10 تا آهنگ خواند ولی هر کدوم رو 3 بار!

جمعه، خرداد ۰۳، ۱۳۸۷

چلاندگی وجدان

تا حالا شده احساس کنی هیچ چی سر جاش نیست و زمان به بزرگترین دشمنت تبدیل شده؟ اگه شده که خوش اومدی به دنیای من و اگر نه خوش به حالت! ا
والا من که خودم نمی دونم الان دارم کار می کنم، درس می خونم یا زندگی؟ اما اینو می دونم که هیچ کدوم رو کامل انجام نمی دم! ا

چهارشنبه رفته بودم دانشگاه برای حضور در چند تا کارگاه آموزشی مربوط به درسم. مدّت ها بود که یک روز کامل وسط هفته رو در دانشگاه نگذرونده بودم. دیدن هیاهو و تکاپوی دانشجوها برای من که بیشتر دانشجونما هستم، هم جذاب بود و هم عذاب آور. جذابیتش به انگیزه های زنگار بسته ام چنگی زد و عذابش تِلِپّی افتاد روی وجدانم که بیشتر بچّلونتم! ا
توی کار هم رفته رفته دارم به اعتماد به نفس مطلوبی می رسم که حس خوشایند رضایت توأم با چاشنی مسوؤلیت بیشتر، از نتایج این اعتماد به نفسه. شاید یکی از دلایل دور افتادنم از درس و دانشگاه هم، همین مسأله است! خلاصه اش این که "اینور قر بدم یا گله داره ... کی تو این شهر و محل حوصله داره ..." ا
آقایون و خانوما! خونه دار و بچه دار! این که می خوام بگم، بهش رسیدم که می گم. حالا تو خواه پند بگیر و خواه ملال: ا
اگر نه هر روز، دست کم چند روز یه بار به فعالیتی بپردازید که بیش از هر چیزی دوستش دارید. اگر جوابتون "وقت ندارم" است به این فکر کنید که شاید اصلاً فردایی نداشته باشید که امروز بخواهید گرفتار فعالیت های ناخوشایندتون باشید! ا

شنبه، اردیبهشت ۲۱، ۱۳۸۷

پدر مایلی کهن رو در میارم

چهارده ویدئو مختلف جهت خالی نبودن عریضه که البته بعضی هاشون قدیمی هستند: ا
ویدئوی اول: مصاحبه برنامه بیست و سی با صراف نماینده مجلس هفتم درباره نامزدی ایشون برای پست رئیس جمهور
ویدئوی دوم: مزه پرانی استاد عزت الله انتظامی و استاد داریوش مهرجویی به یکدیگر در مراسم اهدای جوائز دنیای تصویر
ویدئوی سوم: سیروس گرجستانی در یک برنامه زنده ناگهان شروع به صحبت درباره مایکل جکسون می کنه و ... ا
ویدئوی چهارم: آقای حسین زاده! مورچه داره؟ کجات داره؟
ویدئوی پنجم: این هم بابان که داره زور می زنه خودش رو غمزده نشون بده و به خاطر زنگ موبایلش همه چی رو قر و قاطی می کنه! ا
ویدئوی ششم: مصاحبه افشین ناظمی با دایی و عصبانیت دایی از مایلی کهن: پدر مایلی کهن رو در میارم! ا
ویدئوی هفتم: باز هم دایی و این بار دایی از فردوسی پور می خواد که در براش دربیاره! ا
ویدوئوی هشتم: هنوز دایی و این بار اظهار نظر پروین در مورد دایی! ا
ویدئوی نهم: سوتی فردوسی پور در نود! ا
ویدئوی دهم: تقلید صدای فردوسی پور (توجه: از کلمات رکیک در این تقلید صدا استفاده شده، اگر برایتان برخورنده است؛ لطفاً بی خیال این یکی بشین) ا
ویدئوی یازدهم: از اینجا به بعد هم اختصاص داره به فیروز کریمی. پارک ارم! ا
ویدئوی دوازدهم: فیروز و خیار
ویدئوی سیزدهم: فیروز و توپولوویچ
ویدئوی چهاردهم: مجموعه ای از فضایل فیروز! ا

جمعه، اردیبهشت ۰۶، ۱۳۸۷

چقدر شیوه خواهش مچاله ام کرده است

Photo By: Tomas Tokarcik



پرده اول: چقدر وسعت یک خانه، کوچکم کرده است (محمدرضا عبدالملکیان) ا
این روزمرّگی هاست که مرا از خودم دور می کند. روزمرّگی هایی که خود ساخته است و گهگاه بی تدبیر. گاهی اوقات معانی و تعاریف ابزار زندگی، به جای خود زندگی برایم نقش می آفرینند و این آزار دهنده است. زندگی برای من نه کار است و نه درس و نه تفریح. اینها همه ابزار هستند برای درک هر چند ناچیز اما بیش از پیش من از زندگی. اما همین ابزار این روزها مرا غرق خود کرده اند و این برای من روزمرّگی است. ا
به هر حال و به قول حمید مصدق: ا
تو مپندار که خاموشی من، هست برهان فراموشی من

---
پرده دوم: سکوت سرشار از نشانه هاست (احمد شاملو) ا
دیروز در جلسه ای به نام "
Bold Feature" که به طور خلاصه شامل برنامه ریزی کلان برای توسعه گلد کست در ابعاد گوناگون است، من در یک گروه 7 نفره قرار داشتم و قرار بود راجع به توسعه علمی، فرهنگی و اقتصادی هر کس تفکرات خودش رو بیان کنه. در بین ما یک خانوم میانسال بوسنیایی هم بود که متأسفانه به نوعی سرطان بی درمان مبتلاست و بنا به گفته پزشکان کمتر از 2 سال دیگر زنده خواهد بود. سکوت محض این زن در تمام مدت اظهار نظرهای دیگران در مورد آینده، معنای زیادی داشت. ا
پرده سوم: لینکَک نرو بالا نرو بالا، میفتی از اون بالا نرو بالا

---
نمی دونم به
بالاترین سر می زنین یا نه. بالاترین پایگاهی است برای ارسال هر گونه دنبالک (لینک) از سوی کاربران عضو. دنبالکها با نظر بازدید کنندگان عضو امتیاز می گیرند و بهترین ها بالاتر می آیند. هر چند که تقلب های گروهی، در سیستم امتیاز دهی به دنبالک ها، محرض و آزار دهنده است؛ اما به دلیل تنوع کاربران، بر خلاف سایت های دیگر، کمتر شاهد جهت گیری های شخصی در اخبار هستم. یک دنبالک از احمدی نژاد انتقاد می کند و دنبالک بعدی از خاتمی. یک دنبالک قرمز است و دیگری آبی و یک دنبالک اروتیک است و دیگر مذهبی. این تنوع و حق انتخاب در بالاترین مرا جدب خود کرده. ا

---
پرده چهارم: چقدر سفره تزویر رنگ در رنگ است (محمدرضا عبدالملکیان) ا

احتمالاً شما هم با شنیدن عبارت "گفتگوی تمدن ها" بلافاصله نام
خاتمی را به یاد می آورید. شاید بد نباشد که برای شناخت بیشتر "مردی با عبای شکلاتی" نقبی به تاریخ نه چندان قدیمی (مشاجره نوشتاری با بازرگان) بزنیم و به یاد بیاوریم که سیاست بی پدر و مادر است و سیاسیون دروغ گویان و چند چهرگانی کثیف. آری خالق عبارت گفتگوی تمدن ها، 16 سال قبل از دوره ریاست جمهوریش، "نماینده امام و سرپرست روزنامه کیهان" بوده است و دارای افکاری نه چندان متفاوت با شریعتمداری کنونی! (دنبالک را از این وبلاگ پیدا کردم و واسطه این دنبالک یابی همان بالاترین مذکور بود. این وبلاگ هم در کنار داشتن حقایق بسیار، دروغ های بسیاری دارد. این وبلاگ هم مثل افکار تمام سیاستمداران، به چیزی جز نفع خود نمی اندیشد. بنابراین دنبالک دادن به این وبلاگ را دلیل بر تأئید همه مطالبش ندانید؛ چون که نیست!) ا

---
پرده پنجم: شلاق بزن

روز چهارشنبه یکی از همکاران استرالیاییم دنبالکی برای فرستاد. سرم شلوغ بود و روز بعدش
دنبالک رو باز کردم و مات و مبهوت خواندم که مجازات شلاق برای تخلفات رانندگی در نظر گرفته شده! یکی دو ساعت بعد همون همکارم به من گفت که نمی تونه تصور کنه که هنوز هم در دنیا کسی برای تنبیه یک انسان از شلاق استفاده کنه، آن هم برای خلاف رانندگی. چیزی برای جواب دادن نداشتم و تنها به این بسنده کردم که احتمالاً در ترجمه خبر از زبان فارسی اشتباه و یا اغراقی صورت گرفته، چون همچین چیزی برای من هم قابل تصور نیست. اما بعد از چک کردن صحت خبر، ترجیح دادم کلاً سکوت کنم تا شاید قضیه فراموش بشه. اما چطور در بعضی کشورها شلاق زدن حیوانات هم جرم محسوب می شه و در کشور ما برای جریمه رانندگی، به یک انسان شلاق می زنند؟

---
پرده آخر: بربط
همه این ها یه طرف، این
آهنگ زیبایی که عسل در وبلاگش گذاشته یه طرف! ا

شنبه، فروردین ۱۰، ۱۳۸۷

منگوتسی! شما دیگه گندشو در آوردی

اپیزود یک؛
یه همکاری داشتم اینجا (
لوک) که از همون روزهای اولی که با هم همکار شدیم، بنا به علاقه مشترکمون به فوتبال و لیورپول با هم جور شدیم. از اون آدم های با سواد اما زود جوش که همه توی کار ازش حساب می بردن و خوب من هم جزئی از همه بودم. اما در مواقع غیر کاری خیلی فرق داشت. لوک خیلی از رسوم کاری، اجتماعی و فرهنگی استرالیا رو به من یاد داد. حالا همه اینارو نوشتم که تهش به این برسم که از وقتی که از شرکت رفته (هفته پیش) تازه فهمیدم چه رفیقی هر روز کنارم بوده و من اون قدر که باید بهش بها نداده بودم. این رو نوشتم اینجا تا برای دفعه بعدم عبرت بشه. همین! ا
اپیزود دو؛
قوانین راهنمایی و رانندگی در استرالیا جرایم سنگینی داره. یکی از جریمه های سنگینش مربوط به تجاوز از سرعت مجاز می شه که از این قراره: ا
هر کسی که گواهینامه داره و خلافی نکرده
12 امتیاز رانندگی داره. این امتیازها در صورت تخلف راننده به تدریج کسر می شه و در صورت به صفر رسیدن امتیازها، گواهینامه برای مدتی (از سه ماه به بالا) معلق می شه. مثلاً برای سرعت: ا
اگر راننده تا 13 کیلومتر در ساعت، بالاتر از حد مجاز رانندگی کنه؛ 1 امتیاز از دست می ده، به علاوه 100 دلار استرالیا (حدود 83000 تومان) ا
اگر راننده از 13 تا 20 کیلومتر در ساعت، بالاتر از حد مجاز رانندگی کنه؛ 3 امتیاز از دست می ده، به علاوه 150 دلار استرالیا (حدود 125000 تومان) ا
اگر راننده از 13 تا 20 کیلومتر در ساعت، بالاتر از حد مجاز رانندگی کنه؛ 3 امتیاز از دست می ده، به علاوه 150 دلار استرالیا (حدود 125000 تومان) ا
اگر راننده از 20 تا 30 کیلومتر در ساعت، بالاتر از حد مجاز رانندگی کنه؛ 4 امتیاز از دست می ده، به علاوه 250 دلار استرالیا (حدود 207000 تومان) ا
اگر راننده از 30 تا 40 کیلومتر در ساعت، بالاتر از حد مجاز رانندگی کنه؛ 6 امتیاز از دست می ده، به علاوه 350 دلار استرالیا (حدود 290000 تومان) ا
اگر راننده بیشتر از 40 کیلومتر در ساعت، بالاتر از حد مجاز رانندگی کنه؛ 8 امتیاز از دست می ده، به علاوه 700 دلار استرالیا (حدود 581000 تومان) و حضور در دادگاه. ا
حالا همه اینا یه طرف، تازگی ها سه تا دوربین کنترل سرعت در سه بزرگراه اصلی ایالت کوئینزلند نصب کرده اند که به طور میانگین هر ساعت 4 تخلف سرعت رو داره ثبت می کنه! یعنی حتی اگر کمترین میزان جریمه رو برای این میانگین ها در نظر بگیریم، ماهی حدود 288000 هزار دلار (239 میلیون تومان) جریمه به حساب پلیس کوئینزلند واریز می شه! آخــــــــــــــــــــــــــــــی
اپیزود سه؛
روز چهارشنبه گذشته قرار بود کنسرت سلین دیون در بریزبن برگزار بشه که تنها چند ساعت قبل از برنامه اعلام شد به دلیل سرما خوردگی و گلو درد سلین خانوم (!) کنسرت به روز دوشنبه موکول شده! اما نکته جالب اینجاست که به دلیل تغییر زمان، امکان بازگرداندن بلیط و پول برای همه بلیط دارها فراهم شد. این در حالی که روی بلیط ها نوشته شده حتی در صورت جابجایی کنسرت، حق تصمیم گیری در مورد بازگرداندن یا عدم بازگرداندن بلیط ها برای کنسرت گذار محفوظه. این رو گفتم تا پلی بزنم به کنسرت نوروزی آقای بیژن مرتضوی در بریزبن. محل کنسرت یک سالن دو طبقه بود که طبق روال کنسرت های قبلی همه می دونستن به محض شروع برنامه کسانی که قصد ترقص داشته باشند، می تونن بدون هیچ مشکلی از هر دو طبقه به جلوی سن برن و حالی و به حولی! اما این بار در شروع کنسرت، کنسرت گذار محترم ابتدا از همه مردم عذر خواهی کرد و اعلام کرد چون من و شرکت پا...ان 6 هزار دلار بیشتر برای سکیوریتی پرداخت کردیم، مخاطبین طبقه بالا متأسفانه نمی تونن بیان پائین! بنده هم از همون قشر طبقه دوم بودم و متعجب از رابطه سکیوریتی و 6000 هزار دلار و رقصیدن جلوی سن! آن هم بدون ذکر قبلی و درج در بلیط! البته همون طور که کنسرت گذار محترم علی رغم سال ها زندگی در استرالیا بسیار ایرانی عمل کرد، ما هم کم نیاوردیم و ایرانی وارتر از خودش پاشنه در طبقه پائین رو داشتیم از جا در می آوردیم که یا ما رو راه می دی جلوی سن یا پولمون رو می دی که گزینه اول صحیح از آب در اومد! ا
اپیزود چهار؛
خان داداش دو کیلو دی وی دی های ناب برای من فرستاده که فکر کنم بعضی هاشو خود کارگردان اون فیلم هم با این کیفیت ندیده. بابا تو دیگه کی هستی!؟
اپیزود پنج؛
تا هنوز تو فیلم هستیم،
این عکس رو به مناسبت بازگشایی سینما آزادی می ذارم اینجا تا یادمون نره به خاطر کم شعور بودن یک سری آدم های معلوم الحال، چه هزینه گزافی به صنعت سینما تحمیل شد، ضمن هدر رفتن 10 سال! ا
اپیزود شش؛
این عکس رو هم در راستای سر و صداهای اخیر درباره نقاشی و کاریکاتورهای پیامبر ببینیم و بدانیم که خود کرده را تدبیر نیست! ا
اپیزود هفت؛
سخن سال: حیف بود آدم تا اینجا بیاد و سیدنی رو نبینه! ا

شنبه، اسفند ۲۵، ۱۳۸۶

Marriage

By all means marry. If you get a good wife, you'll be happy. If you get a bad one, you'll become a philosopher
---
When a man steals your wife, there is no better revenge than to let him keep her
---
After marriage, husband and wife become two sides of a coin; they just can't face each other, but still they stay together
Hemant Joshi
---
The great question... which I have not been able to answer... is: What does a woman want
---
I don't worry about terrorism. I was married for two years
---
Two secrets to keep your marriage brimming 1. Whenever you're wrong, admit it, 2. Whenever you're right, shut up
---
My wife and I were happy for twenty years. Then we met
---

چهارشنبه، اسفند ۲۲، ۱۳۸۶

شنبه، اسفند ۱۱، ۱۳۸۶

یادت به خیر شادمانی بی سبب

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند

پنجشنبه، بهمن ۲۵، ۱۳۸۶

سه گانه ای که زندگی است

نوشتاری کوتاه بر 14 فیلمی که تازگی دیدم: ا
آخرین دستورها: یک فیلم ساکت، با صحنه هایی گهگاه خسته کننده، اما بسیار تأثیر گذار. از بازی خوب باب هاسکینز در این فیلم نمی شه به آسونی گذشت. (6 از 10) ا
بدون دخترم هرگز: فیلمی که اگر نه همه، اقلاً نیمی از مردم ایران را جع به آن خوانده اند و شنیده اند ولی اکثراً ندیده اند! راجع به این فیلم حرف زیاد دارم. اول موضوع فیلم که راجع به یک زن آمریکایی است که زندگی خوبی با همسر ایرانیش در آمریکا دارد. اما مرد ایرانی از نژاد پرستی های همکارانش در بیمارستان به ستوه آمده و به همسرش پیشنهاد می دهد که برای دو هفته با دخترشان به ایران بروند. همسر ابتدا مخالف است و از وضع موجود در ایران ابراز وحشت می کند (سال 1363) اما در اثر اصرار شوهرش (سید بزرگ) و قسم خوردن او مبنی بر عدم بروز هر گونه حادثه در ایران، بتی راضی می شود که همراه سید بزرگ به ایران برود. در ایران اون با حقایقی (از دید بتی) روبرو می شود که بسیار بد تر از تصورش است و از همه بد تر شوهرش هم با چرخشی کامل از یک مرد عاشق به یک مرد خشن و زورگو تبدیل می شود و بتی را مجبور می کند که با او در ایران بماند. پاسپورت او را می گیرد و در خانه زندانیش می کند. فیلم با این روال پیش می رود تا جایی که بتی به کمک یک مرد (که قطعاً کراواتی است!) از ایران با دردسرهای فراوان خارج می شود و به ترکیه و سفارت آمریکا می رسد. فیلم اینجا تمام می شود اما در واقع کل فیلم بر اساس واقعیت هایی از دید بتی ساخته شده که ایران را بسیار مشنج تر از واقعیت ها نشان می دهد. همه مردم در مکالمات روزمره شان به هم پرخاش می کنند که البته کراوات زده ها از این قاعده مستثنا هستند! من منکر برخی واقعیت های موجود در فیلم نمی شوم، اما دروغ های زشتی در فیلم ساخته شده که به حیثیت فیلم ضربه زده است. اگر در جریان سر و صدای این فیلم بوده باشید، حتماً از ماجرای فیلم بدون دخترم که در واقع جوابی است بر این فیلم آگاهید. این فیلم شرح همان وقایع است از دید سید بزرگ. (5 از 10) ا
عشق و شهوت: یک فیلم گستاخانه راجع به س.ک.س و عشق که با بازی زیبای جان فاوریو جذابیت های خاص خودش را دارد. اگر اهل دیدن صحنه های عشق بازی نیستید، وقت خودتان را تلف نکنید. (7 از 10) ا
خیابان مال هالند: بعد از مخمل آبی و قله های دوقلو این سومین فیلمی بود که از دیوید لینچ دیدم و صد البته آخرین! (1 از 10) ا
زندگی با مرده: فیلمی جنایی بر اساس داستانی واقعی که اگر حوصله 168 دقیقه فیلم دیدن را داشته باشید، از دیدنش لذت خواهید برد. (7 از 10) ا
زندگی پنهانی مردم خوشبخت: فیلمی محصول کانادا درباره یک خانواده مرفه که پسرشان عرضه دختر بازی کردن ندارد، اما وقتی که با دختر مورد علاقه اش روبرو می شود، از پشت پرده بی خبر است. یک فیلم اجتماعی و زیبا که واقعاً به دیدنش می ارزد. (7 از 10) ا
خداحافظ لنین: از آن دسته فیلم هایی بود که از حالت انزجاری که در ساعت آغازین فیلم نسبت به دیدنش داشتم به یک احساس دلنشین و دوست داشتنی در انتهای فیلم رسیدم. واقعاً زیبا بود. (6 از 10) ا
پاریس شهر عشق: استثنایی. نو آور و تأثیر گذار. اگر اگر فیلم های کوتاه هستید، این فیلم یک مجموعه از فیلم های کوتاه راجع به پاریس است و عشق! (7 از 10) ا
داگویل: بعضی از فیلم ها برای همیشه در ذهن من حک می شود و داگویل یکی از آن هاست. داگویل نمادی از زندگی امروز ماست. (9 از 10) ا
اورشلیم کوچک: فیلمی که اگر کارگردان جسورتری داشت، از شاهکارهای سینما می شد. فیلمی راجع به تفکرات دین مداران و قید و بندهای بی حد و مرز این دسته از مردم. (6 از 10) ا
سه گانه
آبی-سفید-قرمز کیشلوفسکی: سه فیلمی که قبلاً هم دیده بودم و قبلاً هم از آن لذت برده بودم. دوباره دیدن این فیلم ها زوایای جدیدی از آن ها را به رویم باز کرد که بسیار دلنشین ترش کرد. ضمن این که نمی شه از موسیقی جاودانه دو فیلم آبی و سفید به راحتی گذر کرد. (آبی 8 از 10 – سفید 10 از 10 – قرمز 9 از 10) ا
سنتوری: در نهایت به تنها فیلم ایرانی ای که این روزها دیده ام می رسم که سنتوری است. سنتوری فیلم پر حرفی بود که حرف هایش را بسیار از هم گسیخته بیان کرده بود. از داریوش مهرجویی چنین فیلمی را انتظار نداشتم. بیشتر مرا به یاد فیلم های سیروس الوند می انداخت تا داریوش مهرجویی. اما بازی بهرام رادان در نقش یک معتاد، رقیب سر سختی برای بازی بهروز وثوقی در گوزنهاست! (6 از 10) ا