جمعه، بهمن ۰۱، ۱۳۸۹

نایس تتو! (18+)


از یه طرف دولت می‌گه حجاب اجباری دستور اسلام نیست، دستور حکومت ایرانه. اینو مشاور ا.ن گفته. از اون طرف تماشای فوتبال ملی ایران برای خانم‌ها در سینما ممنوع می‌شه!

از یه طرف مواجب بگیرهای دولت می‌گن افشین قطبی آمریکاییه، از اون طرف سبزها می‌گن قطبی دستمال به دست حکومته!

این بنده خدا (هنوز صحبتِ قطبیه) تا قبل از جام ملت‌ها سر نخواستنش دعوا بود. حالا ایران سه تا بازی رو برده، دوباره بهش می‌گن افشینِ امپراتور!

بازیکنان تیم ملی به احترام کشته شدگان هواپیمای جمهوری اسلامی در ارومیه می‌خواستند بازوبند مشکی ببندند، فدراسیون گفت AFC اجازه نمی‌ده. دو روز بعدش بازیکنان استرالیا به احترام کشته شدگان سیل اخیر ایالت کوئینزلند، بازوبند مشکی بستند!

گفتم استرالیا، اینو بخوانین: تا همین یه ماه پیش مهندسین با سابقه سیل در شورای شهر بریزبن، داشتن خودشونو جر می‌دادن که آقا اگر سیل بیاد که احتمال اومدنش امسال زیاده، اوضاع خیش خراشمان می‌شه‌ها. ولی هیچ کس به فلانش هم حساب نمی‌کرد. حال سیل اومده می‌گن چرا سد Wivenhow جلوی آب رو نگرفت!

این آخریش رو هم داشته باشین: یکی رفته بود به یکی از اماکن 18+، حالا اومده می‌گه: "ببین هیکل دختره از اونا بود که فقط تو فیلما می‌بینی و می‌گی واقعی نیست." گفتم: "خوب؟" گفت: "ولی خیلی نچسبید. یعنی یه جورایی کل اون دقایق به سکوت گذشت." گفتم: "یعنی با هم حرف نزدین؟" گفت: "چرا!" گفتم: "خوب دیگه!" گفت: "نه اون حرفایی که تو فکر می‌کنی!" گفتم: "ببین من نمی‌گیرم تو چی می‌گی!" گفت: "من اولش ساکت بودم. داشتم سعی می‌کردم هیکلشو به خاطر بسپرم!!!! بعد اون در حال انجام وظیفه ازم پرسید کارم چیه؟" گفتم: "تو چی گفتی؟" گفت: "من جوابشو دادم و بعد پرسیدم تو کار دیگه‌ای هم می‌کنی؟ که گفت: نه!" گفتم: "اولاً مگه می‌خواستی باهاش ازدواج کنی که این سوال رو پرسیدی. بعدشم اون با همون کارش به اندازه من و تو و پدرامون پول میاره!" گفت: "البته من باهاش باز هم حرف زدم." گفتم: "چی گفتی؟" گفت: "کارم خیلی زود تموم شد. یعنی نمی‌خواستم این طوری بشه ولی نشد. وقتی دختره فهمید که کامیون چپ کردم، سر خودشو به نشانه نارضایتی تکون داد. من دیدم داره ضایع می‌شه، گفتم: Nice Tattoo! ولی عجب هیکلی داشت! هنوز یادمه!
"

پنجشنبه، دی ۱۶، ۱۳۸۹

دکانی به نام تغییر اقلیم ناشی از گازهای گلخانه‌ای (Human enforced Climate Change)

هوای این روزهای (ماه‌ها) بریزبن (کویینزلند) موضوع اول همه گپ زدن‌هاست! بارندگی‌های اخیر در ایالت کویینزلند و سیل در نواحی مرکزی این ایالت این روزها نقل محافل خبری همه کانال‌های تلویزیونی استرالیاست. برای اینکه گرا دستتون بیاد:
سواحل شرقی استرالیا در طی دو سه دهه‌ی گذشته با خشکسالی شدیدی مواجه بود. البته هر چند سال یک بار بارندگی‌های مقطعی و شدید باعث بروز سیل‌های کوچک منطقه‌‌ای می‌شد. اما به طور کلی تعداد روزهای بارانی و میزان برندگی سالانه به شدت کم شده بود. تا این که حدوداً اوایل سال 2009 دوره خشکسالی بریزبن به پایان رسید و ترسالی آغاز شد. بسیاری از مردم در توجیه کم بارانی تغییر اقلیم ناشی از گازهای گلخانه‌ای را بهانه می‌کردند و همین افراد پربارانی را هم بر گردن تغییر اقلیم ناشی از گازهای گلخانه‌ای می‌اندازند. اما حقیقت این است که تفییر اقلیم همیشه وجود داشته و شاید پدیده‌ی گازهای گلخانه‌ای تنها باعث تشدید این تغییرات شده باشد. بررسی آمار بارندگی نشان می‌دهد که دوران ترسالی و خشکسالی پریودهای حدوداً سی ساله‌ای دارند و پریود خشکسالی بریزبن از اواسط دهه‌ی میلادی شروع شده و تا حدوداً اوایل سال 2009 ادامه داشته است. به آمار زیر دقت کنید:
بریزبن در سال 2008، جمعاً 632 میلی‌متر بارندگی داشت. در سال 2009، بارندگی با 81 درصد افزایش به 1142 میلی‌متر رسید. اما در سال 2010 میزان بارندگی سالانه به 1531 میلی‌متر رسید که 34 درصد از سال 2009 و 142 درصد از سال 2008 بیشتر بوده است.
این آمار را می‌توان به کلیه نواحی جنوب شرقی استرالیا تعمیم داد. بنابراین ساکنین نوار جنوب شرقی استرالیا به جای آب به آسیاب تغییر اقلیم ناشی از گرمایش زمین ریختن، باید با واقعیت تغییر اقلیم طبیعی و ترسالی کنونی کنار بیایند چرا که احتمالاً این نوع بارندگی‌ها تا چندین سال آینده با روندی نسبتاً مشابه ادامه خواهد داشت.


جمعه، مهر ۰۲، ۱۳۸۹

چگونه بر مساحت کشور خود بیفزائیم؟

اول خبر رو بخوانید:
وزیر دفاع و پشتیبانی نیروهای مسلح، دانش جغرافیا را دانش مهمی خواند و گفت: "با دقت در مسائل جغرافیایی، دستاوردهای بسیار خوبی خواهیم داشت." سردار سرتیپ احمد وحیدی در مراسم افتتاح و رونمایی از چهار طرح مهم جغرافیایی افزود: "وسعت ایران بیش از یک میلیون و 800 هزار کیلومتر مربع است!" وزیر دفاع و پشتیبانی نیروهای مسلح، شناخت مسائل جغرافیایی را بسیار مهم خواند و گفت: "مراجعه به جغرافیا و برداشت از آن مسأله مهمی است."
سردار وحیدی در تشریح طرح های افتتاحی گفت: "نقشه جهان با مرکزیت زمانی مکه مکرمه از طرح‌های بسیار مهمی است که پس از یک سال تلاش و کار فراوان در سازمان جغرافیایی وزارت دفاع، به ثمر نشست و ما امروز شاهد رونمایی از این نقشه هستیم."
وی گفت: "در این نقشه، نصف النهار مبدأ که به عنوان مبدأ زمانی محاسبات کشورها مورد استناد قرار می‌گیرد، از خانه کعبه، به عنوان مرکز عالم هستی عبور داده شده است و این نقشه می‌تواند در توجه هرچه بیشتر جهان به اهمیت و جایگاه کعبه، به عنوان کانون مهم مورد اهتمام جهان اسلام مؤثر باشد."
وی نقشه نصف النهار را با مبدأیت مکه در همسویی هرچه بیشتر ملل اسلامی مؤثر دانست و افزود: "اعلام نصف النهار مکه در مقابل نصف النهار گرینویچ که از طرف یک انگلیسی در سال 1884 مطرح شده بود، موجب همگرایی جهان اسلام خواهد شد."
خبر رو خواندین؟
منبع خبر هم پایگاه اطلاع رسانی دولت بود. جناب وزیر کلاً در سخنانش به جز سوتی چیزی نداره ولی نکته اینجاست که ایشون در دفاع از اظهار نظر نادرستش درباره مساحت ایران و در برنامه زنده بخش کارشناسی بعد از خبر ساعت 22:30 شبکه 2 و در گفتگو با حیدری مجری برنامه تأکید کرد که یک میلیون ششصد و چهل و هشت هزار کیلومتر مربع غلطه و یک میلیون و هشتصد هزار کیلومتر مربع درسته! حیدری در پاسخ گفت:" من یک بار این رقم رو از آقای ا.ن شنیدم و فکر کردم اشتباهِ عددی است!" که جناب وزیر گفت: "وقتی رئیس جمهور عنوان کردند باعث شد ما پیگیری کنیم و متوجه شدیم حق با رئیس جمهور است و ایران یک میلیون و هشتصد هزار کیلومتر مربع است!".
در واقع من نمی‌دونم که ایشون چطوری پیگیری کردن و باز هم نمی‌دونم که چطوری در پیگیری‌ها به این نتیجه رسیدن که وسعت ایران صد و پنجاه و دوهزار کیلومتر مربع بیشتر شده! گمانه‌ زنی‌ها در مورد این اسهال نظر همچنان ادامه داره ولی به نظر من از دو حالت خارج نیست:
یکی این که جناب ا.ن اینقدر به نیویورک رفت و آمد داشته که دیگه نیویورک رو خونه خودش می‌دونه و هنگام محاسبه مساحت ایران، مساحت نیویورک رو هم میندازه سرش! به قول این فرنگیا: I heart NY
یک حالت دیگه هم که همه از قبل باهاش آشنا هستن اینه که ایشون که رو همه تپه‌ها گل کاری داره، حالا احتمالاً یه جاهایی اینقدر زیاد بوده که سرریز کرده و ریخته دریای خزر و خلیج فارس و به این ترتیب به مساحت ایران اضافه شده!
حالا برگردیم به اسهال نظر وزیر دفاع و پشتیبانی نیروهای مسلح در مورد نصف النهار مبدأ و انتقالش از گرینویچ به مکه. اولاً که ایشون ذرت پرت کرده و گفته یک انگلیسی در سال 1884 این نظریه رو مطرح کرده. جالب اینجاست که نظریه ثبت زمان به شیوه امروزی برای اولین بار در قرن هفدهم (حدود 1675 میلادی) توسط یک فرانسوی به چالرز دوم پادشاه بریتانیا پیشنهاد شده بود و دلیل این که گرینویچ، به عنوان مبدأ نصف انهار انتخاب شده، این بوده رصد خانه پادشاهی انگلیسی که تأمین کننده هزینه این تحقیقات بوده، در گرینویچ قرار داشته. ادعای احمد وحیدی برای انتقال مبدأ به مکه، مثل این می‌مونه که مثلاً بازی‌های المپیک 2012 لندن، که با هزینه کشور انگلیس برگزار خواهد شد، به وقت عربستان برگزار بشه!
×××
خبر دیگه‌ای که بد نیست به اون اشاره بشه اینه که "شورای فرهنگ عمومی کشور"، روز گفتگوی تمدن‌ها (سه‌شنبه ۳۰ شهریور) را از تقویم رسمی کشور حذف کرد. دلیل نام‌گذاری این روز به نام گفتگوی تمدن‌ها بر می‌گردد به موضوع پیشنهاد محمد خاتمی به سازمان ملل متحد برای نام‌گذاری سال 2001 به نام سال گفتگوی تمدن‌ها. منصور واعظی دبیر این شورا دلیل حذف مناسبت "گفتگوی تمدن‌ها" را منقضی شدن زمان این مناسبت و نداشتن متولی خاصی" برای آن عنوان کرد!
البته احتمالاً جناب دبیر شورا فراموش کرده‌اند که کلاً در حال حاضر کشوری در دنیا پیدا نمی‌شود که حاضر به گفتگو با ایران مدل ا.ن باشد! و به همین دلیل روز گفتگوی تمدن‌ها از تقویم رسمی کشور حذف شده است!

پنجشنبه، شهریور ۱۱، ۱۳۸۹

بدون عنوان

این روزها متأسفانه بار دیگر شاهد تکرار نام ایران در صدر اخبار منفی دنیا هستیم، اما نه برای انرژی (سلاح؟) هسته‌ای، بلکه برای داستان دنباله‌دار سنگسار "سکینه محمدی آشتیانی" و تبعات سیاسی آن. (ماجرای حکم سنگسار "سکینه محمدی" را می‌توانید در انتهای این نوشته بخوانید.)

در ماجرای حکم سنگسار "سکینه محمدی" افراد ایرانی و غیر ایرانی بسیاری به دفاع از وی پرداختند که شاید جالب‌ترین آنها پیشنهاد رئیس جمهور برزیل برای پذیرش "سکینه محمدی" به عنوان پناهده در کشورش باشد. این پیشنهاد از این جهت جالب توجه است که ایران و برزیل این روزها روابط نزدیکی با هم دارند و این اقدام رئیس جمهور برزیل عیله حکومت اسلامی ایران بسیار دور از انتظار بود. اما تازه‌ترین و شاید جنجالی‌ترین حاشیه این حکم، دفاع کارلا برونی (همسر نیکلا سارکوزی، رئیس جمهور فرانسه) از "سکینه محمدی" است که با واکنش روزنامه کیهان ابعاد وسیعی پیدا کرده. به همین دلیل دوباره اخبار این حکم و ادعای گستاخانه کیهان در مورد مستحق سنگسار بودن کارلا برونی، به اخبار اول سایت‌ها و روزنامه‌ها تبدیل شده.

خوب به تبع این اخبار، بنده هم از ترکش‌های خوشه‌وار این انفجار خبری بی‌نصیب نموندم و چپ و راست باید در مورد قوانین سنگسار در ایران به همکارانم اطلاعات بدم. در واقع من خودم هم اطلاع چندانی از قوانین سنگسار نداشتم و این سوال‌ها باعث شد که کمی در مورد این حکم وحشیانه تحقیق کنم.

سنگسار اولین بار در یونان باستان دیده شده و بعد از آن در بعضی ادیان (به ویژه یهودیت، مسیحیت و اسلام) به عنوان جزای مرگ همراه با شکنجه پدیدار گشته. ولی نکته جالب اینجاست که بر خلاف دنیای کنونی که سنگسار را آمیخته با اسلام می‌شناسد، سنگسار در واقع پیش از اسلام در یهودیت وجود داشته. بنابر نظر خاخام‌های محقق یهودی، هفده گناه (؟؟) در یهودیت مستوجب حکم سنگسار می‌شود: رابطه جنسی یک مرد با موجود زنده‌ای غیر از انسان، رابطه جنسی یک زن با موجود زنده‌ای غیر از انسان، انکار خدا و یگانگی‌اش، رابطه جنسی با دختری دم بخت، رابطه جنسی با عروس یا با دختر خوانده، رابطه جنسی با مادر، رابطه جنسی با مادر خوانده، نفرین کردن پدر یا مادر، بت پرستی، تشویق یک نفر به بت پرستی، سوق دادن یک جامعه به سمت بت پرستی، جادوگری، قربانی کردن فرزند، رابطه جنسی با بچه، عصیان‌گری علیه پدر و مادر، کار کردن در روز شنبه و سوء استفاده از قدرتی فرا انسانی.

در اسلام داشتن رابطه جنسی خارج از تأهل منجر به سنگسار می‌شود. شش کشور مسلمان در حال حاضر از مجازات سنگسار استفاده می‌کنند. افغانستان، عربستان سعودی، سومالی، نیجریه، سودان و ایران؛ که در ایران بر خلاف پنج کشور دیگر، حکم داشتن رابطه جنسی فردی متأهل با فرد دیگر سنگسار است. این قانون از سال 1362 در ایران به اجرا در آمده و بعد از چند سال اول موردی از سنگسار در ایران ثبت نشده تا اینکه دوباره از سال 1385 و بعد از روی کار آمدن ا.ن، حکم سنگسار دوباره در ایران اجرا شده است.
در افغانستان و در میان طوایف سنگسار گاه گاه دیده شده است. بعد از روی کار آمدن طالبان، سنگسار به قوانین مجازات اسلامی افغانستان اضافه شده و آخرین مورد اجرا شده سنگسار مربوط به کمتر یک ماه گذشته (24 مرداد 1389) می‌باشد.
در عربستان و سودان سنگسار هم به صورت قانونی و هم غیر قانونی اعمال می‌شود.
در سومالی و در دو سال پیاپی (1387 و 1388) دوبار سنگسار اجرا شد که مورد اول آن برای دختری سیزده ساله بود که توسط چند نفر مورد تجاوز قرار گرفته بود، اما به جای متجاوزان، آن دختر را در یک استادیوم فوتبال در حضور هزار نفر، تا گردن در زمین خاک کردند و سنگسار را اجرا کردند. این در حالی است که بر طبق قوانین اسلامی (؟؟) فرد سنگسار شونده باید تا کمر در زمین دفن شود و اگر بتواند زنده از گودال بیرون بیاید، سنگسار ادامه نخواهد یافت. (مطمئن نیستم)
در نیجریه و از سال 1379 تاکنون که قوانین مجازات اسلامی حاکم شده است، بیش از دوازده نفر به سنگسار محکوم شده‌اند، ولی هیچکدام به مرحله اجرا نرسیده است.

×××
پاورقی: "سکینه محمدی آشتیانی" حدود سه سال و نیم قبل (اردیبهشت 1385) در دادگاه (!!) جزایی شهرستان "اسکو" متهم (؟؟) به داشتن رابطه جنسی با دو مرد دیگر شده بود. حکم او در ابتدا 99 ضربه شلاق بود، اما در شهریور 1385 و در پی بررسی علت قتل فردی (احتمالاً همسر "سکینه محمدی آشتیانی")، این دو پرونده با هم مرز مشترک پیدا می‌کند و قاضی (؟؟) پرونده قتل، "سکینه محمدی" را بدون داشتن شرایط اثبات زنا، به زنای محصنه متهم کرده و حکم سنگسار او را با استناد به علم قاضی بر زنای او صادر می‌کند.

چهارشنبه، شهریور ۱۰، ۱۳۸۹

من کجا گم کرده‌ام آواز باران را؟

می‌دونی نوشتن درست مثل ورزش کردنه. یا مثل نواختن موسیقی. هر چه بیشتر بنویسی بیشتر به نوشتن عادت می‌کنی و هر چی بیشتر از نوشتن پرهیز کنی، بازگشت سخت‌تری داری. اینو نگفتم که بهونه بتراشم برای فرار از نوشتن. اینو نوشتم که به خودم یاد آوری کنم که این روزها نه می‌نویسم، نه ورزش می‌کنم و نه ساز می‌زنم!

داستان پسر خاله عیسی اینا

دوشنبه صبح که اومدم سر کار دیدم رئیسم، که از شدت متدین بودن یه چیزی تو مایه‌های پسر خاله عیسی می‌مونه، یه ایمیل زده به این مضمون که پدر بنده بعد از مدتی کوتاه نبرد با سرطان امروز صبح مغلوب شد و به همین دلیل من از امروز تا روز مراسم تدفین نامنظم میام سر کار. اولش که ایمیل رو دیدم بدنم یخ کرد. خیلی براش ناراحت شدم و دلم براش سوخت. از یکی از همکارام پرسیدم: "شما اینجا رسم دارین که تسلیت بگین؟". گفت: "آره". آخه می‌دونین در پنج سال گذشته فقط یک مورد پیش اومده بود که یکی از بستگان نزدیک استرالیایی‌هایی که باهوش ارتباط داشتم فوت کنه. بنابراین چندان تجربه‌ای برای برخورد با این موضوع نداشتم. به هر حال خودم رو آماده کرده بودم که قبل از رفتن جناب رئیس برای پاچه خواری هم که شده تسلیت بگم. ایمیل رو ساعت 9:30 صبح فرستاده بود و بلافاصله به جلسه‌ای رفته بود که به نظر نمی‌اومد که بشه پیچوندش. بعد از حدود 2 ساعت که از جلسه اومد بیرون، همون همکارم که در مورد تسلیت با هم صحبت کرده بودیم، پیش دستی کرد و تسلیت گفت و ادامه داد: "که اگر کاری از دست من بر میاد بگو". در همین حین من هم صورتم رو به سمت جناب رئیس برگردانده بودم که دیدم با خنده و شوخی گفت: "نه کاری نیست ولی حالا که خودت پیشنهاد کردی، اگر می‌شه کمک مالی بکن که پدرم رو دفن کنم!". بعد هم با همون خنده راهی جلسه بعدی شد. من هاج و واج به همکارم نگاه می‌کردم. همکارم البته کمتر متعجب بود. ازش پرسیدم: "فلانی موضوع چیه؟ من نگرفتم!". گفت: "منم خیلی خوب متوجه نشدم. ولی همش بستگی به این داره که چقدر با پدرش نزدیک بوده".
خلاصه من از تعجب کله پا شده بودم! چناب رئیس دوشنبه رو کامل سر کار بود و فرداش هم نه تنها اومد سر کار، بلکه پیراهن سورمه‌ای روز قبلش رو با پیراهن سفید و کراوات طلایی عوض کرده بود! دیگه طاقت نیاوردم. بعد از ظهر که باهاش توی جلسه بودم، بهش گفتم: "من واقعاً از برخورد تو با موضوع فوت پدرت متعجب شدم. یعنی واقعاً تحسین می‌کنم که چقدر زود تونستی بر احساساتت غلبه کنی و به زندگی عادی برگردی". دیدم دوباره با خنده گفت: "همین که مثل زرتشتی‌ها جنازه‌اش رو روی زمین نمی‌ذارم تا کرکس‌ها بخورنش خودش خیلیه!" (ظاهراً اینجا یه بار یه برنامه نشون داده بوده که زرتشتی‌های یزد، جنازه‌هاشون رو می‌ذارن در معرض دید کرکس‌ها تا بخورنشون!!!). بعد هم ادامه داد که: "اگر به آخرت اعتقاد داشته باشی، پذیرش مرگ برات ساده می‌شه و می‌دونی که کسی که می‌میره، نمی‌میره و تازه ابدی می‌شه!". بعد از شنیدن نصایحش، دلم می‌خواست با سر برم تو دماغش! بهش یه لبخند زدم و گفتم: "حدس می‌زدم عکس العملت ناشی از اعتقادات باشه!".

دوشنبه، مرداد ۰۴، ۱۳۸۹

فیلم‌هایی که از دیدنشان خسته نمی‌شوم

یکی از سرگرمی‌های تمام نشدنی من، انتخاب لیست بهترین‌ها و بدترین‌ها در موارد گوناگون است. مثلاً بهترین ماشین‌ها، بهترین فوتبالیست‌ها، بهترین شهرها و ...
اگر تا به حال از این نوع لیست‌ها نداشته‌اید، یک بار این بازی ترین‌ها را درباره یک چیزی که دوستش دارید، امتحان کنید؛ پشیمان نخواهید شد. فقط یادتان باشد که این سرگرمی اعتیاد آور است و فقط در مواقعی نظیر گیر کردن در ترافیک یا معطل ماندن در صف اتوبوس به آن بپردازید.

فیلم دیدن اگر بهترین سرگرمی من نباشد، یکی از بهترین‌هاست. برای این اثبات این ادعا شاید بد نباشد ذکر کنم که از بهار 1384 تاکنون در مجموع بیش از 620 فیلم غیر ایرانی و 150 فیلم ایرانی دیده‌ام! (لیست فیلم‌های غیر ایرانیلیست فیلم‌های ایرانی)

برای پی بردن به اصل مطلب فقط کافیه مقدمه اول و دوم رو با هم قاطی کنیم و نمک و فلفل هم به میزان دلخواه با آن اضافه کنیم!
لیست زیر شامل سی فیلم غیر ایرانی‌ای است که بیش از سایر فیلم‌ها از دیدنشون لذت بردم:



I've Loved You So Long (Philippe Claudel / 2008)

Whatever Works (Woody Allen / 2009)

The Sting (George Roy Hill / 1973)

Trzy kolory: Bialy (Krzysztof Kieslowski / 1994)

The Bridges Of Madison County (Clint Eastwood / 1995)

Papillon (Franklin J. Schaffner / 1973)

Casablanca (Michael Curtiz / 1942)

Rebecca (Alfred Hitchcock / 1940)

Trois couleurs: Rouge (Krzysztof Kieslowski / 1994)

Schindler's List (Steven Spielberg / 1993)

Cinema Paradiso (Giuseppe Tornatore / 1988)

Gone with the Wind (Victor Fleming / 1939)

Religulous (Larry Charles / 2008)

Hunger (Steve McQueen / 2008)

Marriage Is A Crazy Thing (Ha Yu / 2002)

Paris, Je T'aime (21 Directors / 2006)

Love's A Bitch (Alejandro González Iñárritu / 2000)

Trois couleurs: Bleu (Krzysztof Kieslowski / 1993)

The Purple Rose of Cairo (Woody Allen / 1985)

The Unbearable Lightness of Being (Philip Kaufman / 1988)

Leaving (Catherine Corsini / 2009)

Barefoot in the Park (Gene Saks / 1967)

Dogville (Lars von Trier / 2003)

The Party (Blake Edwards / 1968)

The English Patient (Anthony Minghella / 1996)

The Horse Whisperer (Robert Redford / 1998)

Caramel (Nadine Labaki / 2007)

Welcome (Philippe Lioret / 2009)

5x2 (François Ozon / 2004)

All or Nothing (Mike Leigh / 2002)

چهارشنبه، تیر ۱۶، ۱۳۸۹

از شیر حلال تا کشکک زانو

درود بر ژنرال قهرمان،

ژنرال عجالتاً پذیرای عذرمان باش که کاهلی‌مان در نامه‌نگاری و بی‌جواب گذاشتن عرایضت از عوارض جانبی گوز پیچ شدن در زمان است!

ژنرال دیگر هیچ کس هم که نداند، تو می‌دانی که پهنه سپید کاغذ بازی‌مان با تو، دادگاه دل دردمندمان است. فلذا با همین دل وامانده پیش درآمد را به آواز می‌چسبانیم و ناله می‌کنیم که: "چوانی کجایی که یادت بخیر". ژنرال مانده‌ایم از مچ پای‌مان بگوییم یا از همسایه کوچه بالایی‌اش، جناب کشکک زانو؟ ژنرال با این که نفس‌مان بیش از پیش سر به ناسازگاری گذاشته و کمتر بالا می‌آید، ما بیشتر نگران بالا نیامدن چیزهای دیگر هستیم! ژنرال گوشی که در دستت هست؟ قضیه غیر مستقیم همان قضیه دیدن نوک پای‌مان است و دشواری‌هایش!

ژنرال جایت خالی، دو برج پیشتر استاد شجریان قدم رنجه فرمود و پا بر تخم چشممان نهاد و با صدای بهشتی‌اش روحمان را جلا داد. ژنرال غلوّ نمی‌کنیم. جداً هنوز هم زنگ صدای زیبایش در گوشمان طنین انداز است.

ژنرال تقریباً یک ماهی است که کرکره درس را موقتاً پائین کشیده‌ایم و از ضرب شست کارمان هم کاسته‌ایم تا به دیدن مراد دلمان در بلاد جنوبی آفریقا بپردازیم. ژنرال هر چه ملاقات‌های آغازین سرد و کسل کننده می‌نمود، این یکی دو جین ملاقات آخر کیف‌مان کوک کرد. ژنرال این ژرمن‌های ورپریده با این بازی سریع و زیبایشان که بیشتر تداعی کننده رقص است تا ورزش، چنان دلی از ما ربوده‌اند که بعد از حدود 16 سال طرفداری از بریتانیا، بار دیگر دلمان برای آریایی‌های مقیم فرنگ (ژرمن‌ها)، قیجوجه می‌رود. شیر مادرشان حلالشان باد.

ژنرال تا بحث بحث زیبای فوتبال است، این را هم بگوییم که از قهرمانی حضرت عالی، سپاهان و اصفهان بسی مستفیض گشتیم. شیر والده تو هم حلالت.

ژنرال بنا به مقتضیات زمان از نگارش بخش پایانی نامه‌مان که خودت خوب می‌دانی راجع به چیست، چشم می‌پوشیم تا بار دیگر خاک شهری که دوست می‌داریم را بی دغدغه ببوسیم

عزت زیاد

دوشنبه، اردیبهشت ۲۰، ۱۳۸۹

آخر آمد روز موعود

اولین کنسرت ایرانی در بریزبن که در سطح کنسرت‌های موسیقی کلاسیک اجرا شد. به نظرم این پر رنگ‌ترین نکته کنسرت استاد مسلم موسیقی سنتی ایران، محمدرضا شجریان بود.
عصر روز یک‌شنبه 9 می 2010 آرزویی چندین ساله برای من به حقیقت پیوست و برای اولین بار شاهد اجرای زنده استاد شجریان بودم. اجرای این کنسرت بر خلاف کنسرت‌های موسیقی پاپ ایرانی که قبلاً در بریزبن برگزار شده بود، بسیار حرفه‌ای و فراتر از حد تصور من برگزار شد. تنها نکته تاریک کنسرت، تعداد اندکی از ایرانیان مقیم بریزبن بودند!
تا زمانی که استاد شجریان برای اجرای کنسرت دیشب پا به صحنه نگذاشته بود، جو کنسرت علی رغم کلاس و نظم سالن، همان جو کنسرت‌های پیشین موسیقی پاپ ایرانی در بریزبن بود. شاید کیفیت پائین کنسرت‌های قبلی، انتظاری میان تماشاگران باقی نگذاشته بود و خیلی‌ها فقط به این خاطر آمده بودند که یک شب ایرانی دیگر را در غربت داشته باشند. حتی پس از ورود استاد شجریان و فروکش کردن شور و هیجان تماشاگران، دوباره زمزمه و همهمه چاق سلامتی‌ها ادامه یافت.
با کوک شدن ساز گروه شهناز، سکوت بر سالن حکم فرما شد و دقیقاً از همان لحظه به مدت تقریباً سه ساعت و نیم، سالن 727 نفره Griffith Conservatorium شاهد اجرای به یاد ماندنی یکی از پنجاه خواننده برتر موسیقی دنیا، استاد محمدرضا شجریان بود. استاد شجریان و گروه 16 نفره‌اش در دو بخش 75 و 90 دقیقه‌ای بدون نقص به اجرای موسیقی پرداختند. انتخاب قطعات در نهایت ذکاوت صورت گرفته بود. یک شعر از سعدی، یک شعر از مولانا، یک شعر از حافظ، چند قطعه ضربی، تکنوازی‌ها، دو نوازی‌ها و البته اجرای تصنیف‌های خاطره انگیز، همگی دست به دست هم دادند تا ایرانی‌ترین شب موسیقی ایرانی در بریزبن رقم بخورد.
اما متأسفانه بعضی از ما تماشاگران، به اندازه استاد شجریان و گروه شهناز حرفه‌ای نبودیم و علی‌رغم درخواست برای عدم فیلمبرداری و عکس‌برداری با فلاش، و به جای لذت بردن از موسیقی و هنر ایرانی، ترجیح دادیم قانون را نادیده بگیریم و به دزدی هنری خود بپردازیم.
فیلمبردار کنسرت که بعید می‌دانم ایرانی بوده باشد، بارها در طول کنسرت، از تشخیص نوازنده (در تکنوازی‌ها) عاجز مانده بود. تنها وقتی که مژگان شجریان می‌خواند، جای هیچ شکی برایش باقی نمی‌ماند که چه کسی می‌خواند!
از این‌ها که بگذریم، به نظر من نیمه دوم کنسرت به مراتب دلنشین‌تر از نیمه اول آن بود. آواز "رسید مژده که ایام غم نخواهد ماند" که با تکنوازی تار استاد مجید درخشانی همراه بود، آغازی خاطره‌انگیز برای نیمه دوم کنسرت آفرید. تغییر دستگاه از همایون (رندان مست) به ماهور هم عاملی دیگر در بهتر شدن نیمه دوم کنسرت بود. درست بلافاصله پس از این آواز، دو نوازی سنتور توسط رامین صفایی و یک نوازنده دیگر به قدری زیبا بود که در انتها حتی استاد شجریان را هم وادار به تحسین کرد. نتبک حمید قنبری و دف حسین رضایی‌نیا هم دلنشین و مست کننده بود. اما به نظر من تمام این‌ها یک طرف، آنجا که استاد شجریان در پی پیش درآمدی کوتاه و جدید، شروع به خواندن شعر جواد آذر کرد؛ یک طرف:
"هر دمی چون نی، از دل نالان، شکوه‌ها دارم ..."
اگر قرار بود من یک تصنیف و فقط یک تصنیف از تصنیف‌های استاد شجریان رو به عنوان بهترین تصنیف او انتخاب کنم، قطعاً همین تصنیف "بی‌همزبانی" بود. فوق العاده بود. روی صحنه، در گوشه سمت چپ، سر تکان دادن‌های حسین رضایی‌نیا هنگام اجرای استاد شجریان بیانگر از خود بیخود شدن او بود.
در بخش نهایی، طبق معمول اکثر کنسرت‌های استاد شجریان و بنا به درخواست مردم، تصنیف مرغ سحر اجرا شد. این در حالی بود که فضای سالن از همان آغاز نیمه دوم و نواختن در دستگاه ماهور، فضایی مرغ سحری بود.
ذکر این نکته خالی از لطف نیست که استاد شجریان و گروه شهناز در طول کنسرت به خودشون اجازه ندادند که زمان کنسرت را با صحبت کردن از بین ببرند. درست مانند یک گروه موسیقی کلاسیک، وارد صحنه شدند، نواختند، تشویق شدند، تشکر کردند و رفتند.
خلاصه این که ایرانی‌ترین شب ایرانیان مقیم بریزبن با صدای دلنشین استاد شجریان، به یاد ماندنی بود.

پنجشنبه، اردیبهشت ۰۲، ۱۳۸۹

آه اگر روزی صدای تو گوشه آواز من باشد ...


امروز در حال رانندگی از خونه به محل کار، یه آهنگ گوش کردم که پرتابم کرد به نوبت عاشقی! به دورانی که هانیه، بعد از چند سال دوستی، به این نتیجه رسیده بود که ما راه رو عوضی اومدیم و به همین دلیل حدود 9 ماه بی خیال بنده شد! دوران خوبی نبود، اما چون اون دوران مطابق میلم به پایان رسید، از یاد آوری‌اش لبخندی هر چند با اندوه، بر لبم می‌نشینه.
ماجرا این بود که سال 1379 خانواده هانیه، جابجا شدند و من هم از داشتن آدرس جدید محروم بودم! فقط می‌دونستم که خونه جدید توی زعفرانیه است! دیگه کارم این شده بود که ماشین خان داداش رو ازش قرض بگیرم و برم حوالی زعفرانیه بچرخم و بچرخم و بچرخم تا شاید ببینمش! هر روز با ناامیدی برمی‌گشتم خونه. درس رو کلاً بی خیال شده بودم و کلاس‌های دانشگاه رو یکی در میون می‌رفتم.
اون روزها، روزهای خوبی نبودن. روزهایی که من بودم و چندین ساعت تنهایی در ماشین همراه با آلبوم روزهای ترانه و اندوه فرامرز اصلانی. روزهای انتظار طولانی، روزهای بازگشت به خانه با ناراحتی، روزهای قلعه تنهایی، روزهای ترانه و اندوه!

سه‌شنبه، فروردین ۲۴، ۱۳۸۹

سر و روی چشم به راه ماندگانم را می‌بوسم

یک شب ...
یک شب ساده و بی هیاهو
یک شب مثل همه شبهای دیگر
یک شب تاریک و تنها
یک شب پر از سکوت و ستاره
یک شب که هیچکس در انتظار هیچ اتفاقی نیست
یک شب که مثل روز برایم روشن است
یک شب ...

جمعه، اسفند ۰۷، ۱۳۸۸

دوستتان دارم ای سادگان صبور

می‌دونی در این روزهای روزمرگی و اخبار ناخوشایند، دل خوشکنک من حوادث ریز و به ظاهر بی ارزشیه که اقلاً روحیه‌ام رو حفظ می‌کنه.

وقتی که حس می‌کنم همه پیوند‌های محکمم با دور و وری‌هام در ایران به خاطر دوری طولانی مدت از هم گسسته شدن، دونستن این که تو هم مثل من، هر روز در صفحه آخر ضمیمه روزنامه اعتماد به دنبال نوشته "ابراهیم رها" می‌گردی، حس دلنشین جمعه صبح‌های سرد زمستون چند سال‌ پیش رو در دلم زنده می‌کنه.

وقتی که زندگی روزمره از جنس استرالیایی، روز به روز طاقت فرساتر می‌شه، با صدای بلند دزدگیر خونه که یه روز تو یادت می‌ره خاموشش کنی و یه روز من، لبخند کوچیکی گوشه لبم می‌شینه. یعنی که همسایه‌ها ما اومدیم خونه!

وقتی که در اوج استرس کاری و درسی، در حالیکه دیرم شده و استادم در دقایق پایانی روز منتظر رسیدن من به اتاقشه، خوشحال می‌شم که یکی از آهنگ‌های مرجان از لای اون همه آهنگ توی آی‌پاد، به صورت تصادفی شروع می‌شه. اینقدر خوشحال می‌شم که می‌گم ... لقه استاده! بذار منتظر باشه! اون وقت صدا رو تا ته زیاد می‌کنم و زیر لب زمزمه می‌کنم: "اونی که می‌خواستی تو غبارا گم شد ..."

وقتی که توی سمینار 100 نفره تغییر آب و هوا، لای یه مشت حراف و وراج نشستم و حوصله‌ام سر می‌ره، خود به خود مدادم رو دستم می‌گیرم و روی سربرگ سمینار می‌نویسم: "چرا به یاد نمی‌آورم، همیشه بودن، با هم بودن نیست."، لبخند رضایت بخش من لای اون قیافه‌های خواب آلود خیلی واضحه.

وقتی که به عشق دیدن فوتبال تا خود صبح بیدار می‌مونم یا بدون ساعت کوک کردن، 3 و 4 صبح از خواب پا می‌شم که مثلاً بازی لیورپول – مارسی رو ببینم، در عین خواب آلودگی به خودم می‌بالم که با این همه روزمرگی هنوز برای آنچه که دوست دارم، ارزش می‌ذارم.

وقتی در این هیاهوی زندگی ماشینی، لابه‌لای ایمیل‌هام دست خط تو رو می‌بینم، لبخندی می‌زنم و با رضایت کامل بعد از سال‌ها شروع می‌کنم به فارسی نوشتن و نه تایپ کردن، یعنی که دلم برایت تنگ شده.

و این حوادث به ظاهر بی ارزش، ارزش زندگی من هستند.

جمعه، بهمن ۰۲، ۱۳۸۸

خدا کیلویی چنده؟


زلزله هفته گذشته در پورت دو پرنس پایتخت هائیتی تقریباً ۲۰۰ هزار از مردم این کشور کوچک را کشت که ۸۰ هزار نفر از آنان هنوز زیر آوار هستند. عمق فاجعه اینجاست که به دلیل فقدان امکانات غذایی، پزشکی و بهداشتی روزانه ۲۰ هزار نفر دیگر در هائیتی جان خود را از دست می‌دهند.

حالا سوال اینجاست:

آنهایی که ادعای وجود چیزی به نام خدا را دارند، چه توجیهی برای این واقعه دارند؟ اگر این زلزله نتیجه قهر خدای قادر و متعال بوده است، چرا به کمر آمریکا و انگلیس و اسرائیل نزده است؟ مگر مردم هائیتی چه هیزم تری به دنیا فروخته‌اند که قهر خدا نصیبشان شود؟ بی دین هم که نبوده‌اند! پس چطور خدایی که مدعیانش، ادعای عدالت او را دارند، اینچنین ناعادلانه مردم فقیر، بی بینه و مسیحی هائیتی را می‌کشد و کاری به کار جنایت‌کاران و کافران (!!) ندارد؟

زنده باد جمهوری ایرانی

درود بر ژنرال مقرب درگاه‌مان!

ژنرال! مدت‌های مدیدی بود که مترصد یافتن اندکی وقت بودیم تا برایت بنگاریم و تو نیز همانند گذشته ما را به فلانت مرجوع کنی. اما چه کنیم که روزمرگی‌ها امان‌مان را بریده است و نفس زنان و دربدر به دنبال دقایقی هر چند اندک هستیم تا برایت بنگاریم.

ژنرال! طبق رسم دیرینه، با از خودگویی‌هامان آغاز می‌نماییم و اشارتی کوتاه داریم بر فربه‌گی‌هایمان! ژنرال! این روزها گاه به گاه بر روی آن پله برقی عجیب و غریب که اجنبی‌ها به آن تردمیل (اسباب راه رفتن) لقب داده‌اند می‌رویم و چند فرسخی می‌دویم. اما از ما که پنهان نیست، از شما چه پنهان که همانند چند سال اخیر، هنوز برای دیدن پنجه پایمان، باید دولا شویم!

ژنرال! مژدگانی بده که خبر خوش داریم. استاد شجریان روز ۱۹ اردیبهشت می‌آید به بلاد ما. نمی‌دانی دلمان چه قیجوجه‌های عظیمی می‌رود برای شنیدن صدای زنده استاد. ژنرال ۱۵ هفته و دو روز دیگر یاد ایامی است!

ژنرال! می‌دانیم به رغم دو تساوی اخیر، از اینکه تیمت کماکان صدرنشین است خشنودی و ما هم برایت آرزوی قهرمانی داریم، چرا که هم تو را دوست می‌داریم، هم سپاهان را و هم اصفهان را.

ژنرال! تا دفتر فوتبال باز است این را بنگاریم که تف بر این فوتبال سیاسی!

ژنرال! نگاشتیم سیاسی و باز یادمان افتاد که جنگ زرگری سگ‌ها و گرگ‌ها، به چندش‌‌آورترین روزهایش رسیده است. مردم بیگناهِ به ستوه آمده از ستم، به پشتوانه عده‌ای بیرون ریختند و خون خود را در راه حقشان دادند. اما آن عده که تنها به اقتضای زمان، حامی مردم شده‌اند، روز به روز به دامان رژیمی که از آن برخاسته‌اند، باز می‌گردند. اما در این سوی میدان، مردم ایران، پیر و جوان و زن و مرد، مسمم‌تر از همیشه خواهان حق خود و جمهوری‌ای ایرانی هستند و یکصدا فریاد می‌زنند: "۲۲ بهمن، ۲۲ بهمن، روز آزادی ما".

پنجشنبه، دی ۲۴، ۱۳۸۸

نیاز به توضیح ندارد!

اى مردم، بدانيد كه زنان را ايمان ناقص است و بهره‏منديهايشان ناقص است و عقلهايشان ناقص است. اما ناقص بودن ايمانشان از آن روست كه در ايام حيض از خواندن نماز و گرفتن روزه معذورند و ناقص بودن عقلهايشان، بدان دليل است كه شهادت دو زن برابر شهادت يك مرد است و نقصان بهره‏منديشان در اين است كه ميراث زنان نصف ميراث مردان است. از زنان بد بپرهيزيد و از زنان خوب حذر كنيد و كار نيك را به خاطر اطاعت از آنان انجام مدهيد ، تا به كارهاى زشت طمع نكنند.

علی ابن ابیطالب
خطبه 80 نهج البلاغه

دوشنبه، آذر ۳۰، ۱۳۸۸

چقدر شبیه به احکام رساله!

سیاست سیاسته! چه ایرانی، چه آمریکایی، چه اسلامی و چه یهودی! فرقی هم نمی‌کنه که رئیس جمهور اوباما باشه یا بوش! خبر زیر رو بخوانید:

"یک ژنرال آمریکایی مستقر در شمال عراق گفته است بارداری را به فهرست موارد ممنوعه برای سربازان تحت فرمانش اضافه کرده و سربازی که از این موضوع تخطی کند، ممکن است به دادگاه نظامی احضار شود. در حال حاضر بنا به سیاست ارتش آمریکا سربازان زنی که باردار می‌شوند باید به آمریکا بازگردند اما ژنرال آنتونی کوکولو به بی‌بی‌سی گفته است او به خاطر بارداری، شماری از نیروهای زن ماهرش را از دست داده و این موضوع در زمانی حساس در عملیات نظامی آمریکا در عراق، مشکل آفرین بوده است. او افزود به همین دلیل است که متوسل به تهدید محاکمه نظامی شده است تا از ادامه این روند جلوگیری کند. البته بنا به سیاست جدید ژنرال کوکولو، سربازان زنی که باردار شده‌اند و همچنین سربازان مردی که موجب این بارداری شده اند مشمول قانون منع بارداری هستند، حتی اگر آنها متأهل باشند. این اولین بار است که ارتش آمریکا بارداری را جرمی قابل مجازات توصیف کرده است. ژنرال کوکولو به بی‌بی‌سی گفت از دید او تصمیم‌گیری در این باره مشروط نیست و اگر کسی با موضوع بارداری مواجه شود، باید انتظار داشته باشد احتمال محاکمه نظامی او وجود دارد. او گفت سربازان متأهل در میدان‌های نبرد یا باید فعلاً عشق و عاشقی را کنار بگذارند یا پیشگیری های لازم را به کار برند تا بارداری پیش نیاید. ژنرال کوکولو گفت: به من مأموریتی سپرده شده است که باید آن را انجام دهم. تعداد نیروهای من محدود است که باید با همین تعداد مأموریتم را انجام دهم و من به تک تک آنها نیاز دارم. او افزود: به همین دلیل من در دوازده ماهی که آنها در میدان جنگند از هر تدبیری که بتوانم، استفاده می‌کنم تا آنها را قوی و سالم نگه دارم."

نظرتون چیه؟ نظر من اینه:
دخالت در زندگی خصوصی سربازان آن هم به دلیل حفظ قوای آنان برای کشتار مردم بی‌دفاع و مهیا کردن شرایط چپاول بیش از پیش منابع طبیعی عراق به نفع آمریکا!

گفتند که واشریعتا خلق، روی زن بی‌نقاب دیدند

در پی حضور بدون حجاب سه نفر از اعضای تیم کاراته بانوان ایران در مسابقات بین المللی مونیخ و به خطر افتادن اسلام، حمید سجادی معاون سازمان تربیت بدنی گفت: برخوردی جدی می‌کنیم. گزارش به سازمان بازرسی و حراست انتقال داده شده است و احتمال تعلیق قانونی این سبک از کاراته - شوکوکای یونیون- وجود دارد.

علیرضا آهی سرپرست فدراسیون کاراته هم گفته است: این سبک، اقدامی خلاف شرع انجام داده. به زودی در کمیته انضباطی سازمان تربیت بدنی به این عمل غیر شرعی، واکنشی جدی نشان خواهیم داد.
(لینک خبر در بی‌بی‌سی)

هاله نور دور سر رضا‌زاده!

هنوز بیش از دو ساعت از نوشتنم راجع به سوزاندن نیروی بالقوه حسین رضازاده برای آینده وزنه‌برداری ایران نگذشته بود که بنا به حکم حکومتی (!)، حکم محرومیت مادام العمر فعالیت در وزنه‌برداری سرمربی معزول تیم ملی، با حکم سرپرستی وی در فدراسیون وزنه‌برداری عوض شد!

حمید سجادی، معاون سازمان تربیت بدنی درباره این مورد گفت: رضازاده اهمیت زیادی برای جمهوری اسلامی ایران دارد و با انتخاب او به عنوان سرپرست تكلیف او سنگین‌تر می‌شود. وی همچنین با اشاره به جلسه‌ كمیته فنی فدراسیون وزنه‌برداری در ابتدا با رد محرومیت كادرفنی تیم ملی؛ محرومیت مربیان این تیم را تا اطلاع ثانوی تأیید كرد!
حمید سجادی در جمع خبرنگاران و در حاشیه مجمع فدراسیون قایقرانی با اشاره به اینكه سرپرستی رضازاده یادآور شد: با توجه به جایگاه بالای رضازاده در ورزش ایران و اهمیت این قهرمان نامدار كشورمان برای جمهوری اسلامی، این انتخاب صورت گرفت. با سرپرست شدن رضازاده تكلیف وی سنگین‌تر می‌شود. معمولاَ برای معرفی سرپرست مراسمی نمی‌گیریم ولی به خاطر رضازاده قرار است حكم سرپرستی وی را افشارزاده اعطا كند. من هم به نمایندگی از سازمان تربیت بدنی در این مراسم حضور خواهم داشت.

معاون سازمان تربیت‌بدنی در مورد تعلیق كادرفنی تیم ملی وزنه‌برداری گفت: محرومیتی در كار نبوده است. تنها تعارضاتی وجود داشت كه خوشبختانه رسانه‌ ملی این تعارضات را به صورت شفاف بیان كرد! نباید اجازه دهیم كه عده‌ای به آسانی با چنین اخباری با احساسات مردم ایران بازی كنند. وزنه‌برداری دومین رشته‌ی مدال آور تاریخ ما در المپیك است. نباید اجازه بدهیم كه با چنین اخبار كذبی تشویش در اذهان عمومی به وجود بیاورند و برای این رشته‌ مهم حاشیه‌سازی كنند. فدراسیون وزنه‌برداری هم بلافاصله بحث محرومیت را تكذیب كرد. من صورت جلسه‌ كمیته‌ فنی را خواندم. در هیچ كجای آن درمورد محروم كردن كادرفنی چیزی نیامده بود تنها ذكر شده بود كه كادر فنی تا اطلاع ثانوی نباید فعالیت كند!؟

پنجشنبه، آذر ۲۶، ۱۳۸۸

قهرمان سازی یا قهرمان سوزی؟

یکی از مشخصات بد ما ایرانیان خصلت زیر آب زنی و عدم پذیرش برتر بودن دیگران است. این خصلت از همان دوران مدرسه قابل مشاهده است. جایی که شاگرد اول‌ها همیشه منفور هستند. در محیط کار هم آن کسی که بیشتر کار می‌کند معمولاً زودتر مورد غضب همکاران و به تبع آن رؤسای خود قرار می‌گیرد. اوج این مشکل را می‌توانیم در جامعه ورزش‌مان نیز ببینیم. زمانی که علی دایی در دوران بازیگریش، نه تنها در سطح آسیا بلکه در سطح دنیا برای ایران افتخار آفرینی می‌کرد، ما در کشور خودمان او را زیر بار کنایه‌ها و طعنه‌هایمان له کرده بودیم. علی دایی به عنوان تنها بازیکنی که در سطح ملی بیش از 100 گل زده است (دایی در 149 دیدار ملی، 102 گل زده است – میانگین هر 131 دقیقه یک گل)، تا مدت‌ها نفر اول دنیا خواهد بود. اما به محض این که از دوران اوجش فاصله گرفت، چنان توسط ما و مطبوعات له شد که در نوع خود مثال زدنی بود! این در حالی است که پس از خداحافظی دایی، میانگین گل زده تیم ملی ایران به شدت افت کرد. اگر باور ندارید به این آمار دقت کنید:
تیم ایران در طول 13 سال دوران فعالیت علی دایی در تیم ملی، از 16 خرداد 1372 تا 31 خرداد 1385، در 187 دیداری که انجام داد 404 بار به گل رسید (میانگین 2.2 گل در هر بازی) و در 55 درصد بازی‌هایی که انجام داد به پیروزی رسید. این آمار در 61 دیداری که پس از حذف دایی از تیم ملی انجام شده است به 90 گل در 61 بازی (1.5 گل در هر بازی) و پیروزی در 51 درصد بازی‌ها تقلیل یافته است.

دایی پس از خداحافظی از تیم ملی در سایپا به عنوان بازیکن مربی بار دیگر به موفقیت رسید و با به ثمر رساندن 10 گل، با تیم سایپا قهرمان لیگ برتر ایران شد. درست در همان موقع با انتخاب بسیار زودهنگام دایی به عنوان سرمربی تیم ملی، مهره‌ای بسیار ارزشمند برای سرمربیگری تیم ملی را سوزاندیم تا جایی که دایی از فروردین 1388 تاکنون در عرصه فوتبال ایران حضور ندارد و بعید است که به این زودی‌ها به فوتبال (ملی) بازگردد.

در مورد حسین رضازاده نیز با اقدامی مشابه یک مهره ورزشی دیگر را سوزاندیم. من کاری به جهت گیری‌های سیاسی رضازاده ندارم. چرا که معتقدم او در عرصه سیاست، هیچ محلی از اعراب ندارد! اما رضازاده کسی بود که باعث افتخار همه ما ایرانیان در دنیا بود. رکورددار وزنه‌برداری دنیا و قهرمان المپیک. اما او را نیز زود خرج کردیم. رضازاده که خود در المپیک پکن، به دلیل دوپینگ ترجیح داد خود را به مصدومیت بزند؛ از آن تجربه تلخ درس نگرفت و در حالی که بسیار جوان‌تر و ناپخته‌تر از آن بود که سرمربی تیم ملی شود، به غلط سرمربی شد تا با ارتکاب اشتباه بزرگش در تجویز دارو به وزنه‌برداران، برای ابد او را از دست بدهیم. او مجبور شد مواد نیروزا به شاگردانش بدهد، چون هیچ بار فنی‌ای در چنته‌اش برای آنان نداشت و آبرویش در خطر بود. این اشتباه مهلک او در پی موضع‌گیری‌های سیاسی خلاف افکار عمومی‌اش دست به دست هم داد تا مورد آماج حمله‌ مردم و مطبوعات قرار بگیرد. اما این بی انصافی است که قهرمانی‌های او و عدم پذیرش اغوا کننده فدراسیون وزنه‌برداری ترکیه به او را (پس از قهرمانی در المپیک آتن) نادیده بگیریم و تنها به او بتازیم.

ایران امروز ما

Copenhagen Climate Change Conferemce


متأسفانه در روزگاری به سر می‌بریم که چه بخواهیم و چه نخواهیم، اخبار سیاسی ایران بخش عظیمی از اخبار روز را شامل می‌شود. روزگاری که سران حکومت، قبح قحبگی سیاسی را فرو ریخته‌اند و به هر ترفند و حیله‌ای برای بقای خود تن می‌دهند. روزگاری که مردم را برای جستجوی حقشان، زندانی و شکنجه می‌کنند. روزگاری که هر کسی به خود اجازه می‌دهد به هر کس محترم و نامحترمی، بی‌احترامی کند. اما در این میان یک نکته هست که "اصولگرایان" (به اصطلاح) به آن رسیده‌اند و "اصلاح‌طلبان" (به اصطلاح) یا به آن نرسیده‌اند و یا نمی‌خواهند باور کنند. نکته این است که انتخابات برای بسیاری از کسانی که به کسی غیر از ا.ن رأی دادند، صرفاً یک وسیله بود برای رهایی از ورطه سقوط منزلت ایران و ایرانی که در دوران دولت نهم به سقوط آزاد تبدیل شده بود! در واقع به جز عده‌ای که به دلیل اعتقاد به حکومت اسلامی اما به سبک اصلاح‌طلبانه‌اش به موسوی رأی دادند، مابقی با حکومت اسلامی مخالف بوده، هستند و خواهند بود.
این همان نکته‌ای است که "اصولگرایان" (به اصطلاح) به درستی از آن آگاهند و می‌دانند که نسل جدید ایران، نه تنها اسلام‌گرا نیست، بلکه کلاً دین گریز است و هر آنچه در اسلام مدل آنان قداست است، برای نسل جدید مضحکه‌ای بیش نیست.