یکشنبه، آبان ۰۶، ۱۳۸۶

سوتی های من

الهام عزیز لطف کرده و من رو وارد یک بازی ناخواسته کرده! باور کن یه هفته است به جای این که به روزمرگی ها و گرفتارهای روزانه ام فکر کنم، هی نقب می زنم به گذشته تا سوتی گیر بیارم! نه این که سوتی ندارم ها! اتفاقاً بر عکس! تا دلت بخواد سوتی دارم! ولی نمی شه تعریفشون کرد! داری منو که؟ خوب نتیجه اش این می شه که بعد از یه هفته و از بین 17 سوتی منتخب 12 سوتی اول سانسور بشن و این پاستوریزه ها با کلی جرح و تعدیل وارد بازی بشن: ا
سوتی اول رو بابام داده اون هم بیست و نه سال پیش! ا
دومین سوتی ای که یادم میاد مال زمانی که حدوداً 7-8 ساله بودم. اون موقع ها امیر آباد زندگی می کردیم و من هم تازه یاد گرفته بودم که با ویدئو فیلم ضبط کنم. برای همین هر روز روی یک فیلم بتا مکس، کارتون هایی رو که دوست داشتم و تلویزیون نشون می داد ضبط می کردم. ضمن این که موقع پخش اخبار ورزشی هم گل های بازی های مختلف فوتبال رو ضبط می کردم. از طرفی اون زمان اوج بگیر بگیرهای داخل شهر بود و ویدئو هم ممنوع! یکی از کارمندهای بابام یک سری فیلم برامون آورده بود که همه جور فیلمی هم توش بود از شوی ایرانی و خارجی بگیر تا فیلم سایه عقاب های جکی چان و نیش پل نیومن و رابرت ردفورد! اِاِاِ گفتم نیش؟ خوب موضوع همین جاست دیگه! این فیلم نیش محبوب ترین فیلم من و پرشا (برادرم) بود. رامین (پسرعموم) هم دلش برای این فیلمه یه جورایی قیجوجه می رفت! یه روز بعد از ظهر مثل همیشه تند تند مشقامو نوشتم تا قبل از ساعت 5 که کارتون شروع می شد، تمومشون کنم اما نشد! بعد از تموم شدن مشق هام، بدو بدو رفتم تلویزیون رو روشن کردم و دیدم تیتراژ کارتون "حنا دختری در مزرعه" رو گذاشته! هول هولکی ویدئو رو روشن کردم و زدم کانال هشت (تلویزیون های پال-سکام پارس یادتون میاد؟) و به خیال این که فیلمی که هر روز کارتون روش ضبط می کردم توی ویدئوست، دگمه رکورد رو فشار دادم و خوشحال از این که فقط چند ثانیه اول کارتون رو از دست داده بودم ولو شدم رو مبل و داشتم حالش رو می بردم که بعد از حدود یه ربع پرشا اومد تو اتاق. پرسید چی داری ضبط می کنی؟ گفتم: می بینی که حنا! گفت: فیلم رو عوض کردی؟ گفتم: کدوم فیلم؟ گفت: فیلم نیش تو ویدئو بود، عوضش نکردی؟ اینو که گفت، فهمیدم چه گندی زدم! گفتم: من نمی دونستم که! گفت: خوب یه نگاه می کردی! سریع پرید ضبط کردن رو قطع کرد و فیلم رو برگردوند عقب تا ببینه چی شده! البته هر دومون دیگه می دونستیم چی شده! وسط فیلم نیش یهو تصویر قطع می شد و کارتون حنا شروع می شد! جاتون خالی یه سه چهار سالی حق نداشتم به ویدئو دست بزنم! هر چی هم دنبال اون فیلم گشتیم که دوباره بخریم، پیدا نشد که نشد! فکر کنم من 18-19 ساله بودم که یه نسخه با کیفیت افتضاح این فیلم رو گیر آوردیم که وی اچ اس بود! بعد هم اون چند دقیقه رو از روی اون نسخه کامل روی مال خودمون کپی کردیم تا این سوتی چند ساله به پایان برسه. ا
سوم؛ رفته بودیم مسافرت. من حدوداً 14-15 ساله بودم. یه هتلی هست تو جاده چالوس به نام هتل گچسر که ما همه مون به سه دلیل به شمال ترجیحش می دادیم. اول هوای خنکش، دوم فاصله کوتاه ترش با تهران و سوم خلوت بودنش در مقایسه با شمال! اون سال ما با خانواده عموم اینا رفته بودیم هتل گچسر. تو هتل یکی از همکارای بابام (آقای علوی ) رو دیدیم که اون هم با خانواده اش اومده اونجا برای تفریح و قصد داشت از اونجا به کلاردشت بره. ما هم بدمون نمی اومد کلاردشت بریم. برای همین قرار شد فرداش بریم به سمت کلاردشت. از اونجایی که ماشین آقای علوی فولکس گلف بود و من و پرشا و رامین هم خیلی دوستش داشتیم، ما سه تا با پسر بزرگ آقای علوی، با اون ماشین اومدیم و بقیه هم توی دو تا ماشین دیگه تقسیم شدن. توی پیچ و خم های جاده چاوس که می رفتیم، یه کادیلاک جلوی ما بود. من گیر دادم که ما باید از این کادیلاکه سبقت بگیریم. آقای علوی هم بنده خدا یه جایی که مناسب بود از کادیلاکه سبقت گرفت و من هم همچین با غرور برگشتم از پنجره عقب به یارو نگاه کنم که یعنی: ریز می بینمت! دقیقاً همون موقع یه گاو که کنار جاده بود یه ذره به سمت جاده اومد و راننده کادیلاکه براش بوق زد که نیاد وسط خیابون. توی ماشین ما ظاهراً فقط من متوجه شده بودم که اون بوق برای چی بود. آقای علوی از شنیدن صدای بوق شاکی شد و شروع کرد به غرغر کردن که مرتیکه فلان فلان شده، چرا بوق می زنه و این حرفا. من هم در حالیکه هنوز روم به عقب بود و داشتم برای راننده اون ماشینه زبون درازی می کردم، تو همون حال هوای خودم گفتم: با شما نبود که! برای گاوه بوق زد! جاتون خالی اینقدر اون دوست بابام از حرف من ناراحت شده بود که وقتی برای چای خوردن ایستادیم به من گفت برم تو ماشین خودمون! ا
چهارم؛ تازه عقد کرده بودم و یکی از عموهای هانیه ما رو دعوت کرده بود منزلشون. پنجشنبه بود و من هم مثل اکثر پنجشنبه ها سر کار بودم. اتفاقاً اون روز مجبور شدم بیشتر سر کار بمونم و وقتی برگشتم خونه هول هولکی رفتیم به میهمانی. از لحظه ورود به خونه عمو جان خستگی به من غلبه کرده بود و توی خونه هم خیلی گرم بود. علاوه بر این خانوم ها توی آشپزخونه مشغول تدارک شام بودند و من و عمو جان و پسرشون هم دور هم نشسته بودیم و مشغول صحبت بودیم. عموی هانیه بهترین نفریحش کوهنوردیه و من هم کوهنوردی برام ته لیست ورزش های مورد علاقه ام قرار داره! خلاصه بحث ما کشیده شد به کوهنوردی و من هم حوصله ام حسابی سر رفت. گرمای خونه و خستگی کار هم همگی دست به دست هم دادند تا خواب بر من غلبه کنه! جاتون خالی قشنگ می فهمیدم که چشم هام هی بسته می شه و گه گداری هم کلاً خوابم می بره و بعد مثلاً با صدای چیدن بشقاب ها روی میز از خواب می پریدم و یه بله و چه جالب می گفتم و دوباره خوابم می برد! حتی یادمه که رفتم به سر و صورتم آب زدم و برگشتم ولی دو دقیقه بعدش دوباره بیهوش شدم! بنده خدا عموی هانیه هم اصلاً به روی خودش نیاورد و خوب من هم پیش خودم فکر کردم چون موقع صحبت نگاهش بیشتر به تلویزیون بوده شاید نفهمیده که حرف های مونو تونش برای من مثل لالایی می مونه! اما وقتی سر میز شام عمو جان گفتند: آقا پرشین امشب خیلی سر حال نیستین! تازه فهمیدم که اوضاع از چه قراره! بنده خدا احتمالاً پیش خودش فکر کرده داماد اول خانوادشون معتاد از آب در اومده که همش تو چرته! ا
پنجم؛ در همون دوران عقد بودیم که یکی از فامیل های خیلی دور من مارو دعوت کردن خونشون و پیغام هم داده بودن که حتماً بیایین چون سیمین غانم هم توی مهمونی هست و از این حرفا. وسط هفته بود و ما هم اصلاً حوصله مهمونی رو نداشتیم. پیغام دادیم که خیلی خسته هستیم و عذر خواستیم و گفتیم که نمی ریم! عصر خونه مامان و بابای هانیه بودیم که بابای هانیه از ما پرسیدن که کی میرین و از این حرفا! ما هم با توجه به شناختی که از بابای هانیه داشتیم نتونستیم بگیم که به خاطر حوصله نداشتن عذر خواستیم و نمی ریم! بنابراین مجبور شدیم از خونه بزینم بیرون که یعنی ما داریم می ریم مهمونی! البته فقط بابای هانیه فکر می کرد که ما داریم می ریم مهمونی. بیرون برای خودمون می چرخیدیم و وقت تلف می کردیم. نزدیکای چهار راه پارک وی بودیم و داشتیم تصور می کردیم که اگر بابای هانیه بفهمه ما خالی بستیم و نرفتیم چه واکنشی بهمون نشون می ده بعد هم هرهر می خندیدم که یهو من ماشین مامان هانیه رو دیدیم که زیر پل پارک وی بود و ریحانه (خواهر هانیه) هم توی ماشین کنار مامانش نشسته بود. اون ها هم مارو که دیدند با عصبانیت اشاره کردند که بایستیم! ما حیرون بودیم که موضوع چیه! رفتیم یه جای خلوت وایسادیم و اونا هم اومدن و مامان هانیه با ناراحتی به ما گفت: تو عمرم همین یه کار رو نکرده بودم که به خاطر شما بچه های نادون مجبور شدم بکنم! گفتیم موضوع چیه؟ مامان هانیه گفت: هیچی والا! چی بگم آخه! شماها که اصلاً براتون آبروی من مهم نیست! کاراتون رو می کنین و به جاش منو عذاب میدین! شماها که رفتین خانوم محمدیان (همون فامیل دور کذایی!) تماس گرفتن و اصرار کردن که شماها باید حتماً بیایین! من هم که به شماها دسترسی نداشتم! (موبایل نداشتیم) گفتم: بچه ها خیلی خسته بودن، خوابیدن! ولی خانوم محمدیان اصرار کرد که بیدارتون کنم و بگم بیایین! هانیه نمی دونی بابات چه حالی داره! از شدت ناراحتی فشارش رفته بالا و هی تو خونه راه می ره و می گه: آخه اینا چه طوری تونستن به من دروغ بگن! هانیه که تا حالا به من دروغ نگفته بود! خلاصه با ترس و لرز رفتیم خونه بابای هانیه! واقعاً جرأت نداشتیم بریم تو! بیچاره بابای هانیه خیلی ناراحت بود و کلی مارو نصیحت کرد و بعد هم به مامان هانیه گفت که با ما بیاد مهمونی که مطمئن باشه ما می ریم! خلاصه بساطی بود! وقتی رسیدیم همه داشتن شام می خوردن و ما هم مستقیم رفتیم سر میز شام! بیچاره مامان هانیه از شدت خجالت قرمز شده بود! ما هم هی یاد اون صحنه که تو خیابون دنبال ما افتاده بودن تا ما رو پیدا کنن می افتادیم خنده مون می گرفت! ا
خوب این از سوتی های پاستوریزه من! حالا من هم این دوستان عزیز رو برای اعتراف به سوتی هاشون دعوت می کنم: ا

پنجشنبه، آبان ۰۳، ۱۳۸۶

خیلی مخلصیم آقا شاهین

یه خاطره ای تازگیا یادم اومده که تا بهش فکر می کنم می زنم زیر خنده و حالشو می برم! ا
فکر کنم سال 1380 بود. من و شاهین عزیز تازه مشغول به کار شده بودیم و خوشبختانه همکار هم بودیم. یه روز خانم حدادزاده (حسابدار شرکت) بهمون گفت که باید برای بیمه تأمین اجتماعی بریم آزمایش بدیم. فرداش صبح زود رفتیم یه آزمایشگاه که فکر کنم تو خیابون ابوریحان بود. جای تعجب نبود که جلو در آزمایشگاه هم صف ببینیم و خوب دیدیم! خیلی وارد حاشیه نمی شم. فقط یه ذره از شرایط آزمایشگاه بگم که حالتون بهم بخوره! ا
کلاً ساختمان آزمایشگاه از بیرون شبیه یک خونه بود و به محض ورود به حیاط با منظره فجیع توالت های کثیف و همچین بودار روبرو شدیم که صد رحمت به توالت های دبیرستان ها بعد از زنگ تفریح! خلاصه رفتیم فیش گرفتیم و گلاب به روتون یه ظرف کوچیک و با چشمان کاملاً بسته و نفس حبس شده رفتیم تو صف همون توالت ها! به نظرم تپش قلبم در لحظه ورود به توالت یه چیزی تو مایه های این بود که انگار می خوام بانجی جامپینگ بکنم! خلاصه نوبت من شد و رفتم و ... ســـــــانـــــســـــور تصویری ... و اومدم بیرون! ا
شاهین هم بعد از من رفت و اومد و رنگ هم به روش نمونده بود! رفتیم ظرف ها رو پس دادیم و بعدش هم فهمیدیم که تا آزمایش خون، دو سه ساعتی وقت داریم. یه ذره این ور و اون ور پرسه زدیم ولی دیدیم نه بابا وقت اصلاً نمی گذره! تو همین اوضاع و احوال شاهین گفت: "پرشین من باید برم دستشویی" ا
من: خوب برو! ا
شاهین: آخه کجا؟
من: نمی دونم. بریم یه رستورانی، یه ...، چه می دونم! می خوای بریم تو آزمایشگاه! ا
شاهین: آزمایشگاه که عمراً! جاهای دیگه هم راحت نیستم! اگه می شد بریم خونه خیلی خوب بود! ا
من: شاهین جان من نوکرتم، بی خیال! از اینجا بکوبیم بریم قیطریه که تو ... و برگردیم؟ جون من بی خیال! ا
شاهین: آخه اینجا راحت نیستم! ا
من: خوب بریم خونه ما! ا
شاهین: ضایعه است بابا! بریم خونه شما که من برم توالت و برگردیم؟
من: خونه مارو می دونی چه جوریه بابا! همیشه خونه خالیه! بیا بریم اقلاً نزدیک تره! ا
خلاصه از من اصرار که آقا شاهین تو باید تو خونه ما ... و از شاهین انکار که اصلاً بی خیال! ا
اما ظاهراً اوضاع شاهین هر لحظه خراب تر می شد و دیگه داشت می ترکید و قبول کرد که بریم! ا
توی راه قیافه شاهین دیدنی بود! عین مار به خودش می پیچید تا این که رسیدیم و شاهین پله ها رو چند تا یکی دوید و پرید تو توالت! ا
من هم از خدا خواسته کامپیوتر رو روشن کردم و فیفا 2001 رو راه انداختم و مشغول شدم. ا
هفت هشت ده دقیقه بعد شنیدم که شاهین داره داد می زنه: پـــــــــــــــــــرشـــــــــــــــــــــــــیــــــــــــــــــــــــــــن! ا
رفتم دم در دستشویی و پرسیدم چیه؟
شاهین: چیه و زهر مار! آب قطعه! ا
تازه یادم افتاد که امروز صبح نوبت قطع آب منطقه ماست و همون جا زدم زیر خنده! ا
شاهین هم شاکی شده بود و به من بد و بیراه می گفت. ولی من با تصور وضعیت شاهین و این که با خیال راحت شیر آب رو باز کرده و به جای صدای شر شر آب، صدای فیس فیس باد رو شنیده نمی تونستم نخندم! ا
بعد از کلی خندیدن که حالا دیگه شاهین هم از شدت عصبی شدن به من پیوسته بود و زده بود زیر خنده، بهش گفتم: خوب آب ذخیره داریم. الان بهت می دم. دو تا بطری نوشابه خانواده که آب کرده بودیم برای همین موارد رو بهش دادم ولی ظاهراً کافی نبود! دیگه شاهین داشت دیوونه می شد! رفتم این ور و اون ور رو تو خونه گشتم تا این که باز هم یه ذره آب از توی آشپزخونه پیدا کردم و بهش دادم و قضیه حل شد. ا
از اون قضیه بیش از 6 سال می گذره اما هنوز هم وقتی به یاد اون لحظه می افتم خنده ام می گیره. ا
---------
اااااا لینکونک؛
اول؛ کجا می ری؟ دارم می رم حیاط. حیاط؟ کدوم حیاط؟ بابا حیاط اسلام دیگه! ا
دوم؛ داری می ری تو حیاط سر راه ببین بر و بچه ها همه تو حسین پارتی شاد هستن؟ شادی کذب نه ها! شادی آنچنانی! شادیِ آه! ا
چهارم؛ آقای امنیت اجتماعی! عنصر مبارزه با پدیده مانکن ها! اون دنیا (اگر وجود داشته باشه) کامیون کامیون چوب نیم سوز در انتظارته دادا! ا
پنجم؛ استاد مسلم مصادیق بد حجابی! فدای اون مانتو تنگ و چسبان گفتنت! من شیفته این جمله تاریخی ات شدم: «شما از كجا مي‌دانيد كه واقعا خدا، آن گشت الگانس را آنجا نفرستاده بود!!» ا
ششم؛ آقای دایی تو هم در وادی ورزش یه چیزی تو مایه های همین عنصر مبارزه با پدیده مانکن ها هستی! هر چند که نه من و نه هیچ فرد دیگه ای، به هیچ وجه نمی تونه منکر رکوردهای جاودانه تو در فوتبال ایران و جهان بشه، اما منفوریت خودت رو چرا به فردوسی پور نسبت می دی؟ اگه فردوسی پور تحصیلات نداره (که صد البته داره) تو هم در همون دانشگاهی درس خواندی که فردوسی پور درس خوانده! با این تفاوت که تو بعد از درس رفتی دنبال پول و شهرت، اما فردوسی پور به گواه خود بنده اقلاً تا 2-3 سال پیش در دانشگاه غیر انتفاعی جهاد دانشگاهی تدریس می کرد! حالا از همه این ها گذشته، آیا واقعاً فکر می کنی اون چند هزار نفری که در ورزشگاه ها به مادرت فحش می دهند، همه شون از عادل فردوسی پور خط می گیرن؟ بیدار خان دایی جان! ا
---------------------------------------------
مــــــــــــــهــــــــــــــــــم: ا
اسم مشق شب رو عوض کردم چون دیدم اقلاً 3 تا وبلاگ دیگه به این نام وجود داره و هر سه تا هم از مشق شب من قدیمی تر بودند. بنابراین زین پس با جای واژه مکرر مشق شب، می گوییم: گیرستون

پنجشنبه، مهر ۲۶، ۱۳۸۶

تریاک را به بازدمت پز

قرار نیست تو مشق شعر بذارم، اما هر چی خواستم اینو اینجا نیارمش دیدم حیفه. این شعری است که محسن نامجو اجرا کرده. اول از همه توصیه می کنم ویدئوی این شعر رو ببینین و بعد هم خود شعر رو اینجا بخونین. ا
---
"تریاک را به باز دمت پز"
---
روزی که خرید مادر کیف مدرسه
قرمز
چمدانی
کلاس اول با کلید
روزی که سخت حل می شد اصل هندسه
دبیر همدانی
صد کاروان شهید
روزی که مُرد خواهد جان بچگی
روزی که حسرت واجب است بر تو پای نئشگی
روزی که رفت از باد روزی که ماند در یاد
شهر کلان که روزی علی آباد باد
روزی که رفت از باد روزی که ماند در یاد
تا باد چنین باد داد و بیداد، که باد چنین باد
روزی که خط کش تصویری شکست میانه تنبیه
روزی که زنگ خانه ها صور اسرافیل بود گویی
روز درک تضاد، تبعیض، تواخر، ترجیح
روز لکه آب شور چشمت بر غلط دیکته
روزی که رفت از باد روزی که ماند در یاد
شهر کلان که روزی علی آباد باد
روز حسرت یک بارفیکس در ذهن لاغر بازو
روز حسرت یک یار فیکس بودن در تیم مدرسه
روز اشاعه سخنان نو آموخته
روز تعریف فیلم پر هیجان هی جو
روزی که رفت از باد روزی که ماند در یاد
شهر کلان که روزی علی آباد باد
روزی که رید بر تو دختر همسایه
روزی که دریّد پدرت را کشور همسایه
روزی که مرگ از در بسته ز پنجره تو آمد
روزی که دو کانال بود
کانال یک به جنگ می رفت
از کانال دو واتوتو آمد
روزی که مُرد خواهد جان بچگی
روزی که حسرت واژه بست بر تو پای نئشگی
روزی که آتش به چه کار آید
تریاک را به باز دمت پز
روزی که منقل به چه کار آید
وافور را به سینه ات بنشان
روزی که رفت از باد روزی که ماند در یاد
شهر کلان که روزی علی آباد باد
روزی که رهبر نوجوان تانک خورده بود
روزی که آستین کوتاه لگد میان گرده بود
روزی که ریش، روزی که زیر بغل، پاره
روزی که یخه از فرط ایمان چرک بود
روزی که داگلاس هنوز مایکل نبود، کرک بود
روزی که رفت از باد روزی که ماند در یاد
شهر کلان که روزی علی آباد باد
روزی که شهوت هنوز در حومه شهر بود
روزی که در استعاره فلک قطره بحر بود
روزی که دنیا تمام می شد هر هفته جمعه ها غروب
روزی که سرد بود
حرام شطرنج و تخته نرد بود
تنها حلال این رنگ و روی زرد
تنها حلال باری افیون و گرد بود
روزی که وُله تنها عکس گم گشتگان بود
ایران نبود مهد تشنگان بود
روزی که پایتخت دشت آزادگان بود
دشت نبود، خیابان پادگان بود
روزی که رفت از باد روزی که ماند در یاد
شهر کلان که روزی علی آباد باد
روزی که چمران بر پارک وی آرام خُسبید
روزی که فوزیه در کربلا شد شهید
روزی که شاه رفت، جمهوری یک طرفه شد
روزی که تنها راه آزادی از انقلاب بود
روزی که مهتاب بود، سراب بود، سراب ناب بود
آن نوشابه که هشت ساله کنار حضرت معصومه خوردمش
مادر خریده بود
سبز بود
سِوِن آپ بود
آوَخ چه کرد با ما این جان روزگار
آوَخ چه داد به ما هدیه آموزگار
طراحی که کتیکِلِویتس
قدسی قاضی نور
روح جهان کارگری
پله عبور
خشم شدید برف روب فقیر
انگشت یخ زده پسر روزنامه فروش
یخ شکسته با اشاره انگشت
آب روان
سیل دمان
عقده به تیراژ پنج هزار تا
از آسمان میکروفون می بارید جبراً
گوساله هم یکی را بلعید سهواً
روزی که گوش مفت ترین جنس بود
قصه کلیشه پولدار ناجنس بود
دختر به نام نل در های و هوی شهر
در جستجوی عدنِ ابد، پارادایز بود
در پشت موی ریخته بر چشم، برادرش
آن موهای منفصل از گردن پدر بزرگ
در لای چرخ کالسکه
در لای عاج چرخ کالسکه
در لای عین عاج چرخ کالسکه
در لای چرخش عین عاج چرخ کالسکه
در لای چرخ چرخش این همه بازی روزگار
بسی رنج بردیم در این سال سی
که رنج برده باشیم فقط مرسی
---
محسن نامجو
--------------------------------------
اااااااا لینکونک؛
اول؛ این هم یک ویدئوی دیگه از کارهای جالب محسن نامجو
دوم؛ آقای دایی ما آخرش نفهمیدیم تو کدوم طرفی هستی؟ اینجا با اندی عکس می اندازی و توی برنامه نود مشکی می پوشی و ایام فاطمیه رو تسلیت می گی. البته یک ویدئو کوتاه هم ازت در اینترنت هست که فعلاً بماند! ا
سوم؛ این مصاحبه مجله چلچراغ با احمدرضا عابدزاده رو از دست ندین. ا
ششم؛ یک عکس از آقای حداد عادل و هیأت همراه در اروپا صرفاً جهت خالی نبودن عریضه! اگه کمه این یکی رو هم ببینین! ا
هفتم؛ این همه عکس از این آقای احمدی نژاد دیدیم، یکی هم از آقای خاتمی ببینیم! ا
هشتم؛ از شورای اسلامی شهر کرمان درخواست می شود، اصولش رو به ما هم بگه لطفاً! ا
نهم؛ این یعنی چی؟
یازدهم؛ چهار ویدئو از شکبه سی ان ان راجع به ایران: یک، دو، سه و چهار! ا

چهارشنبه، مهر ۱۸، ۱۳۸۶

چهارگاه

پیش درآمد؛
چند روز پیش یک ایمیل مشابه با عنوان : ا
I am Iranian
رو از چند نفر متفاوت دریافت کردم. در اون ایمیل بیشتر سعی بر این بود که تفاوت میان ایرانی و عرب عیان بشه و طبق معمول هم صفات خوب ایرانی با صفات بد عربی مقایسه شده بود و اول هر جمله هم نوشته بود که من یک ایرانی هستم چون ... ا
درآمد؛
وقتی به گذشته ام فکر می کنم، متوجه پذیرش بی چون و چرای بعضی مسائل می شم که یکی از اون ها، برتر دانستن ایرانی ها نسبت به سایر مردم جهان بود. اصولاً تصورم بر این بود که ما ایرانی ها هر کاری می کنیم درسته و تازه از همه ایرانی ها هم کار درست تر خودم هستم و دور و بریام! ا
گوشه؛
حالا بعد از حدود دو سال زندگی در کشوری متفاوت با ایران و نشست و برخاست با انسان هایی از استرالیا، نیوزیلند، هند، تایلند، انگلیس، هلند، اسپانیا، ژاپن، برزیل، فرانسه، آلمان، ایتالیا، بنگلادش، چین، فیلیپین، مالزی، افغانستان، کویت، عراق، روسیه، نروژ، کانادا، آمریکا، مکزیک، آرژانتین، جزایر سلیمان، سنگاپور، فیجی، اندونزی، ویتنام، ایرلند، ویلز، اسکاتلند، مجارستان، تایوان، زیمبابوه، مصر، آفریقای جنوبی، پاکستان، نپال، اوکراین، ترکیه، بوسنی و شیلی؛ به این نتیجه رسیدم که پندار من از برتر بودن ایرانی ها نسبت به دیگران، تنها به دلیل کوتاه بودن عمق نگاه و سطح فکرم بوده. و دقیقاً به همین دلیل در بین ایرانی ها هم، خودم و اطرافیانم رو بهتر از بقیه می دونستم. (منظورم از ذکر نام کشورها بیان گستردگی جامعه آماری بود) ا
نغمه؛
البته منکر خوبی های یک ایرانی و صفات منحصر به ایرانی نمی شم. ا
کرشمه؛
کما اینکه هنوز هم معتقدم مثلاً هیچ کس مثل یک ایرانی (البته نه همه ایرانی ها) با مرام نیست. ا
کرشمه با مویه؛
اما همین مثال مرام گذاشتن هم گاهی اوقات به انتظارات بی موردی از طرف مقابل ختم می شه. ا
زنگ شتر؛
اما واقعاً چرا ما خودمون بهترین مردم جهان می دونیم؟
زابل؛
در بین همه اون مردمی که ذکر کردم، دروغ گو ترین ملیت، ایرانی است. ما دروغ می گیم و به راحتی قسم هم می خوریم که به ارواح خاک فلانی و به جون مادر بهمانی راست می گیم! ا
بسته نگار؛
ما واژه ای به نام تعارف داریم که هیچ جوری نمی شه توجیهش کرد. مثلاً در جواب چه خونه قشنگی دارین می گیم: " خونه ما که قابل شما رو نداره"، یا وقتی مثلاً بچه خواهرمون سرفه می کنه چنان با احساس میگیم: "بمیرم الهی!" که اگه بیا و ببین، و در حالی که انتظار داریم مهمون از خونمون بره با ظاهری ناراحت می گیم: "تو رو خدا شام بمونین!"، " یه لقمه نون و پنیر کنار هم می خوریم" و بعد نون و پنیر به شصتاد جور غداهای رنگ و وارنگ تبدیل می شه و می گیم: " وای تو رو خدا ببخشید اگه کمه"، "از غذای خونه خودتون هم افتادین!" و ... ا
مویه؛
تا موقعی که طرف پیشمونه همش ازش تعریف می کنیم و به به چه چه می کنیم. " شما روی سر ما جا دارین"، "وای چه لباس شیکی"، "آقا ما مخلصیم دربست!" و ... اما وقتی که همون شخص می ره شروع می کنیم: " دیدیش؟ عین گدا گشنه ها افتاده بود رو بشقابش"، " جورابای پاره اش رو دیدی؟"، "مرتیکه تمام مدت داشت خانوم هارو دید می زد!" ا
حاجی حسنی؛
توی حساب هامون خالیه و شیپیش (شپش) تو جیبمون ملّق (معلق) می زنه، بعد لباس هامون همه باید بهترین مارک رو داشته باشه و عطرهامون آخرین و گرونترین عطر موجود باشه. بعد هم چنان عطر می زنیم که تا یه هفته بوی عطرِ تو مشام طرف بمونه! ا
مغلوب؛
ادعا می کنیم که باهوشیم و برای اثبات هوشمون نام چند دانشمند، سرمایه دار، ادیب و .... رو از قرن چهارم تا الان لیست می کنیم که بگیم آره بابا ما خیلی گنده ایم، اما به این فکر نمی کنیم که تعداد افرادی که ایرانی بوده اند و تأثیر مطلوب و به سزایی در پیشرفت بشر (در هر زمینه) داشته اند، با توجه به قدمت تاریخی ایران، مثال موش زایی کوه رو تداعی می کنه! ا
چهار مضراب؛
چپ می ریم می گی زبان فارسی، راست می ریم می گیم قند عسل! تو رو خدا یه ذره فکر کنین، چند درصد واژه هایی که استفاده می کنیم پارسی است و چند درصد عربی، ترکی، عبری، فرانسوی، روسی، انگلیسی و ... ا
رَجَز؛
ادعای دین و ایمان داریم، سفت و سخت هم داریم. اما از دین و ایمان به جز قسم و آیه چیزی نداریم. اگر مسلمونیم، حجاب مطابق دستور اسلام رو باید داشته باشیم و اون نیمچه روسری ها یا اون مانتوهایی که حتی از بیکینی هم محرک ترند رو باید ببوسیم و بذاریم کنار! ا
لزگی؛
توهین کردن در لفافه به رقیب، الان از ارکان اصلی قدرت بیان در ایران محسوب می شه. (اگر شک دارین دو تا روزنامه مخالف هم رو مطالعه کنین تا مطمئن بشین.) در حالیکه تا جایی که من فهمیدم، قدرت بیان غالب در جهان، صریح گویی و انتقاد مستند اما هوشمندانه و به دور از هر گونه بی ادبی است. ا
شهر آشوب؛
دیگه خنده دار ترینش هم اینه که بین انسان ها، تنها به خاطر دینشون تفاوت می ذاریم به حدی که هر روز داد می زنیم مرگ بر اسرئیل! و درست یا نادرست ادعا می کنیم که جنایت های ارتش نازی در قبال یهودی ها افسانه است و همه عکس و فیلم های مستند موجود رو هم سعی می کنیم که نبینیم! اما در عوض چیزی به نام غیبت کبری رو باور داریم و هر سه شنبه انتظار به سر رسیدن این غیبت طولانی رو داریم! ا
فرود؛
خلاصه اش این که ما ایرانی هستیم، چون مثل خیلی های دیگه چند تا ویژگی خوب داریم و چندین بدی ویژه! ا
---------------------------
ااااااااا لینکونک؛
دوم؛ واقعاً چرا قبل از حرف زدن فکر نمی کنیم که بعداً اینطوری بهمون تیکه نیندازند؟

شنبه، مهر ۱۴، ۱۳۸۶

سر کلاس تاریخ اسلام بودم. سال 76. استاد تاریخ اسلام، حاج آقا کاملی بود. حاج آقا برا خودش حرف می زد و بقیه هم به کار خودشون مشغول بودن. یکی خوابیده بود، اون یکی رو میز یادگاری می نوشت و خلاصه همه سرشون به کارای دیگه گرم بود. ا
بعد حاج آقا کاملی با تغییر تن صداش گفت: ا
توجه کن آقا! ا
می خوام یه آیه برات بگم که تو قرآن هم نیست! ا
----------------------
اااااااااا لینکونک؛
اول؛
همه عکس های رئیس جمهور! ا
دوم؛ این هم
نشان شجاعت علوی رئیس جمهور! ا
سوم؛
دستگیری پسر 19 ساله ای که مدیر سایت ویدئوهایِ س ک س یِ غیر حرفه ایِ ایرانی بود! ا
چهارم؛
من توی هیمه وحشت می سوزم ... برام از خنده چرا قصه می گی!؟

چهارشنبه، مهر ۱۱، ۱۳۸۶

!ما بس که نپریدیم، پریدن یادمون رفت

سلام بر ژنرال دامة برکاتة؛
ملاحظه داشتیم که مدتی است از حضرت عالی خبری نیست جز همان ادعای قیومیت اتحادیه دامداران گیلکی که به اختصار به آن پگاه می گویند. القصه ما هم برای تو، خیلی خوش خبر نیستیم. ا
چند روزی است حالمان ناخوش است و این شکم برآمده هم آینه دق! ا
از حالمان برایت نوشتیم، پس ناگفته نماند که طبیبمان مدعی است چیزی به نام سینوس یا کسینوسمان ملتهب و دردناک گشته. فلذا تخم چشمانمان می سوزد و پای چشم هامان کبود گشته. مشاور اعظم مدعی است این سینوس یا کسینونسمان احتمالاٌ از جانب دشمنانمان مأمور گشته تا بدن ما را به تسخیر خود در آورد و ما را از پا بیندازد. اما کور خوانده این یونانی که آخرش نفهمیدیم سینوس بود یا کسینوس! ا
البته ذکر این مورد هم شایسته است که التهاب این اجنبی در کله ما، راه اشتهایمان را به شدت مسدود کرده و دست کم چند قیراط از این فربگی ناخوشایندمان کاسته است! (1 قیراط حدوداً همان 200 میلی گرم شماست)ا
ژنرال اگر یادت باشد آن زمان که هنوز تو را کشف نکرده بودیم، از تلخکی به نام منصور نوشتیم و اذعان داشتیم که مجلس بزم و ترقصی در حضور ما و به وسیله این تلخک برگزار شد. بعد از آن مشاور فرهنگی مان که انگار از کل واقعه (!) خیلی خوشحال بود، چاپار الکترونیکی نزد ما و مردممان فرستاد حاوی این مضمون که "من مخلص همهتون هم هستم! اصلاً من به عشق شما زنده ام! شما امر کنید تا بنده هر تلخکی که شما بخواهید، کت بسته به سرزمین کانگاروها بیاورم." ما هم ساده لوحانه فهرستی بلند بالا فراهم فرمودیم و تقدیم مشاور فرهنگی ایثارگرمان کردیم. ا
بعد از آن، هر روز چشم به راه تلخک های محبوبمان بودیم تا این که خبر مجلس بزم دیگری به وسیله چاپار الکترونیکی دیگری به دستمان رسید. مسرور گشتیم و با اشتیاق خبر را خواندیم اما در نهایت پشیمان گشتیم چون نام تلحک امید را ملاحظه فرمودیم. فی الفور جبهه گیری نمودیم و اعلام کردیم که تلخک امید را به حضور نمی پذیریم. اما سمبه مان آنقدر پر زور نبود و آنچه نمی بایست حادث می شد، شد! ا
مشاور فرهنگی هم که خوشحال از کل ماجرا (!) این بار بدون دانستن نظر ما اعلام نمود که به زودی نام تلخک بعدی را عیان خواهد کرد. اشخاص به تکاپو افتادند که شخص سوم کیست؟ در این بین نام تلخک هومن و اخوی نانازش کامران، بیش از همه در دهان ها می گشت. اما ژنرال از تو چه پنهان که نفر سوم، تلخکه ای بی مشتری، به نام لیلا فروهر است. ا
ژنرال خودت تصور کن که ما چه حالی داشتیم وقتی شنیدیم که پای تلخکه لیلا نیز به این بلاد باز خواهد شد! ا
ژنرال حالا درد ما این نیست که چرا سومین مجلس هم این طوری شد! دردمان این است که مبادا دفعات بعد، کارمان به تلخک هایی چون عباس قادری و جوادی یساری بکشد! ا
ژنرال واقعاً خوش به حالت که اقلاً اگر قدم هر کدام از این تلخک ها به بلاد تو بیفتد فی الفور قلم پایشان شکسته و تکه بزرگ اندامشان گوششان خواهد بود! ا
عزتت زیاد و سایه ات مستدام
سیّم اوکتبر 2007 میلادی
-----------------
اااااااا لینکونک؛
اول؛ راستی ژنرال جناب عالی از هواداران مأمور سانسور آقای ضرغامی که نیستی؟
دوم؛ ژنرال آب شنگولی بیارم برات؟ دیگه از اینا که گرفتارتر نیستی! ا
سوم؛ چی؟ ماشینتو جای بدی پارک کردی؟ من از همون اول که اون ماشینو دیدم فهمیدم صاحبش باید ایرانی باشه! ا
چهارم؛ اقلاً بشین یه چایی تازه دم بهت بدم! ا

چهارشنبه، مهر ۰۴، ۱۳۸۶

خونه دار و بچه دار زنبیلُ وردار و بیار

Licia Maglietta

اپیزود یک؛

ماجرای قیر و قیف بود، حالا اوضاع ما هم همین طوری شده! یه روز بلاگ اسپات مشکل داره و نمی شه توش رفت، یه روزم که سایت مشکلی نداره قوانین جدید استفاده از اینترنت در شرکت، اجازه نمی ده ما یه ذره بلاگیم برا خودمون! بابا دموکراسی! بابا آزادی بیان! بیا بغل عمو! ا

اپیزود دو؛

همشاگردی سلام. دلم برای مدرسه تنگ شده! برای خانوم آران، خانم تک سخن، خانم بردبار، خانم کاظمی، آقای معینی، آقای شیخ الاسلامی، آقای رادی، آقای سعیدی و ... ا

اپیزود سه؛

می خواستم راجع به اظهارات رئیس جمهور منصوبمون در آمریکا بنویسم و البته نوشتم. اما بعد ترجیح دادم پاکش کنم. چون خیلی خیلی شبیه آب در هاون کوبیدن و ژاژ خائیدن بود. ا

اپیزود چهار؛

در محل کار قبلی، از نحوه خنده یکی از همکارانم لذت می بردم. در محل کار کنونی هم یکی بود که هر وقت می خندید یه جورایی از خنده اش احساس شادی می کردم! اما نمی دونستم کیه! چون فقط صداش رو می شنیدم. حالا بالاخره امروز پیداش کردم. واقعاً خوش خندیدن هم عالمی داره ها! ا

اپیزود پنج؛

تا دارین اینا رو می خونین به این هم فکر کنین که اگه یه انگلیسی زبان بخواد بگه: "قلقلکِ غبغبِ قورباغه قدغن" چه پدری ازش در میاد! ا

اپیزود شش؛

چند تا جوک (اگر از واژه های ناپسند خوشتون نمیاد لطفاً بی خیال این اپیزود بشین) ا

---

خبرنگار: نظر شما درباره اينكه اين كوچه آسفالت نيست چيه؟

به نام خدا و با عرض سلام خدمت دست اندركاران صدا وسيما و با عرض سلام ويژه خدمت مقام معظم رهبري و خانواده معظم شهدا وجانبازان و ايثارگران، من بچه اين محل نيستم! ا

---

سفره حج چطور بود؟

عالي، خيابوناش تميز، برج هاش بلند، ماشينا همه آخرين مدل، يه جاي ديدني هم داشت كه خيلي شلوغ بود، من دیگه اونجا نرفتم! ا

---

در رو ببند هواي بيرون سرده. ا

مثلاً اگه من در رو ببندم، هواي بيرون گرم ميشه؟

---

یکی داشته با يه خره تخته نرد بازی مي کرده، بهش ميگن چرا داری با خر بازی مي کني؟

طرف ميگه: همچينم خر نيست، دو هيچ جلو ههِ . . .! ا

---

یکی دیگه تو جاده داشته رانندگي مي کرده، يهو مي بينه يه کاميون داره از روبروش مياد، ميزنه رو ترمز، ميبينه ترمزش نميگيره، رفيقشو صدا ميکنه، ميگه : اصغر اصغر پاشو تصادفو ببين! ا

---

با من ازدواج ميكني؟

من لزبينم. ا

يعني چي؟

يعني دوست دارم با دختر سكس داشته باشم! ا

اِاِ پس منم كه لزبينم ! ا

---

یارو به دوست دخترش ميگه مياي خونمون؟

دختره ميگه آخه ميترسم!! ا

یارو ميگه: ترس نداره، ميایي نيم ساعت حرف ميزنيم، بعد لباستو ميپوشي ميري! ا

---

يه روز به يه اون یکی ميگن بدو تو باغت دارن ترتیب زنت رو می دن! ا

یارو جواب می ده: ای بابا... ۴ تا درختو اسمشو گذاشتي باغ؟

---

یکی سي دي زهره رو مي بينه و ميگه: اي بابا، سريال نرگس رو هم سانسور كرده بودن؟

---

زنه از شوهرش مي پرسه از چيه من بيشتر خوشت مي آد؟ از صورت زيبا و يا هيکل متناسبم؟ مرده يه نگاهي به سر تا پاي زنش مي اندازه و ميگه از اعتماد به نفست

---

یه نفر تو خيابون به زنه به نفر دیگه تيکه ميندازه. یارو شاکی می شه يقه اون یکی رو ميگيره و ميگه مرتيکه مگه خودت خوار مادر نداري، زود باش ماچش کن از دلش در بيا

---

از یکی می پرسن: از تو احمق تر هم موجودی وجود داره؟ میگه: آره بابا! می گن: چی؟ می گه: پشه! ا

می گن: چرا؟ می گه آخه وقتی می شینه رو دیوار همین جوری نیم ساعت خیره می مونه! ا

---

به یکی ميگن با جيش جمله بساز! ميگه علی با آبجيش رفت سينما. مي گن نه خره منظورمون شاش بود: مي گه خب با داداشاش رفت! ا

---

به یه بنده خدا ميگن: سبز فسفری چه رنگیه؟ ميگه: شما آبي آسماني رو در نظر بگير، حالا بشاش توش! ا

---

اپیزود هفت؛

این هفت فیلم رو ببینید و فیلم هشتم رو نَه: ا

قلبی جایی دیگر: یک فیلم زیبای ایتالیایی. زندگی یک معلم ایتالیایی از خانواده ای که اخیراً وضع مالی مناسبی پیدا کرده اند. این بهترین فیلم چند ماه اخیر بوده که دیدم. ا

دَه: من از عباس کیارستمی انتظار لوکیشن های باز و سبز دارم و دقیقا به همین دلیل فیلم 90 دقیقه ای ده که اساساً درون یک پژو آردی فیلم برداری شده، یک غافلگیری خوشایند برای من بود. ده، موضوع ده دیالوگ درون یک ماشین است که همگی به نوعی منعکس کننده مشکلات زنان در جامعه ایرانی هستند. ا

خوشبختی: فیلمی آمریکایی و رک با صحنه هایی ساده اما واقعی. فیلمی که همه شخصیت های اون در پی خوشبختی هستند و هر کسی هم دیگری رو خوشبخت می دونه. ا

صدای دریا: یک فیلم اسپانیایی با موضوعی کلیشه ای اما خوش ساخت. ا

ماریا مملو از بخشش: محصول مشترک کلمبیا و آمریکا و درباره قاچاق موتد مخدر از کلمبیا به آمریکا و به قول تبلیغ خود فیلم بر اساس هزاران داستان واقعی! ا

اولین و آخرین بوسه: فیلمی عشقولانه از نسل نوی سینمای ایتالیا با هنرپیشه های خوش تیپ و خوشگل! ا

آگاتا و طوفان: فیلمی ساده و به دور از موضوعات عجیب هالیوودی. این فیلم ایتالیایی در مورد زندگی یک زن میانسال اما جذابه که عاشق یک مرد متأهل می شه. ا

و در نهایت فیلمی شدیداً هالیوودی که بیشتر شبیه افسانه است. ا

اقامتگاه زنان: اینو توصیه می کنم که یا نبینین و یا تصور کنین که دارین کارتون سوپرمن می بینین. در توضیح این فیلم ذکر همین نکته شاید کافی باشه که یک آمریکایی در چین، تمام مدت داره جون همه رو نجات می ده! ا

نکته: ترجمه اسم فیلم ها اصلاً به دلم ننشست! ا

-----------------------------------

اااااااا لینکونک؛

اول؛ تورو خدا یکی به این سربازان امام زمان انگلیسی یاد بده! لطفاً به ترجمه " ما توانستیم" دقت کنین! ا

دوم؛ یکی جلوی دلار کانادا رو هم بگیره! ا

سوم؛ صرفاً برای دقایقی تفریح. این لینک به شما می گه امید به زندگی در شما چند سال خواهد بود. ا

چهارم؛ اگر کسی از عنوان این سمینار چیزی فهمید به منم بگه! ا

پنجم؛ این هم از مشکلات خرید میوه از طریق اینترنت! ا

ششم؛ شل حجاب دیگه یعنی چی بابا؟

هفتم؛ بیچاره این شل حجاب ها! ا

هشتم؛ فدای اون استعدادهای نهفتت! ا

نهم؛ تازه به دوران رسیده و یا هر چی که تو بگی! ا

چهارشنبه، شهریور ۲۱، ۱۳۸۶

!آقا ایستگاه نگهدار لطفاً

از کجا شروع کنم؟

از هر جا که دوست داری! ا

خیلی سوال تو سرمه. سوال های بی جواب. ا

مثلاً؟

مثلاً چرا در توجیه هر پدیده ای که از درکش عاجزیم، از چیزی به نام خدا مایه می ذاریم که نمی دونیم چیه؟

آیا خدا سرپوشی بر نادانی ما نیست؟

من از خیلی چیزها تو زندگی لذت می برم. انکار هم نمی کنم. اما هنوز نمی دونم برای چی زنده ام؟

ببین داداش امروز تو حالت خوب نیست انگار. فردا با هم حرف می زنیم! ا

-------------------

ااااااااا لینکونک؛

اول؛ یک ویدئوی 100 ثانیه ای از گاف رئیس پلیس امنیت اخلاقی ناجا و ماست مالی نهایی آقای بابان! ا

دوم؛ شعر جالبی از محسن نامجو. از دست ندینش

سوم؛ نظر سنجی در مورد حجاب. بعضی از سوال ها واقعاً خنده دارند. ا

چهارم؛ اینم در ادامه بحث حجاب داشته باشین


ششم؛ حالا از پل حجاب می رسیم سر چهار راه شهوت: یک و دو و سه و چهار و پنج! ا

هفتم؛ ورودی یک کنفرانس که احتمالاً حوالی قزوین بوده! (15+) ا

هشتم؛ این دیوونه ها رو ببینین تا برسیم به این یکی دیوونه

نهم؛ اینا هم دست کمی از اون دو تا بالایی ندارند! ا

دهم؛ به رسم مرده پرستی ایرانی و به یاد پاواروتی

-----------

پانوشت: لینک دوم از لینکونک توسط آپلود کننده ویدئو از یوتیوب برداشته شده بود. حالا یک لینک دیگه از همون ویدئو رو گذاشتم به جای اون قبلیه. ا

دوشنبه، شهریور ۱۹، ۱۳۸۶

!تو رو خدا بذار دو دقیقه دیگه بخوابم

مدت ها بود هوس یه همچین مسافرتی رو داشتما! خیلی داره خوش می گذره. بدون حتی ذره ای از هیاهوی روزمرگی. این مسافرته منو یاد مسافرت های کوتاهمون به کیش میندازه. منو یاد اون سفر کلاردشت با عسل و کاوه میندازه. آخ آخ چه حالی می داد! حالا این هم بد نیست. بالاخره بعد از این همه دوندگی و نگرانی های بی خودی آدم چند روز هم آرامش داشته باشه خیلی خوبه. مگه نه؟ ا
...
...
...
...
اِاِاِاِاِ این کیه داره اینقدر سر و صدا می کنه اینجا. .... ا
چی می خواد بگه؟
نوبت منه یعنی چی؟
اِ چرا اینجا داره تکون می خوره! ا
اِ چقدر یخ کردم! ا
...
...
...
پاشو دیگه بابا دیر شد! هفت و ربه تنبل خان! ا

چهارشنبه، شهریور ۱۴، ۱۳۸۶

!آقای بوش به محبوبیتت حسودیم می شه

این روزا استرالیا و به خصوص سیدنی در تب و تاب برگزاری کنفرانس اَپک به سر می بره. حالا یه مختصر توضیحی راجع به این اجلاس بدم تا برسم به حرف کوتاه و اما نهایی ام. ا
نام اَپک مخفف عبارت: ا
Asia-Pacific Economic Cooperation

است و اصولاً در سال 1989 برای اولین بار اون هم به طور غیر رسمی در استرالیا تأسیس شده. سال اول دوازده کشور عضو این اجلاس اقتصادی شدند و در طول این مدت تعداد اعضا به 21 کشور رسیده. استرالیا، برونئی، کانادا، شیلی، چین، هنگ کنگ، اندونزی، ژاپن، کره جنوبی، مالزی، مکزیک، نیوزیلند، پاپوآ نیو گینه، پرو، فیلیپین، روسیه، سنگاپور، تایوان، تایلند، آمریکا و ویتنام کشورهای تشکیل دهنده اعضای این مجمع هستند. ا

به طور کلی، اَپک یک میزگرد رسمی در زمینه رشد و موفقیت، همکاری، تجارت و سرمایه گذاری مشترک بین دول مذکور در منطقه اقیانوس آرام و جنوب شرق آسیاست. مبنای همکاری در این اجلاس برابری همه اعضا در رأی گیری ها فارغ از قدرت اقتصادی اون هاست. ا

خوب حالا چرا اینو گفتم: ا

ظاهراً در دوره های گذشته که این جلسات در استرالیا برگزار شده، حامیان محیط زیست و مخالفان جنگ، راه پیمایی هایی علیه سران این کشورها و به خصوص علیه دولت آمریکا برگزار کرده اند که این برای دولت بله قربان گوی استرالیا در قبال دولت آمریکا، خیلی گرون تموم شده. به همین دلیل امسال دولت استرالیا تمهیداتی اندیشیده تا دیگه از این اتفاقات رخ نده. اما این تمهیدات چیست و چگونه است؟

پلیس فدرال استرالیا تا شعاع 300 متری تمامی مسیرهای عبور و مرور سران کشورها - شما بخوانید جورج بوش- رو با تکه های پیش ساخته بتنی و فنس های بلند محصور کرده، تا مبادا چشم نحس و کثیف این سران به صلح جویان معترضِ به جنایت های این عده، بیفته. ا
من که هر چی سعی می کنم کل این ماجرا رو با یک لغت توصیف کنم به چیزی جز حکومت نظامی در یکی از کشورهای مدعی دموکراسی و آزادی بیان، نمی رسم! ا
-----------------
پانوشت: اطلاعات جزئی تری در زمینه این اجلاس رو می تونین در وبلاگ آزاد نویس مطالعه کنین. ا
-----------------
ااااا لینکونک؛
اول؛ می دونی هفتاد میلیون لیتر بنزین چقدر می شه؟
سوم؛ تصاویری از مجلس شورای اسلامی ایران و یک عکس از آماده سازی مجلس ژاپن! ا
چهارم؛ من عشق، من احساس، من عاطفه ... آخ یکی منو فشرد! این هم لینکش. ا
پنجم؛ چرا هی هر روز، اون هم روزی پنج بار بدون مرخصی و تعطیلی؟ خوب یه بار می ریم اینجا هم سفر رفتیم هم به اندازه 109 سال و 215 روز یهو می خونیمش و خلاص! این هم لینکش. ا
ششم؛ این ویدئوی 30 ثانیه ای بیشتر شنیدن داره تا دیدن! لطفاً به نحوه تلفظ لغت: ا
ADSL
توجه کنید. اگر متوجه نشدید که اصلاً چنین لغتی در این 30 ثانیه بیان شده، ایراد از شما نیست، ایراد از سواد گوینده است. دوباره و این بار با دقت بیشتری گوش کنین. ا
هفتم؛ این هم ویدئویی جالب در مورد سوتی های مردم هنگام مصاحبه با خبرنگاران. توضیح این که اولین نفری که باهاش گفتگو می شه فیروز کریمی سرمربی شوخ طبع استقلال اهوازه و اصلاً هم سوتی نمی ده، بلکه با اصرار سعی داره واژه بِکِش بِکِش رو استفاده کنه! ا



چهارشنبه، شهریور ۰۷، ۱۳۸۶

!پا شو بابا ... پا شو مدرسه ات دیر شد

خدایا
به من بیاموز که اگر نمی توانم گناه کسی را ببخشم، ا
به خاطر نابخشودنی بودن گناه او نیست. ا
برای ناتوانی روح من است ... ا
.
.
.
-------------
ااااا لینکونک؛
اول؛ آقای خاتمی با تمام احترامی که برای شخصیت حقیقی ات قائلم، معتقدم دروغ گوی قهاری هستی! ا
دوم؛ یک عکس فرهنگی از رئیس جمهور منصوبمان! ا
سوم؛ پس این همه جنگ و دعوا و بکش بکش، سر ارث و میراث دنیویه؟
چهارم؛ این روش پذیرایی در قطارهای هند است، سرزمینی از نواحی متعلق به جهان سوم! ا
پنجم؛ و اینجا هم رختکن باشگاه پرسپولیس تهران. مراسم تولد مسعود زارعی (اون آقای خندان سمت چپ عکس). فرد رقاص هم شیث رضایی، کاپیتان دوم تیم پرسپولیس! دیگه نیازی به تشریح بیشتر نیست! ا
----------
پانوشت: بالاخره بلاگ اسپات مجهز به سیستم آپلود کردن ویدئو شد. ا

پنجشنبه، شهریور ۰۱، ۱۳۸۶

رفاه اجتماعی

تا حالا خیلی ها از من پرسیدن که فرق استرالیا با ایران چیه؟ و اکثراً اولین جوابی که از من شنیده اند اینه که این قیاس، قیاس مع الفارقه! بعد هم عموماً این جمله رو از من شنیده اند: رفاه اجتماعی که در ایران واقعاً تعریف نشده است، در اینجا در اولویت قرار داره. برای درک بهتر قضیه بد نیست به موارد زیر اشاره کنم:ا

یک) آمار تصادف در استرالیا رو شاید بشه با یک محله در تهران مقایسه کرد! به عنوان مثــــــال در ســـــال 2005 در ایالت کوئینزلند که از کل ایران بزرگتره، 324 نفر در اثر تصادف کشته شدند، که شاید معادل یک روز عید ما باشه! دولت استرالیا برای کاهش میزان مرگ و میر در اثر تصادف آگهی های هوشمندانه ای پخش می کنه تحت عنوان: ا
که در اون از نشون دادن منزجر کننده ترین صحنه ها هم هیچ ابایی نداره تا مردم رو از واقعیت های پشت پرده یک تصادف آگاه کنه. ا
دو) اینجا نوشیدن، نوشابه های الکلی آزاده. اصلاً یه جورایی زندگی مردم اینجا با مشروب عجینه. اما در عین حال در تلویزیون آگهی هایی پخش می شه تحت عنوان: ا
که در اون نشون می ده یه نفر به دوستش مشروب تعارف می کنه و اون طرف می گه من دیگه به اندازه کافی نوشیدم! همین که این جمله از دهن اون فرد خارج می شه عین یه موج فراگیر همه جا می پیچه که فلانی امشب مشروب نمی خوره. خلاصه خبره از اون نایت کلاب می ره بیرون و تو شهر و کشور و قاره و سازمان ملل و کره مریخ هم می پیچه که آره فلانی می گه امشب دیگه مشروب نمی خورم! ا
سه) سیگار هم اینجا از شروط اصلی تفریحات جوون هاست. اما همین سیگار به قدری گرونه که خیلی ها از همون اول دورش رو خط می کشن. اونایی هم که سیگار رو می خرن باید یک عکس خیش خراشمان از یک مبتلا به امراض ناشی از سیگار رو روی پاکت سیگارشون تحمل کنند که واقعاً گاهی اوقات عکس ها غیر قابل تحمله! بعد هم یک مرکزی برای ترک اعتیاد به سیگار وجود داره به نام: ا
Quitnow
در تبلیغات مربوط به این طرح هم نشون می ده که یکی می گه همین یه دونه رو می کشم و ترک می کنم، یکی دیگه می گه من با سیگار حال می کنم و نمی تونم ترک کنم، یکی دیگه خودش رو که تو آینه می بینه همش اخمو و سیگار به دسته ولی در نهایت همشون در ترک سیگار عاجز هستند و ابراز تأسف می کنند. در این بین بعد از هر تصویر یک مریض رو هم روی تخت بیمارستان نشون می ده که یعنی آخرش همینه که می بینی! این تبلیغ پس از ابراز تأسف سیگاری ها در مورد ترک سیگار با ابراز تأسف دکتر معالج اون مریض تموم می شه تا همه چیز رو برای سیگاری ها روشن کنه. ا
چهار) دراگ اینجا برای مصرف شخصی آزاده. یعنی اگر تو خونه خودت بشینی و هر نوع مواد مخدری که بخواهی استفاده کنی کسی نمی تونه چیزی بهت بگه. اما همین که این دراگ بیرون از خونه دیده بشه جزای سختی در انتظار اون فرد خواهد بود. این وب سایت هم که مربوط به دراگ هست ،به پدر و مادرها می گه به جای فرار از واقعیت های نهفته در مصرف مواد مخدر به بچه هاشون آگاهی های لازم رو بدن تا بعداً پشیمون نباشن. ا
پنج) آزار جنسی در استرالیا خیلی رشد شدیدی داشته. هر چند که هنوز هم از کشورهایی مثل آمریکا به مراتب بهتره. با این حال یک تبلیغی وجود داره به نام: ا
که در اون زن و مردهایی که به نحوی مرتبط با آزار جنسی بوده اند رو نشون می ده و نظرات اون ها رو که معمولاً برای مردان بهانه های واهی ای مثل عصبانی شدم، نفهمیدم است و برای خانوم ها مظلوم واقع شدن بی دلیل، نشون می ده تا همه رو از حقوق یکسانی که دارند بیش از پیش آگاه کنه. ا
شش) قوانین کار در استرالیا مشخصه. اما همه مردم از این قوانین آگاهی ندارند. تازگی ها تبلیغی تحت عنوان: ا
از تلویزیون پخش می شه و با ذکر چند مورد نقض حقوق کار از سوی کارفرما ها به مردم عادی اعلام می کنه این حق شماست که بدونین چه حقی دارین. ا
هفت) استرالیا که در نظر اکثر مردم دنیا کشوری سر سبز و پر از جنگل به حساب میاد، در واقع کمترین میزان بارندگی نسبت به مساحت رو در بین کشورهای دنیا داره و به جز نوار ساحلی دور تا دور کشور کاملاً خشک محسوب می شه. در هفت سال گذشته شدیدترین خشکسالی در تاریخ این کشور هم در جنوب شرقی استرالیا رخ داده. هر چند که مطالعات از اتمام این خشکسالی خبر می ده، اما دولت ایالت با طرح یک ایده به نام: ا
همه مردم رو به کاهش در مصرف آب تشویق و بعضاً مجبور می کنه. ا
هشت) یکی از دغدغه های کشورهای مهاجر پذیر تنوع جنایت ها هم هست. اینجا سازمانی وجود داره به نام: ا
که از مردم می خواد هر گونه جنایتی رو که می بینند، بلافاصله به اون مرکز خبر بدن. ا
نه) سربازی در استرالیا اختیاریه. اما برای تشویق جوون ها برای خدمت سربازی دولت شرایط ویژه ای ایجاد کرده که در اون جوون ها علاوه بر یادگیری فنون نظامی، قطعاً یک حرفه رو هم در اون دوره یکساله یاد خواهند گرفت و به علاوه 30000 دلار هم درآمد بدون مالیات خواهند داشت. ا
ده) فست فود و زندگی ماشینی در جوامع مدرن باعث بروز مشکل چاقی شده. در اروپا یک نوع غذای جدید ارائه شده به نام اسلو فود و از ساعت کاری کارمندان هم کاسته شده. اما در استرالیا هم دولت طرحی برای ورزش و خوردن میوه و سبزی ارائه کرده که با استقبال زیادی روبرو شده. ا
یازده) مشابه بند هشت، سازمان اطلاعات استرالیا برای مبارزه با هر گونه خطر و تهدید از مردم دعوت می کنه تا هر خبر مشکوکی رو به این سازمان مخابره کنند. ا
دوازده) دولت استرالیا برای راحتی و خوش گذروندن هر چه بیشتر شهروندانش در مسافرت های خارجی طرحی ارائه کرده به نام: ا
که در اون کلیه بایدها و نبایدهای کشورهای دنیا رو به استرالیایی ها معرفی می کنه تا در هنگام سفر دچار مشکل نشوند. ا
اگر به تک تک موارد بالا بیشتر فکر کنیم متوجه می شیم که در نهایت سود ناشی از هزینه های سنگین موارد فوق، با همکاری شهروندان استرالیایی، به طور مستقیم و یا غیر مستقیم به خود مردم استرلیا می رسه. ا
-------------------------------
اااااااا لینکونک؛
اول؛ به این عکس و این یکی از مجلس ایران دقت کنید. ا
سوم؛ این و این دو پوستر مبارزه با بد حجابی هستند

چهارشنبه، مرداد ۲۴، ۱۳۸۶

ژنرال

ژنرال؛
مِن باب رفع تنهایی و دفع روزمرگی، بد ندیدیم نامه ای بنگاریم خطاب به شما! والله که نه قصد انتقاد از شما داریم و نه مزاح! صرفاً خواستیم نامه مان مخاطبی داشته باشد که حالا دارد! ا
القصه! دلمان هوس چلو کبابی نموده از نوع کوبیده، مزین به پیاز عباس آباد نطنز و سماق فرد اعلای شمیرانات که طبیب دربارمان می گوید دوای دندان دردمان است و قابض دستگاه گوارشی! ا
ژنرال! ایام بس خسته کننده ای را سپری می کنیم و خودمان را مثال ماشینی می دانیم که بی تفکر مشغول زندگی است. فلذا اعصابمان داغان است و وجدانمان رنجور. مکتب خانه را به طور محسوسی بی خیال گشته ایم و چسبیده ایم به ده شاهی های بلاد کانگاروها! اوقات فراغتمان را هم به معنای خاص کلمه به بطالت می گذرانیم! ا
ژنرال! این روزها یار غاری از ایام جوانی کنارمان است که باعث تجدید خاطراتمان گشته و ما را شدیداً به سال های نه چندان دورمان پرتاب کرده است! خاطراتی از آهنگ دلبرم دلبرِ تلخک معین. ا
ژنرال! دیشب بعد از یک ماه، دوباره مناظره ملیجک فرزاد حسنی را با داروغه رادان ملاحظه فرمودیم. بسی نشاط آور بود وقتی حرفای دلمان را از دهان ملیجکمان می شنیدیم. البته نزدیکانمان با ما هم رأی نبودند و می پنداشتند که کل قصه ساختگی است. ژنرال تو که ما را می شناسی! ما کلاً بی خیال کل قصه هستیم و معتقدیم پایان قصه، پایانی خوشی نخواهد بود. فلذا به خنک شدمان بیش از پایان قصه ارج می نهیم. ا
ژنرال! به قول کاتب دربارمان دیگر ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند! ا
کل الیوم سایه تان مستدام
---------
ااااااااا لینکونک؛
اول؛ ژنرال! ترقص این زوج را تا انتها دیدیم و مستفیض گشتیم همه جوره. صبور باش و تا انتها ملاحظه کن. ا
دوم؛ یکی از ملیجکانمان راپورت داده از انواع مزین نمودن موی سر. خودت ببین! ا
سوم؛ ژنرال لباس مهیج چه نوع البسه ایست دیگر؟
چهارم؛ ژنرال! بر خلاف سربازان بی مصرف تو، برومندان دارالفنون شریف آبرویمان را خریدند! ا
پنجم؛ ژنرال! این تکه عکس مصداق مَثَلِ "یک نگاه حلال است"، می باشد یا نه؟
ششم؛ ژنرال! این یکی خودش گویاست! ا

چهارشنبه، مرداد ۱۷، ۱۳۸۶

جمعه، مرداد ۱۲، ۱۳۸۶

عرب در بیابان ملخ می خورد ... سگ اصفهان آب یخ می خورد

این ضرب المثل مار از پونه بدش میاد رو که شنیدین؟
حالا حکایت ما هم همین شده. از این جا شروع می کنم: با این که معتقدم هر ملیتی و هر نژادی هم خوب داره هم بد، اما به نظرم درصد این خوبی و بدی عامل تعیین کننده ای در شکل گیری تصور مردم از ملیت ها و نژادهای گوناگون داره. شاید به همین دلیله که اسکاتلندی ها به خسّت مشهورند و یا فرانسوی ها به رومانتیک بودن. در این بین هر کسی برای خودش هم تصوری از مردم داره و تصور من هم از اعراب تصور خوبی نیست. حالا این که چرا اینطوری فکر می کنم دلایل متعددی داره که اصلی ترینش حمله معروف و منفور اعراب به ایران بوده که منجر به تغییرات - بخوانید پس ماندگی ها - غالباً برگشت ناپذیری در فرهنگ ما شده. ا
حالا همه اینارو گفتم که برم سر اصل مطلب: ا
من از اینکه این استرالیایی های خنگ فرق بین عرب و ایرانی رو نمی دونن و یا به عبارتی فرقی بین این دو نژاد قائل نیستند شاکیم! اصلاً دیگه دارم قاط می زنم! مردم این جا عموماً از نظر اطلاعات تاریخی و جغرافیایی دو دسته هستند. ا
دسته اول که درصد زیادی از کل رو تشکیل می دن، تو عمرشون حتی استرالیا رو هم کامل ندیدن. یعنی وقتی می گی ایرانی هستم، واقعاً نمی دونن کجاست. البته در همین دسته یک سری هستند که بنا به فعالیت های حق مسلم ما، با کشوری ستیزه جو و بد ذات به نام ایران آشنا هستند و این هم به خاطر اخبار جهت دار تلویزیون اینجاست. هر چند که در این بین شبکه اس بی اس یک استثناست و علاوه بر پخش اخبار منفی و غلو شده در مورد ایران، گه گداری به زیبایی ها و خوبی های موجود در ایران هم می پردازه. باز در همین دسته افرادی هستند که مدتی رو با یک ایرانی سپری کرده اند. دوست پسر ایرانی، دوست دختر ایرانی، همکار ایرانی و ... این ها هم بنا به سابقه ذهنی از فرد مذکور راجع به ایران اطلاعات دارند و البته بر همون اساس قضاوت هم می کنند. ا
اما دسته دوم که تعدادشون خیلی هم کمه، نه تنها ایران رو می شناسند، بلکه خیلی هم بهتر از خود ما می شناسند. تمام تاریخ ما و پیشینه و وضع کنونی ایران رو مطالعه کرده اند. با این دسته کاری ندارم. چون اصولاً ایران رو همون طور که هست می شناسند نه اون طوری که در اخبار نشون داده می شه. اما امان از این دسته اولی ها! ا
من راه های گوناگون امتحان کرده ام برای تشریح فرق بین ایرانی و عرب. اما وقتی در نهایت با سوالی مشابه
پس شماها با دست غذا نمی خورین؟
و یا اِاِاِ مگه اونجا برف هم میاد؟
روبرو می شدم عملاً به یاد واژه معروف ژاژ خائیدن می افتادم! ا
برای همین الان یه چند ماهیه که یک مجموعه عکس از نقاط مختلف ایران تهیه کردم و همیشه در دسترس دارم تا اگر کسی از ایران، تنها حق مسلم ما و شیرینی گل محمدی رو می شناسه، این عکس ها رو نشونش بدم و بگم که آره ما هم مثل اعراب بیابون داریم، شتر داریم و گرمای کشنده پنجاه درجه. ولی در عوض نه مارمولک می خوریم و نه پا برهنه سوار بنتلی می شیم. عکس ها رو با قله پر برف و بلند دماوند شروع می کنم و به نقشه های کهن امپراتوری پرشیا می برم و رفته رفته از اون نقشه ها به نقشه کنونی ایران می رسم. بعد شهر به شهر رو بهش نشون می دم. توضیح هم البته می دم. که مثلاً سیستم هیدرولیکی آسیاب های موجود در خوزستان کی ساخته شده و چه طوری کار می کرده. سی و سه پل چرا علاوه بر تاریخی بودن، یک اثر هنریه. یا فرق بین منبت کاری های آرامگاه سعدی با تذهیب مسجدهای میدان نقش جهان در چیه. خلاصه یه کاری می کنم که طرف احیاناً اگر به خاطر آمیختگی نژادی، تشابهی بین ایرانی و عرب دیده، اقلاً تمایزی هم بین این دو نژاد قائل بشه. ا
-----------------
اااااااااا لینکونک؛
اول؛ شانزدهمین جشنواره بین المللی فیلم بریزبن از دیشب شروع شده و تا یکشنبه 12 اوگست (21 مرداد) هم برقراره. امسال بر عکس پارسال که سینمای ایرانی رونق خاصی در جشنواره داشت، خیلی از فیلم های ایرانی خبری نیست. یک فیلم از رخشان بنی اعتماد که پارسال هم گیلانه رو اینجا اکران کرد، یک فیلم آماتور راجع به موسیقی زیرزمینی در ایران و یک فیلم فرانسوی اما به کارگردانی یک ایرانی و در مورد تفاوت های سینمای قبل و بعد از انقلاب در ایران، کل موضوعات منتهی به ایران در جشنواره امساله. اطلاعاتی از قبیل زمان و مکان پخش این فیلم ها و یا رزرو رو می تونین اینجا برای فیلم بنی اعتماد، اینجا برای موسیقی زیرزمینی و اینجا برای انقلاب در سینمای ایران پیدا کنید. ا
دوم؛ صبور باشید و این فیلم رو که لینکش رو علی عزیز برای من فرستاده تا آخرش ببینید. آری به اتفاق جهان می توان گرفت. ا
سوم؛
این عکس ها ببینین: ا

!امان از ذهن منحرف

این یعنی چی؟

تا اینجا که یه خبر فوت معمولیه

ولی اینجا چی؟

چگونه می توان یک امامزاده احداث کرد؟

!همین جا چند سال دیگه مصداق بارز تا خر در جهان است خواهد شد

--------------------------------------------------------------------------

و اما

این نگاه معصوم ... این نگاه رنجور

چگونه هیچ نگفتم؟